شهریاران

شهریاران

Friday, May 25, 2012

mon avis


زبان ، رنگ پوست ، ملیت ، نژاد ، قبیله ، جنسیت ، خانواده و دین و مذهب  ، همه مادرزادی هستند یعنی بدون هیچ حق انتخابی به افراد منتقل می شوند . حال چگونه است که مایه مباهات و افتخار انسانها و علت برتری طلبی آنها هست در حالیکه هیچ نقشی در انتخاب آنها نداشتند و ممکن بود اتفاقا دقیقا  در کشور ، نژاد ، خانواده  و دین و مذهبی به دنیا می آمدند که الان تحقیرش می کنند و به رنگی بودند که  برده می شمارندشان و به زبانی صحبت می کردند که اکنون با شنیدن آن زبان و  گویش ، گوینده اش را کم ارزش تر از خود تلقی می کنند .
 ما انسانها موجودات عجیبی هستیم در حالیکه در یک جهان یکپارچه بدون خط و مرز و پر از رنگهای زیبا خلق شدیم اما خود با خط و مرزهایی که در تفکیک رنگ ، جغرافیا  ،  باورها و اعتقادات و هرچیزی که امکان جداسازی دارد رسم کرده ایم  چنان دایره دید و حرکتمان را تنگ کرده ایم که به هر طرف که می چرخیم به انواع دیوارهای بلند خود ساخته دین ، رنگ ، نژاد ، مرزهای جغرافیایی و جنسیت ... بر می خوریم و بعد هم  چنان با افتخار و بیشتر اوقات با سبعیت از آن حفاظت می کنیم که  برای جلوگیری از عبور  دیگران و به اصطلاح بیگانگان و غیر خودی ها از این دیوارهای بلند و بتونی ، بیهوده  می کشیم و کشته می شویم . و جالب تر و عجیب تر آن که ، هرکسی را که اینگونه فکر نمی کند بی غیرت می خوانیمش . چگونه است که غیرت ، فقط در محدود کردن و ممنوع کردن و نابود کردن معنا پیدا می کند نه در انسانیت ، بی توجه به رنگ و نژاد و دین و مرزهای کذایی  .
 ما انسانها به همان اندازه که می توانیم به خاطر امتیاز تفکر، اشرف مخلوقات باشیم درست به همان اندازه و شاید هم بیشتر می توانیم احمق مخلوقات باشیم به خاطر استفاده نکردن از این قدرت تفکر در راه انسان بودن  که اسمش را یدک می کشیم.

0 نظرات

Sunday, May 20, 2012

به زودی پس از آن زمانی فرا خواهد رسید که در آن زمان چیزی پوشیده تر از حق و اشکارتر از باطل و رایج تر از دروغ بر خدا و پیامبرش نباشد. نزد مردم آن زمان ، کالایی کم بهاتر از قرآن نیست  وقتی که بخواهد به درستی خوانده شود . و کالایی رایج تر و فراوان تر از آن نیست آن گاه که بخواهند به صورت وارونه و به نفع دنیا طلبان معنایش کنند.
کار به آنجا خواهد رسید که هم گروهی که دینشان را می خواهند بر دینشان بگریند و هم گروهی که دنیای خود را می خواهند بر نابسامان دنیای خود گریانند. وضع به گونه ای شود که هر کس بخواهد دادخواهی کند و از کسی یاری بطلبد باید نزد همان ظالمان برود و از همانها کمک بخواهد.
نهج البلاغه - خطبه 147 و 98

0 نظرات

Sunday, April 01, 2012

انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از بین نمی رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.
باید هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضزیه فرود آید احساس کنیم.
قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداری شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روزهای زندگیمان - که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم - تازه بمانیم.
این حق ماست.

0 نظرات
می گویند مستبدان و ستمگران بزرگ تاریخ ، گریستن نمی دانسته اند!
انسان ، بدون گریه ، سنگ می شود.
به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم به خاطر بچه های سراسر دنیا - که ما چنین جهانی را به آنها تحویل می دهیم و می گذریم.

0 نظرات
هرگز از زندگی ، آنگونه که انگار گلدانی ست بالای طاقچه یا درختی در باغچه ، جدا از تو و نیروی تغییر دهنده تو ، گله مکن.
زندگی کارمایه انسان است ، محصول انسان و دسترنج انسان ، و رویای انسان ، و مجموعه آرزوهاو آرمانهای انسان - که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.

Labels:


0 نظرات

Sunday, March 18, 2012

هیچ از بهار خبر نداشتند
نه دانه ی زندانی در خاک
نه خاکِ خیس از اشکِ برف
نه برفِ گریان از سرزنش خورشید

0 نظرات
تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت

وقتی كه بادها

در برگ های در هم تو لانه می كنند

وقتی كه بادها

گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند

غوغایی ای درخت

وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را كجا

خورشید را كجا

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت

چون با هزار رشته تو با جان خاكیان

پیوند می كنی

پروا مكن ز رعد

پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت

سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

0 نظرات
فقط یه چیزه که خانه تکانی رو قابل تحمل می کنه ، یادداشتهای گذشته که تو جابه جایی ها بیرون میافته ، روزنامه های قدیمی که از زیر فرش ها در میاد و کتابهایی که مثلا گذاشتی جلو چشمت تا سر فرصت بخونیشون اما یه بار هم به چشت نخوردن از بس تو با چشمهایی که فقط به دنبال آینده ست و این لحظه رو نمی بینه از جلوشون رد شدی !!!!!و آدم وسط اون همه خرت و پرت می شینه و اوونا رو با دستهای خاکی میخونه و گاهی وقتها هم یه لبخند یا یک آه.... .....
خسته تباشید لشکر خانه تکانان خینین و مالین.

0 نظرات
آه ای نسیم آشنایی
چاره کن درد جدایی

0 نظرات

Tuesday, October 18, 2011

استیو جابز :

مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد بمیرد، حتی آن‌هایی كه دوست دارند به بهشت بروند دوست ندارد بمیرند. ولی مرگ واقعیت مشترك زندگی همه‌ی ما ست. مرگ بهترین اختراع زندگی است چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌كند. یادتان نرود زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

1 نظرات
خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آن طور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم.

خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه ی زندگی ام، در لحظه ی حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه ی بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.
خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچ گاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم، و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد‏، محروم نمانم.

و در آخر ؛ خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.

0 نظرات
ظريفي مي گويد :

من نه دل‌نگران سنّتم، نه دل‌نگران تجدّد، نه دل‌نگران تمدّن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسان‌های گوشت‌وخون‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند


آيا يکي ديگه از اين قبيل ها" دين "هم هست ؟

0 نظرات

Tuesday, August 23, 2011

جانا به نگاهي زجهان بي خبرم کن
ديوانه ترم کن
سرگشته و شيدا چو نسيم سحرم کن
ديوانه ترم کن
واي ز چشمه ديدارت ، واي ز آتش رخسارت ، واي ز چشم افسون کارت
چه سان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنيدي دگر از من که ببستي نظر از من
ترسم که شوي روز و شبي باخبر از من
که نيابي اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدايي
به کجايي ؟
باز آ که غم از دل برود چون تو بيايي
شمعي گريانم من ، اشکي لرزانم من ، آهي سوزانم من
چه ديدي که از من رميدي
بر من نظري کن
يا بر سر خاکم
گاهي گذري کن

0 نظرات

Monday, March 21, 2011

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار

0 نظرات

Tuesday, February 22, 2011

هفت جا نفس خويش را حقير ديدم :
هنگامي که به پستي تن ميداد تا بلندي يابد.
آنگاه که در برابر از پا افتادگان, مي پريد.
آنگاه که در ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
آنگاه که گناهي مرتکب شد و با يآدآوري اينکه ديگران نيز همچون او دست به گناه مي زنند خود را دلداري داد.
آنگاه که از ناچاري تحميل شده اي را پذيرفت و شکيباي اش را ناشي از توانايي دانست.
آنگاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد حال آنکه يکي از نقابهاي خودش بود.
آنگاه که آواي ثنا سر داد و آن را فضيلت پنداشت.

0 نظرات
.....
دانستم روزي مرا ديگري نمي خورد پس آرام شدم
دانستم خدا مرا مي بيند پس حيا کردم
دانستم که کار مرا ديگري انجام نميدهد پس تلاش کردم
دانستم که پايان کارم مرگ است پس مهيا شدم

0 نظرات

Tuesday, February 15, 2011

....
ما نسل سيمرغيم که از خاکستر خود مي گشايد پر
بغض ما و ظلم ظلمت ماندنی نبوده و نيست
سحر پايان تاريکي است

0 نظرات

Friday, January 07, 2011

خدايا کفر نمي گويم
پريشانم

چه ميخواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته , تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز ايي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نمي گويي؟

خداوندا
اگر روزي بشر گردي , از حال بندگانت با خبر گردي
پيشيمان ميشوي
از اين قصه خلقت ,از اين بودن , از اين بدعت

خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

1 نظرات

Sunday, November 14, 2010

وطن! وطن!
نظر فکن به‌من که من
به هر کجا غریب‌وار
که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی‌ام
تو نیک می شناسی‌ام
من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعله‌های کور‌ه‌ها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام

چه غمگنانه سال‌هاکه بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند مانده‌ام
شکنجه دیده‌ام
سپید هر سپیده، جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام


اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده‌ام


نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام

1 نظرات

Saturday, October 23, 2010

ظريفي مي گفت :

شرق کور است و غرب کر.
شرق هرچه فرياد مي کند غرب نمي شنود و هر چه غرب انجام ميدهد شرق نمي بيند.
تنها راه ارتباط اين دو تماس است.

نتيجه اخلاقي : گفتگوي تمدنها نه, قرابت تمدنها.

0 نظرات

Friday, October 01, 2010

ظريفي مي گفت :


زندگی زيباست
اما, گورگودخ گويماز


پ . ن . "گور گودخ" در زبان شيرين ترکي کنايه از فرزندان عزيز ميباشد.

0 نظرات

Wednesday, September 29, 2010

تا خم نشويد کسي نمي تواند سوارتان شود

مارتين لوترکينگ

پ.ن. البته الان مشکل ما اينه که (دور از جون ) خريت کرديم و خم شديم حالا يکي بگه چه جوري بياريمشون پايين.
جفتک زدن رو پيشنهاد ندين اونو خودمون ميدونيم.

1 نظرات
کشتي در ساحل امن تر است اما براي اين کار ساخته نشده است.

قابل توجه بزدلهاي عزيز که ميگن " گورخاخ باش سلامت قالار "

0 نظرات

Sunday, August 29, 2010

.......
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد
!

0 نظرات

Saturday, August 28, 2010

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

1 نظرات
اي کاش که جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
يا از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه اميد بردميدن بودي

خدا رحمت کنه اين خيام رو به نظر مياد خيلي تو اين دنيا عشق و حال کرده که تازه از پس صد هزار سال مي خواد بردميدن کنه.

0 نظرات

Thursday, July 15, 2010

آزادي در " بي آرزوئي " است .

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

3 نظرات
بيرون ز تو نيست , هر چه در عالم هست !
از خود بطلب هر آنچه خواهي که توئي

0 نظرات

Wednesday, June 23, 2010

when it rains, all birds occuoy shelter , but EAGLE avoids the rain by flying above the clouds!
problem is common to all, but attitude makes the difference.
I should be EAGLE.

1 نظرات
غم قفس به کنار
آنچه عقاب را پير مي کند
پرواز زاغ بي سرو پاست

1 نظرات

Saturday, June 05, 2010

تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و آن نگفتيم که به کار آيد
چرا که يک سخن در ميآنه نبود

آزادي

ما نگفتيم
تو تصويرش کن

0 نظرات

Friday, April 16, 2010

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک در یابی

کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.

کمترین تصویری از یک زندگی:

آب،

نان،

آواز،

ور فزون تر خواهی از آن ،

گاهگه،

پرواز

ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز

(ور فزون تر ، باز هم خواهی....بگویم،باز؟)





آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگسالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود.

0 نظرات

Saturday, March 13, 2010

در بهاران کي شود سرسبز سنگ ؟
خاک شو تا گل برآيي رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودي دلخراش
آزمون را يک زماني خاک باش!

0 نظرات
من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد, اما به باور داشتن عادت نمي کنم.
مي گويم : تو هرگز به خاطر وطني که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده اي , به جان نخواهي جنگيد.
هرگز به خاطر مردمي که به مهرورزي به ايشان , عادت کرده اي , زندگي نخواهي کرد.
نمازي که از روي عادت خوانده شود , نماز نيست تکرار يک عادت است
حرفه اي شدن پايان قصه خواستن است.
عادت , رد تفکر است و رد تقکر , آغاز بلاهت است و ابتداي ددي زيستن.

0 نظرات
ما نمي توانيم با هم باشيم , راه ما جداست
تو گربه قصابي , و من گربه سرگردان کوچه ها
تو از ظرفي لعابدار مي خوري
من از دهان شير
اما راه تو هم چندان آسان نيست عزيز.
کار دشواري است هر روز خدا, دم جنباندن

0 نظرات

Sunday, January 17, 2010

جفا کردن و طمع وفا داشتن کار نادرستان و ستم کاران است.

3 نظرات
زباني که به ذکر او مشغول و دلي که به مهر او معمورو جاني که بنظر او مسرور است در حقيقت آن بيت معمور است و اين حالت را سه نشان است و کمال عبوديت در آن است : عمل فراوان و از خلق نهان و دل پيوسته بر مهر حق شتابان

اي مسکيم از خدا جزاو مخواه و خدمت به حساب پاداش مکن زيرا مقاطعه با خدا مذهب ابليس است که گفت خدايا حال که مرا از درگاه راندي مرا مهلتي ده تا رستاخيز, خداوند همه دنيا باو داد اما خويشتن را از او باز ستد.
او که از خدا درماند اگرچه همه يافت هيچ نيافت و کسي که او را يافت اگر هيچ چيز نيافت همه يافت.

0 نظرات

Saturday, November 21, 2009

الهي , اي خالق بي مدد و اي وواحد بي عدد , اي اول بي بدايت و اي آخر بي نهايت , اي ظاهر بي صوررت و اي باطن بي سيرت , اي حي بي ذلت , اي معطي بي فکرت و اي بخشنده بي منت , اي دانند رازها , اي شنونده آوازها , اي بيننده نمازها و اي پذيرنده نيازها , اي شناساننده نامها , اي رساننده گامها , اي مبرا از عوايق و اي مطلع بر حقايق , اي مهربان بر خلايق
عذرهاي ما بپذير که تو غني و ما فقير و بر عيبهاي ما مگير که تو قوي و ما حقير , از ینده خطا آيد و ذلت و از تو عطا آيد و رحمت

1 نظرات

Wednesday, July 22, 2009

وقتي پرنده اي را معتاد مي کنند
تا فالي از قفس بدر آرد
و اهدا نمايد آن را به جويندگان خوشبختي
تا شاهدانه اي به هديه بگيرد

پرواز ..
قصه ي بس ابلهانه اي است
از معبر قفس!

2 نظرات
در افسانه کهن يونان از زني سخن رفته است به نام پاندورا که سرگردان شد.
پاندورا به خواست خدايان با صندوقي دربسته به پهناي خاک پا نهاد.
خدايان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشايد.
اما کنجکاوي او تحريک شد و چون در صندوق را گشود ديد که مالامال از ملال است
پس سراسيمه در را بست
آنگاه ناله اي از نهان صندئوق به گوش آمد , "پاندورا " همه همرهان مرا آزاد کردي جز مرا
پاندورا پرسيد
تو کيستيي
جواب جنين بود
امید

پايان افسانه چنين است که اگر اميد هم آزاد مي شد انسان قادر به تحمل اندوه هاي شکننده زندگي نمي توانست باشد.

0 نظرات
بيا به معناي ديگري دل بنديم
به شب
که از رهايي ستارگان مي ايد
و روي بگردانيم
از تسلط قهار آفتاب و خودستايي خورشيد
که در جمع اختران
قساوت را به قلدران تاريخ آموخت
با دست مهربان تو
وخشونت دستان من
حقيقتي اسن
خود اگر خويشتن را در يابيم
هم از آن گونه که مي خواهيم
خانه اي خواهيم کرد
ميهني و آييني
بي ديوار و مرز و تعصب
بايد به معنايي ديگر انديشيد
به خلقتي ديگر
و آنچه مي تواند
بي تنگ چشمي کوران
از آن ما باشد

باري اي ستم کاره
ويرانه را
ديگر باره ويران کردن چيست؟
درختي بنشان
و آبي و سايباني

0 نظرات

Sunday, June 07, 2009

سهرابمرده راست , غمي سنگين
اما
غمي که افکند از پا
نيست
برخيز!
رخش سرکش خود زين کن
اميد نوشداروي تو
از کيست ؟ !
سهرابمرده اي و
غمت سنگين
بگذر ز نوشداروي نامردان
چشم وفا و مهر نبايد داشت
اي گرد دردمند
ز بي دردان

0 نظرات
و چه روياهايي !
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي, چه اميد؟
چه نهالي که نشانديم و بي بر گرديد

دل من ميسوزد
که قناريها پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

0 نظرات
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا ها مي بينم
و ندايي که به من مي گويد :
گرچه شب تاريک است
دل قوي دار , سحر نزديک است.

0 نظرات

Wednesday, April 15, 2009

ما را همه شب نمي برد خواب
اي خفته روزگاران درياب

2 نظرات
آه باران
ريشه در اعماق اقيانوس دارد شايد
اين گيسو پريشان کرده بيد وحشي باران
يا نه دريائيست گويي واژگونه بر فراز شهر , شهر سوگواران
هرزماني که فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير با تشويش
رنگ اين شبهاي وحشت را , تواند شست آيا از دل ياران
چشم ها و چشمه ها خشکند , روشني ها محو در تاريکي دلتنگ
همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد
آه باران , اي اميد جان بيداران
بر پليديها که ما عمريست در گرداب آن غرقيم
آيآ چيره خواهي شد ؟
آيآ چيره خواهي شد ؟

اينم آلبوم جديد شجريآن " آه باران

0 نظرات

Saturday, February 14, 2009

هيچ ميداني چرا , چون موج در گريز از خويشتن , پيوسته مي کاهيم؟
زانکه بر اين پرده تاريک , اين خاموشي نزديک , آنچه مي خواهيم نمي بينيم
آنچه مي بينيم نمي خواهيم

0 نظرات

Saturday, January 31, 2009

ايراني به سر کن خواب مستي , برهم زن بساط خودپرستي
که چشم جهاني سوي تو باشد چه از پا نشستي
در اين شب, سپيده نادميده , تير شب به خونش در کشيده
اميد چه داري از اين شب که در خون کشيده سپيده
تيغ برکش آذرفشان, نغمه ها را تندري کن
در دل شب رخ برفروز, کار مهر خاوري کن
از درون سياهي برون تاز, پرچم روشنايي برافراز
تا جهاني از تباهي وارهاني, ديو شب راتيغ بر دل برنشاني
با خاري در روزگار ننگ باشد زندگاني,مرگ به تا چنين زنده ماني
اي مبارز , اي مجاهد , اي برادر, دل يکي کن , ره يکي کن
راه بگشا سوي شهر روشني ها, روزگار تيرگي ها بر سر آمد



!پ.ن . کاش مي شد الان نظر شجريان رو در مورد اين ترانه قديمي پرسيد.

2 نظرات

Friday, December 19, 2008

زندگان - مردگاني هستند كه ايام مرخصي شان را در اين دنيا ميگذرانند
موريس مترلينگ
پ.ن. واي خداجونم تروخدا مرخصي منو تمديد کن اصلا منو اخراج کن .

1 نظرات
علم تنها يك بازيچه و شوخي و اتلاف وقت است. هيچ چيز در جهان حقيقت ندارد بجز عشق
لاپلاس

پ.ن. لاپلاس جون چرا اين فکررو وقتي مي خواستي که معادلات لاپلاس رو کشف کني و بندازي به جون ما نکردي

0 نظرات
هر كس فن بازي كردن با احساسهاي بشر را بداند ارباب مردم است
گوستاو لوبون

پ.ن.قابل توجه کساني که مي خوان يک شبه ره صد ساله برن و ارباب بشن !

0 نظرات
جريان تاريخ را تعصبها بوجود مي آورند نه منطق و عقل
گوستاو لوبون

پ.ن. البته مشکل اصلي اينجاست که همه فکر ميکنن رفتارشون از روي منطق و عقله نه تعصب .

0 نظرات
آنكه ثروت خود را باخت , زياد باخته است , ولي آنكه شهامت خود را باخت , پاك باخته است
سروانتس

قابل توجه بزدل هاي عزيز

0 نظرات
آبادي يک کشور از روي نسبت آزاداش سنجيده مي شود نه ميزان حاصلخيزي اش
مونتسکيو

0 نظرات
آنکه پرنده نيست نبايد بر پرتگاه آشيان بسازد
نيچه

0 نظرات
زمستان پوستين افزود بر تن کدخدايان را
وليکن پوست خواهد کند ما يک‌لاقبايان را
ره ماتم‌سراي ما ندانم از که مي‌پرسد
زمستاني که نشناسد در دولت سرايان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب مي‌آيد
که لرزاند تن عريان بي برگ و نوايان را
به کاخ ظلم باران هم که آيد ه سر فرود آرد
وليکن خانه بر سر کوفتن داند گدايان را
طبيب بي‌مروت کي به بالين فقير آيد
که کس در بند درمان نيست درد بي‌دوايان را
به تلخي جان سپردن در صفاي اشک خود بهتر
که حاجت بردن اي آزاده مرد اين بي‌صفايان را
به هر کس مشکلي برديم و از کس مشکلي نگشود
کجا بستند يا رب دست آن مشکل گشايان را
نقاب آشنا بستند کز بيگانگان رستيم
چو بازي ختم شد، بيگانه ديديم آشنايان را
به هر فرمان آتش عالمي در خاک و خون غلطيد
خدا ويران گذارد کاخ اين فرمانروايان را
حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
که ميگيرند در شهر و ديار ما گدايان را

0 نظرات

Friday, December 12, 2008

بار خدايا
از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان نگاه دار
آن زمان که فراموش خواهيم کرد که زماني عاشق بوديم

پ.ن بارخدايا ديگه زحمتش با خودت , يه چيزي هم برا ما نگه دار , براي ما که نه عاشق بوديم ونه معشوق.

2 نظرات

Friday, November 28, 2008

دلم از قال و قيل گشته ملول
اي خوشا خرقه و خوشا کشکول
.....

خاک بر فرق اعتبار کنم
خنده بر وضع روزگار کنم

0 نظرات
چند کوشي که به فرمان تو باشد ايام
نه تو باشي و نه ايام چه خواهد بودن

0 نظرات
خلوتي داريم و حالي با خيال خويشتن
گر گذاردمان فلک حالي به حال خويشتن

ما در اين عالم که خود کنج ملالي بيش نيست
عالمي داريم در کنج ملال خويشتن

سايه‌ي دولت همه ارزاني نودولتان
من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن

بر کمال نقص و در نقص کمال خويش بين
گر به نقص ديگران ديدي کمال خويشتن

کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبيل
سفره پنهان مي‌کند نان حلال خويشتن

شمع بزم افروز را از خويشتن سوزي چه باک
او جمال جمع جويد در زوال خويشتن

خاطرم از ماجراي عمر بي‌حاصل گرفت
پيش بيني کو کز او پرسم مال خويشتن


آسمان گو از هلال ابرو چه مي‌تابي که ما
رخ نتابيم از مه ابر و هلال خويشتن

همچو عمرم بي وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچين بساط ماه و سال خويشتن

شاعران مدحت سراي شهريارانند ليک
شهريار ما غزل‌خوان غزال خويشتن

0 نظرات
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را

به ياد يار ديرين کاروان گم‌کرده رامانم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را

0 نظرات
کاش يک روز سر زلف تو در دست اوفتد
تا ستانم من از او داد شب تنهايي

0 نظرات

Thursday, November 20, 2008

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب

1 نظرات
نه داميست نه بنديست همه بسته چراييم؟
جه بند است ! چه زنجير ! که برپاست خدايا

0 نظرات

Friday, October 17, 2008

سزاي قدر تو شاها بدست حافظ نيست
جز از دعاي شبي و نياز صبحدمي

0 نظرات

Sunday, September 21, 2008

سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي

0 نظرات
بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد , شايد هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد , اما کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن

0 نظرات

Saturday, March 22, 2008

......
باز کن پنجره ها را که بهار
در پي بازترين پنجره ها مي گردد

0 نظرات

Friday, December 07, 2007

تو دستگير شو اي خضر خجسته پي که من
پياده مييروم و همرهان سوارانند
بيآ به ميکده و چهره ارغواني کن
مرو به صومعه کانجا سياه کارانند

0 نظرات
چون حسن عاقبت نه برندی و زاهديست
آن به که کار خود بعنايت رها کنند
مي خور که صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر زطاعتي که به روي و ريا کنند
بگذر بکوي ميکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

0 نظرات

Friday, August 10, 2007

ما در روياي فرا رسيدن فرداييم و فردا نمي آيد
ما در روياي شکوه و افتخاري غوطه وريم که خود نمي خواهيمش
خواب روزي نو را مي بينيم , غافل از اينکه همين امروز است
ما رويگردان از رزميم , آن دم که بايد در آن قدم بگذاريم
و ما همچنان در خوابيم
ما ندا را مي شنويم اما به آن وقعي نمي نهيم
اميد بر اينده بسته ايم آينده هم تنها نقشي است بر آب
در آرزوي خردي هستيم که خود از آن سر باز مي زنيم
ظهور منجي را به نيايش ايستاده ايم , اما نجات خود در دستان ماست
و ما همچنان در خوابيم
و ما همچنان در خوابيم
و همچنان در نيايشيم
و همچنان هراسانيم
و ما همچنان در خوابيم

0 نظرات
.......
من بر آن شدم که ژرف بزيم و هر آنچه را که زندگي نبود ريشه کن کنم تا آن دم که مرگ به سراغم مي آيد چنين مپندارم که نزيسته ام
چنين مپندارم که نزيسته ام
چنين مپندارم که نزيسته ام

0 نظرات
روي زمين مسطح نمان
زياد بالا نرو
جهان از ارتفاعات متوسط زيباترين منظره را دارد

0 نظرات
بسم از هوا گرفتن که پري نماند و بالي
به کجا روم ز دستت که نمي دهي مجالي
نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي
چه غم اوفتاده اي را که تواند احتيالي
چه خوش است در فراقي همه عمر صبر کردن
باميد آنکه روزي به کف اوفتد وصالي
به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن
که شبي نخفته باشي به درازناي سالي
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي
سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي
سعدی

0 نظرات
چشم رضا و مرحمت بر همه باز مي کني
چون که به مارسد اين همه ناز مي کني
اي که نيازموده يي صورت حال بي دلان
عشق حقيقت است اگر حمل مجاز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويد
قبله اهل دل منم سهو نماز ميکني
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نياز مي کني
سعدي خويش خواني ام و پس به جفا براني ام
سفره گر نمي نهي در به چه باز مي کني
سعدي

0 نظرات

Tuesday, May 08, 2007

....
آن چه ماند از سفره ي بي انتهاي هفت رنگ
لقمه اي نان , جرعه اي منت , سخن هايي قشنگ
.....
روز معلم مبارک اونايي که ازش هيچ انتظاري ندارند نه مقام , نه کرامت , نه رفاه نه احترام

1 نظرات

Sunday, March 18, 2007

فتنه چشم تو چندان ره بيداد گرفت
که شکيب دل من دامن فرياد گرفت
آن که آيينه صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو که خونريز فلک
ديد اين شيوه مردم کشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته , يارب مددي
که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه که ديگر ره بيداد گرفت
سايه ما کشته عشقيم , که اين شيرين کار
مصلحت را , مدد از تيشه فرهاد گرفت

0 نظرات

Monday, February 12, 2007

سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمي کني
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمي کني
زخم دگر بزن بدل مرهم اگر نمي نهي
درد دگر بده اگر خسته دوا نمي کني
عهد هر آنچه ميکني وعده به هر که ميدهي
عهد زياد مي بري وعده وفا نمي کني
تير غمم زدي به جان تا که بخون نشانيم
هر چه کني بکن بتا , زآنکه خطا نمي کني

0 نظرات
چه غريب ماندي اي دل , نه غمي نه غمگساري
نه به انتظار ياري , نه ز يار انتظاري
غم اگربه کوه گويم , بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني , نتوان کشيد باري
دل من چه حيف بودي که چنين ز کار ماندي

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاري
نرسيد آن که ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشکن که نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم که مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو که فرو خليد خاري
سحرم کشيده خنجر , که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني

بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري , که نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به کنار گير و بگذر
که به غير مرگ ديگر نگشايدت کناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران که رها کنند ياري

0 نظرات

Friday, February 02, 2007

نديديم سري به سرداري مگر بسيار سرها که به زير پايش افتاده باشد
خودستايان تکيه بر اريکه دين زده اند و کتاب خدا را چنان مي خوانند که یه سود آنان است
آنان که تيلسان زهد بر تن کرده اند تک پيراهنان را جامه بر تن مي درند
آنان که دستار بر سر دارند سر از تن بندگان خدا جدا مي کنند
اينان سپاه آز مي آرايند و کوشکهاي خودپرستي مي سازند و انبانشان را از انباشتن پاياني نيست

0 نظرات

Friday, December 08, 2006

با قدمهاي زود خسته من
قله ها را چگونه بايد خواست؟
روزها را چگونه بايد رفت؟
مرزها را چگونه بايد کاست؟

0 نظرات
پابندم
به سنتي که سزا نيست
به باوري که مرا نيست
به بخت , بختک سنگي
به ظلمتي که روا نيست

خاموشم
که شهر خرده نگيرد
که مرد خرده نگيرد
که عقل خرده نگيرد
که درد خرده نگيرد

مي گردم
در اين تسلسل بسته
براي روزنه اي باز
بلند ميشوم از خويش
به پاس ديدن پرواز

0 نظرات

Saturday, November 04, 2006

حسرت نبرم به خواب آن مرداب , کارام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باکم از طوفان
دريا همه شب خوابش آشفته است

0 نظرات

Tuesday, October 24, 2006


0 نظرات
چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده اند
شاهبازان طريقت به مقام مگسي

0 نظرات
با همه عطر دامنت آيدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمي کند

0 نظرات
چو گل گر خرده اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را ضررها داد سوداي زراندوزي

0 نظرات

Thursday, September 14, 2006

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينکه ناله مي کشم از دل که
آب ....آب
ديگر فريب هم ره به سرابم نمي برد

0 نظرات
در اين سراي بي کسي کسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي است پر ستم که اندرو به غير غم
يکي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچکس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر , بيفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

0 نظرات

Friday, August 04, 2006

چه خوش باشد که دلدارم تو باشي
نديم و مونس و يارم تو باشي
دل پر درد را درمان تو سازي
شفاي جان بيمارم تو باشي

خوشا چشمي که رخسار تو بيند
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي
خوشا آن دل که دلدارش تو باشي
خوشا جاني که جانانش تو باشي

0 نظرات
زغم زان شاد مي گردم که غمخوارم تو باشي
از آن با درد مي سازم که تو درمان من باشي
بسا خون جگر جانا که بر خوان غمت خوردم
به بوي آن که يک باري تو هم مهمان من باشي


هزار بار بگفتي نکو کنم
نکو نکردي و از بد بتر کنون کردي
کجا به درگه وصل تو ره توانم يافت
که تو مرا به در هجر رهنمون کردي

0 نظرات
بهتره که آدم دست به يک ديوانگي بزرگ بزنه , تا اينکه همه عمر زجر بکشه که چرا اينقدر عاقل بوده !

0 نظرات
همه حديث وفا و وصا ل مي گفتي
چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردي

0 نظرات

Monday, July 17, 2006

وقتي کمتر سزاوارم
به من مهر بورز
زيرا آن زمان نيازمندترم

0 نظرات
...
san emkansesen
sansizlik emkansis
ashk emkanses

0 نظرات

Thursday, July 06, 2006


0 نظرات

Saturday, June 17, 2006

خداوندا تقدير خير برايم بنويس
که آنچه را تو دير خواهي زود نخواهم
و آنچه را تو زود خواهي دير نخواهم

0 نظرات
بنگر زجهان چه طرف بر بستم هيچ
و از حاصل ايام چه در دستم هيچ

0 نظرات

Wednesday, April 19, 2006

بدون تبعيض , بدون زمان مشخص , بدون پيش فرض , بدون ترس از رنج :
عشق بورزيد
عشق خود را بي دريغ نثار فقرا کنيد , که آسان است, و
نثار توانگراني که به هيچ کس اعتماد ندارند و نمي توانند عشقي را ببينند که چنان نيآزمند آن ند
اغلب سعي مي کنيم ديگران را راضي کنيم اما آنچه بايد بکنيم شاد کردن است.
شادي ببخشيد. هرگز فرصتي را براي شاد کردن ديگري از دست ندهيد چرا که نخست خود شما از اين کار سود مي بريد حتي اگر هيچ کس نداند شما چه مي کنيد. چهان پيرامون شما خشنود تر خواهد شد و همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم و لحظه اکنون را مي زيم. اگر کار خوبي هست که مي توانم بکنم يا شادي اي هست که مي توانم به ديگران ببخشم لطفا به من بگوييد. نگذاريد آن را به تاخير بيندازم و يا از ياد ببرم چرا که هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست.

0 نظرات

Thursday, April 13, 2006

....
به حساب خيال بافي ام نگذار
اما ستاره اي دارم در تيره ترين شب ها
فقط خواستم بداني که
مي شود دل خوش کرد به چراغ هاي کوچک يک هواپيما
....

0 نظرات

Monday, April 10, 2006

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

0 نظرات

Friday, April 07, 2006

هرگز نگويمت که بيا ز کرم دست من بگير
گويم گرفته اي, ز عنايت رها مکن
رها مکن
رها مکن
رها مکن

0 نظرات

Monday, April 03, 2006

بهار , تابستان , پاييز , زمستان
و باز دوباره
بهار , تابستان , پاييز , زمستان
و باز
...

0 نظرات

Thursday, March 30, 2006

با دوست عشق زيباست با يار بي قراري
از دوست درد ماند و از يار يادگاري

0 نظرات

Thursday, March 16, 2006

شايد اي خستگان وحشت دشت!
شايد اي ماندگان ظلمت شب!
در بهاري که ميرسد از راه,
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اکنون کبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود...
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود

0 نظرات

Wednesday, March 01, 2006

گمان مبر که به پايان رسيده کار جهان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است

0 نظرات

Friday, February 24, 2006

...
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معني ات را سوختم
...

0 نظرات

Monday, February 06, 2006

پنير مرا چه کسي خورده است , کوفتش باد
اسنيف

0 نظرات

Saturday, February 04, 2006

نشان اهل خدا عاشقي است با خود دار
که در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم

0 نظرات

Tuesday, January 31, 2006

به نامي زيسته ام که از آن من نيست
از رنجي خسته ام که از آن من نيست

0 نظرات

Thursday, January 12, 2006


 Posted by Picasa

بدون شرح

0 نظرات
گزين کن هرچه مي خواهي و بستان
چو ما را بر همه عالم گزيدي

0 نظرات
.....
و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟
آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و ....،
آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! تو خود آنرا هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه : ذبح گوسفند بجاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!! اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. . و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، اي كه در مقام ابراهيم ايستاده‌اي و بر پاي ابراهيم به پا خاسته‌اي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت داده‌اي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهاده‌اي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستان‌هاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با ” آگاهي“ (در پرتو روشني آ‏فتاب عرفات)، و ”خودآگاهي“ (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليس‌ها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم‌وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركت‌آر، جهت بخش، به حج‌خوان، به طواف آر .

0 نظرات

Wednesday, January 11, 2006

خوش شده ام , خوش شده ام پاره آتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا زتو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا بگلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چونک بپايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفرست و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که بميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که بپستي نرود
خاکي ومرحوم شوم تا بررحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که بدرمان برسم

مولوي

0 نظرات
دلي کز تو سوزد چه باشد دوايش؟
چو تشنه تو باشد که باشد سقايش؟

چو بيمار گردد ببازار گردد
دکان تو جويد لب قند خايش
تويي باغ و گلشن , تويي روز روشن
مکن دل چو آهن ,مران از لقايش

بدرد و بزاري باندوه و خواري
عجب چند داري برون سرايش؟
مها از سر او چو تو سايه بردي
چه سود وچه راحت ز سايه همايش؟

چو يکدم نيبيند جمال و جلالت
بگيرد ملالي زجان و ز جايش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بيزباني بگويد ثنايش
جهان سايه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنايش
منم مهره تو , فتاده ز دستت
ازين طاس غربت بيا در ربايش

0 نظرات

Monday, January 09, 2006

بيدار شو بيدار شو , هين رفت شب بيدار شو
بيزار شو بيژار شو وزخويش هم بيزار شو
در مصر ما يک احمقي نک ميفروشد يوسفي
باور نميداري مرا اينک سوي بازار شو

0 نظرات
دکان چرا گيرم چو او بازار و دکانم بود
سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداري کنم

0 نظرات

Sunday, January 08, 2006

بيا بيآ که مرا با تو ماجرائي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطائي هست
روا بود که چنين بي حساب دل ببري؟
مکن که مظلمه خلق را جزائي هست
کسي نماند که بر درد من نبخشايد
کسي نگفت که بيرون ازين دوائي هست

0 نظرات
وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود بعاقبت در طلب تو حال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
ميرسد و نميرسد نوبت اتصال من

خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند
هم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو , جور تو واحتمال من
چرخ شنيد ناله ام , گفت منال سعديا
کاه تو تيره ميکند آينه جمال من

0 نظرات

Monday, January 02, 2006

جز به بوي تو نگردد آسياب بادي ام

1 نظرات

Monday, December 26, 2005

به پتکي گفت سندان کاي ستمگر
چرا ميکوبيم اخگر به پيکر
بگفتا هر که وي را جنبشي نيست
بکوبندش چنين همواره بر سر

0 نظرات

Thursday, December 15, 2005

نمي دانم آيا پرچين باغ من
مرا بيرون نگه مي دارد , يا داخل

0 نظرات
هر که خورد از جام عشقت قطره اي
تا قيامت مست و حيران خوشتر است
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زآن که با معشوق پنهان خوشتر است

0 نظرات
دلا حذر کن از اين خاکدان مردم خوار
که ديو هست در او بس عزيز و مردم خوار

0 نظرات
شما عمري در اين وادي به تگ رفتيد روز و شب
ز گرد کوي او آخر مرا آثار بنماييد

چو عياران بي جامه ميان جمع درويشان
در اين وادي بي پايان يکي عيار بنماييد
الا اي زاهدان دلي بيدار بنماييد
همه مستيد در مستي يکي هشيار بنماييد
به زير خرقه تزوير و زنار مغان تا کي؟
ز زير خرقه گر مرديد آن زنار بنماييد

0 نظرات

Saturday, December 03, 2005

بعد از آن طوفان و آن سيلابها
کم کم آرامش گرفتند آبها

غير از آن قومي که شد کشتي نشين
شد تهي از آدمي روي زمين

عاقبت کشتي به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
.....
خاک شد گل ,گل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد

نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزيد از جان ودل

ساخت از گل کوزه هايي چند نوح
داشت با آن کوزه ها پيوند نوح

تا که روزي يک ملک با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:

گفت بايد کوزه ها را بشکني
نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

کوزه هارا ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه دل گردد پريش
...
بار ديگر آن ملک آمد فرود
در سراي نوح , گفت اورا درود

گفت : حق گفتت که اي نوح نبي
چون تو جنباندي به سوي ما لبي

خواستي تا شويم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير

من فرستادم بسي طوفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيل خيل

خواستم چون بشکني کوزه گلت
کوزه بشکستن بسي شد مشکلت؟

پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکنم بنيآن خلق؟

خود جهان از زندگاني آکندمي
پس چو گفتي بيخشان برکندمي


آن که خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟

آن که را انديشه اي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حق زيست؟


نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزه هارا بر سنگ ني , بر سر شکست

0 نظرات
تو را اگر همتي به جا مانده است
سفر کنيم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ کدورت زدودن است
آري
سفر کنيم و نينديشيم
اگر چه ترس در اين شب
که از شبانه ترين است
اگر چه با شب شومم هميشه ترس قرين است
سفر کنيم سفر
سفر به عزم گريز؟
اين گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شکفتن آغاز و
ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست
سفر کنيم
سفر ابتداي بيداري ست
سفر کنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پيش از درو
درو شده اند

0 نظرات

Friday, November 25, 2005

...
هر سو بپاش
باشد جوانه ها که سر کشد از خاک دير و زود
از رنگ و از سرود
تا که گل به بار آيد
در قحط سالي اين بوم
آرام گيرد اين دل بي پير
اي دلپذير
نقاش .....
رنگي دگر بپاش!

0 نظرات

Monday, November 21, 2005

چه راز غريبي
ميان من و آينه است
تا در آن مي نگرم,
مردي سپيد موي
از من روي بر ميتابد
و هنگام خروج از قاب آينه
ميگويد :
نتوانستي ؟
نه ... نتوانس ...
آري نتوانستم
اگر مرگ نبود
زندگي , اين چنبر داس کهنه
چه داشت ؟

0 نظرات
بهتان مگوي
که آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است
آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نيست
با ظلمت در جنگ نيست
ظلمت را به نبرد آهنگ نيست
چندان که آفتاب تيغ برکشد
او را مجال درنگ نيست
همين بس که ياري اش مدهي
سواري اش مدهي

0 نظرات
سلاخي مي گريست
به قناري کوچکي دل باخته بود.

0 نظرات

Wednesday, November 09, 2005


 Posted by Picasa

0 نظرات

 Posted by Picasa

0 نظرات

Friday, November 04, 2005

بيدا بيدا مبارک بيدا , عيدفطر مبارک بيدا

0 نظرات

Monday, October 31, 2005


 Posted by Picasa

0 نظرات
نيکي وجود ندارد .پارسايي فقط يکي از چهره هاي وحشت است.

0 نظرات
دو نوع احمق وجود دارد : آنان که به خاطر يک تهديد , از انجام کاري دست مي کشند و انان که گمان ميکنند مي توانند به کاري دست بزنند چون تهديد گرايانه است

0 نظرات
...
همه گمان مي کنند همه چيز تحت اختيآرشان است اما بر هيچ چيز اختياري ندارند, هيچ کس نمي تواند همزه يا نقطه اي به آن چه مکتوب است اضافه کند اما ما دوست داريم با اين توهم زندگي کنيم چون به ما احساس امنيت ميبخشد.

0 نظرات

Saturday, October 29, 2005

آدمها مي ترسند که بزرگترين رويايشان را متحقق کنند چون فکر مي کنند که لياقتش را ندارند يا اينکه نمي توانند از عهده برآيند . ما قلبها از ترس ميميريم تنهااز انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يآ لحظاتي که ميتوانستند خيلي زيبا و عالي باشند و نبودند يا گنجهايي که ميتوانستند کشف شوند و براي هميشه زير خاک مدفون شدند. چون هريک از اين اتفاقها بيفتند ما رنج وحشتناکي ميکشيم
..
ترس از رنج از خود رنج بدتر است. و هيچ قلبي وقتي بدنبال روياهايش بوده است هرگز رنج نکشيده , جون هر لحظه اين جستجو لحظه ملاقات با خدا و ابديت بوده است.

0 نظرات
آنچه که بتواني تغيير دهي آينده تو نبوده
!!!!!!!!!!!!!!
خو اووخ اين يعني چه

0 نظرات

Tuesday, October 25, 2005

دیده بگشا ای به شهد ِمرگ ِنوشینت رضا
دیده بگشا بر عدَم ، ای مستی ِهستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا ، حسن القضا
دیده بگشا از کـَرَم ، رنجور ِدردِستان علی
بحر ِمروارید ِغم ، گنجور ِمردِستان علی
دیده بگشا رنج ِانسان بین و سیل ِاشک و آه
کِبر ِ پـَستان بین و جان ِجهل و فرجام ِگناه

تیر و ترکش ، خون و آتش ، خشم سرکش ، بیم چاه!
دیده بگشا بر ستم ، در این فریبستان علی
شمع ِشبهای دّژَم ، ماهِ غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله ، مُرد لیلی ، خشک شد سَرو ِسهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ، ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینه‌ی هستان علی

0 نظرات
يا مَن لا يَعتَدي علي اَهلِ مَملَکَتِهِ , يا مُطلِقَ الاُساري , يا ذَاالعِزِ وَ البَقاءِ , يا فارِج َ کُلِ مَهمومٍ ,يا مَلجَاَ کُلِ مَطرودٍ , يا عُدَتي عِندَ شِدَتي , يا رَجائي عِند مُصيبتي , يا صاحبي عند غُربتي , يا دليلي عند حيرتي , يا مُقلب َ القلوب , يا طَبيبَ القلوب , يا مُنَفسَ الغموم , يا امان الخائفين , يا ملجا العاصين , يا باقياٌ لا يفني , يا امان مَن لا امانَ لَهُ , يا عماد مَن لا عماد لَهُ .............
گرچه اينان خصم روز روشنند
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
خلائق رااز خدايي اين ناخدايان برهان


0 نظرات

Sunday, October 23, 2005

خوشا آنان که الله يارشان بي
که حمد و قل هوالله کارشان بي
خوشا آنان که دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بي

جو شبهاي قدر مارو هم گرفت

0 نظرات

Saturday, October 22, 2005

خدايا
گرچه دزدان خصم روز روشنند
هرچه مي خواهد دل ايشان مکن

0 نظرات
...
تو ماه شبان نگاهم به ره باش
بيا تا بي کرانه به راهم نگه باش

تو درياي روشن دل ما چو ماهي
مگو پوشيده جوشن به دريا چه خواهي

0 نظرات

Thursday, October 20, 2005

خيال ميکنم
در آبهاي جهان قايقي است
ومن - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زنده دريانوردي هاي کهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به کجا مي برد ؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
وبند کفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جاي رسيدن , و پهن کردن يک فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
....
و در کدام بهار درنگ خواهي کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يک سايه راه بايد رفت
همين

0 نظرات

Tuesday, October 18, 2005

....
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک , دچار آبي درياي بيکران باشد

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست

0 نظرات

Friday, October 14, 2005

ما سرخوشان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند
تا کار خود زابروي جانان گشاده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده ئي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم

پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که بعذر ايستاده ايم
کار از تو ميرود مددي اي دليل راه
کانصاف ميدهيم زراه اوفتاده ايم

چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
گفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست؟
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ايم

0 نظرات

Friday, October 07, 2005

در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روانباشد خون ريز را حمايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه يي برون آي اي کوکب هدايت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار زين بيابان , وين راه بي نهايت
عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني با چارده روايت

0 نظرات

Tuesday, October 04, 2005

لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين
اشک خون آلود آن دامان مي کند رنگين
به سکوت سرد زمان , به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسي , نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد , زمان مهرباني طي شد
.....
دل نهم به بي شکيبي با فسون خود فريبي
چه فسون نا فرجامي به اميد بي انجامي
آه از اين افسون سازي خدايا

.....

0 نظرات

Saturday, October 01, 2005

نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
دل عارفان ربودند و قرار پارسايان
همه شاهدان بصورت , تو بصورت و معاني
مده اي رفيق پندم که به کار در نبندم
تو ميان ما نداني که چه ميرود نهاني
مزن اي عدو بتيرم , که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانت بدهم بمژدگاني

دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه بوصل ميرساني نه به قتل ميرهاني

0 نظرات

Thursday, September 29, 2005

شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني کي سرآمد شهريارانرا چه شد

کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسانرا چه حال افتاد و يارانرا چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي بر نخاست
عندليبانرا چه پيش آمد هزارانرا چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان رو نميارد سوارانرا چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزارانرا چه شد

0 نظرات

Wednesday, September 28, 2005

من ازين دلق مرقع به در آيم روزي
تا همه خلق بدانند که زناري است

0 نظرات
سعديا گر بکند سيل فنا خانه دل
دل قوي دار , که بنياد بقا محکم ازوست

0 نظرات
حقيقت آنکه نه در خور اوست جان عزيز
و ليک درخور امکان و اقتدار منست

درون خلوت ما غير در نمي گنجد
برو , که هر که نه يار منست , بار منست
و گر مراد تو اينست , بي مرادي من
تفاوتي نکند , چون مراد يار منست

0 نظرات

Saturday, September 24, 2005

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود, بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي به سر شدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا بسر همه سمع وبصر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت؟
کاول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش بصيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم

0 نظرات
ز آسمان آغاز کارم سخت شيرين مي نمود
کي گمان بردم که زهر آلوده زهر ناب داشت ؟

0 نظرات

Monday, September 19, 2005

هر که سوداي تو دارد چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش

آن پي مهر تو گيرد که نگيرد پي خويشش
وان سر وصل تو دارد , که ندارد غم جانش
هر که از يار تحمل نکند يآر مخوانش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفائي و قفائي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و سنانش

خفته خاک لحد را که تو به ناگه به سر آئي
عجب ار باز نيايد به تن مرده روانش
گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز ميبينم و دريا نه پديد است کرانش

نرسد ناله سعدي به کسي درهمه عالم
که نه تصديق کند کز سر درديست فغانش
گر فلاطون بحکيمي مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

0 نظرات

Sunday, September 18, 2005


 Posted by Picasa

0 نظرات

Saturday, September 17, 2005

دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد که از خزانه غيبم دوا کنند

0 نظرات

Friday, September 02, 2005

اغلب از فرداي خود قرض ميگيريم تا دين ديروز خود را ادا کنيم

0 نظرات
پروردگار خلق خدائي به کس نداد
تا همچو کعبه روي بمالند بردرش
از مال و دستگاه خداوند قدر جاه
چون راحتي به کس نرسد خاک بر سرش!

0 نظرات

Friday, August 26, 2005

آرزويي در سر نمي شکند
جز انکه توان بر آوردنش نيز ارزاني شود
آرزومند را اما
کوشش ها بايد

0 نظرات
اگر واپسين لنگرگاه جايي جز شهر دوزخ نباشد , که در آن جريان آب در گردابي همواره پرفشارتر ما را به درون خود فرو ميبرد , پس همه چيز بي فايده است .

0 نظرات
اگر مستان مستيم از تو ايمون
اگر بي پا و دستيم از تو ايمون
اگر گبريم و ترسا و مسلمان
بهر ملت که هستيم از تو ايمون

0 نظرات

Monday, August 08, 2005

مناظره حافظ و صائب و شهريار

حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن که چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که بخشيده سمرقند و بخارا
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن که چيزمي بخشد به سان مرد مي بخشد
نه چون صائب که بخشيده سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

0 نظرات

Friday, July 22, 2005

...
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

....

0 نظرات

Thursday, July 21, 2005

نبردهاي زندگي هميشه به نفع قويترينها و سريعترينها پايان نمي پذيرد , دير يآ زود برد با کسي است که بردن را باور دارد

0 نظرات
زندگي بر گردن افتاده است اي دل
شاد بايد زيستن , ناشاد بايد زيستن

0 نظرات

Tuesday, June 21, 2005

جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است

0 نظرات
تو کمان کشيده و در کمين
که زني به تيرم و من غمين
همه غمم بود از همين
که خدا نکرده خطا کني

0 نظرات
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست
اينقدر هست که بانگ جرسي ميايد

0 نظرات
من اين مرقع ديرين بهر آن دارم
که زير خرقه کشم مي کسي گمان نبرد

0 نظرات
جان اگر بايد به کويت نقد جان خواهيم کرد
سر اگر بايد به راهت ترک سر خواهيم کرد
تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما
روي گيتي را زآب ديده تر خواهيم کرد

0 نظرات

Sunday, June 19, 2005

حديث بي خبران است با زمانه بساز
زمانه با تو نسازد با زمانه ستيز

0 نظرات

Monday, June 13, 2005

اي من , اي زندگي ! در ميان اين همه واگويه پرسش
در ميان زنجيره بي پايان بي ايمانان
در شهرهاي آکنده از ابلهان
اي من , اي زندگي ! به چه بايد دل خوش داشت ؟

به اينکه تو اينجايي- که زندگي هست و يگانگي
که نمايش بزرگ هنوز برجاست
تا تو هم کلامي بر آن بيفزايي

0 نظرات
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند

.

0 نظرات

Friday, June 10, 2005

عشق بالاي کفر ودين ديدم
بي نشان از شک و يقين ديدم
کفرودين و شک و يقين گرهست
همه با عقل همنشين ديدم
چون گذشتم ز عقل و صد عالم
چون بگويم که کفر و دين ديدم

1 نظرات

Tuesday, May 31, 2005

اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا...

0 نظرات

Monday, May 30, 2005

سپیده را به رسم شب، مگر که می توان سرود؟
........

0 نظرات

Saturday, May 28, 2005

گفتم که رفيقي کن با من که منم خويشت

0 نظرات
آن نيست که هست مي نمايد بگذار
آن هست که نيست مي نمايد بطلب

0 نظرات

Wednesday, May 25, 2005

در هشياري غصه هر چيز خوريم
چون مست شديم هرچه بادا بادا

0 نظرات
......من ملک بودم و

0 نظرات

Monday, May 16, 2005

....
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي کند

0 نظرات

Tuesday, May 10, 2005

روشن از پرتو رويت نظري نيست که نيست
منت خاک درت بر بصري نيست که نيست
ناظر روي تو صاحبنظرانند آري
سر گيسوي تو در هيچ سري نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست که نيست

0 نظرات

Saturday, May 07, 2005

....
ما ز عقل خويشتن بيگانه ايم
لاجرم دردي کش پيمانه ايم
چون ندارم با خلائق الفتي
خلق پندارند ما ديوانه ايم
در ازل دادند چون جام الست
تا ابد ما مست آن پيمانه ايم

0 نظرات

Friday, April 29, 2005

...
گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله درنده شدم
گفت که تو مست نه اي رو که ازين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پري من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پرو پر کنده شدم
تابش جان يافت دلم نور جهان يافت دلم
اطلس جان يافت دلم دشمن اين ژنده شدم

0 نظرات
نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند

بهل ويرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند
چه دانند ملک دل را تن پرستان
گدايان طبع سلطانان چه دانند
يکي مشتي ازين بي دست و بي پا
حديث رستم دستان چه دانند

0 نظرات

Tuesday, April 26, 2005

همراه شو عزيز , تنها نمان به درد
کاين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمي شود
دشوار زندگي هرگز براي ما
بي رزم مشترک آسان نمي شود

0 نظرات
و این دنیا پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طنا ب دار تو را می بافند

چه خفن !!!!!

0 نظرات

Friday, April 22, 2005

ما را به رندي افسانه کردند
پيران جاهل , شيخان گمراه

0 نظرات
گر ببايد عقل بوي عشق او
عقل از لايعقلي رسوا شود

0 نظرات

Thursday, April 21, 2005

ما بار دگر گوشه خمار گرفتيم
داديم دل از دست و پي يار گرفتيم
گفتند خودي تو در اين راه حجاب است
ترک خودي خويش بيکبار گرفتيم
اي بس که چو پروانه پر سوخته ز آن شمع
از کعبه ظاهر ره خمار گرفتيم
از خرقه و تسبيح چو جز نام نديديم
چه خرقه , چه تسبيح که زنار گرفتيم
ز اين شيوه تزوير چو دل خيره فرو ماند
اندر ره دين شيوه کفار گرفتيم

0 نظرات
نه در جاني نه غير از جان , چه چيزي؟
نه در جاني برون از جان کجايي ؟

ز پيدايي خود پنهان بماندي
چنين پيدا چنين پنهان کجايي ؟

0 نظرات

Friday, April 15, 2005

هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش

نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني

مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا

تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو


جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست

0 نظرات
بلا کش تا لقاي دوست بيني
که مرد بي بلا مرد لقا نيست

0 نظرات
سيرم از زرق فروشي و نفاق
عاشقي محرم اسرار کجاست؟

0 نظرات
زان پيش که بوده ها نبوده است
بود تو زما جدا نبوده است
چون بود تو بود ما بود
کي بود که بود ما نبوده است

0 نظرات
ره ميخانه و مسجد کدام است ؟
که هر دو بر من مسکين حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در ميخانه که اين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهي است
بجوييد اي عزيزان که اين کدام است؟

مرا کعبه خرابات است امروز
حريفم قاضي و ساقي امام است
به ميخانه امامي مست خفته است
نمي دانم که آن بت را چه نام است؟
برو عطار که او خود مي شناسد
که سرور کيست , سرگردان کدام است ؟

0 نظرات

Thursday, April 14, 2005

هر گدايي مرد سلطان کي شود
پشه اي آخر سليمان کي شود؟
بس عجب اين است که اين مرد گدا
چونک سلطان نيست , سلطان کي شود؟
تا نگردي از وجود خود فنا
بر تو اين دشوار آسان کي شود؟
گفتمت فاني شو و باقي تويي
هر دو يکسان نيست , يکسان کي شود؟
هر که خورشيد جمال تو نديد
جان فشان روي جانان کي شود؟
تا نباشد همچو موسي عاشقي
آن عصا در دست ثعبان کي شود؟

عطار

0 نظرات

Friday, April 08, 2005

پر پرواز ندارم
اما دلي دارم و حسرت جاناتان!!!! :)

0 نظرات
ديگربرنمي تابي سرنوشت محتومت را
آن را دوست بدار
تورا گزينه ديگري نيست

0 نظرات
چه هراس انگيز است چراغي بر افروختن در آنجا که جز زشتي هيج نيست.

0 نظرات

Tuesday, April 05, 2005

مناظره خسرو و فرهاد
نخستين بار گفتش کز کجائي
بگفت از دار ملک آشنايي
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفتا از جان شيرينم فزونست
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم بزاري
بگفتا گر بسر يآ بيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افکنم زود
بگفتا صبوري کن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زارست
بگفت از عاشقي خوشتر چکارست
بگفت از دل جدا کن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بي جان شيرين

0 نظرات
سايه نه بخود فتاده در چاه
بر اوچ به خويشتن نشد ماه

0 نظرات

 Posted by Hello

0 نظرات

Thursday, March 31, 2005

اي بي خبران زدرد و آهم
خيزيد و رها کنيد راهم
من گم شده ام مرا مجوئيد
با گم شدگان سخن مگوئيد
بيرون مکنيد از اين ديارم
من خود بگريختن سوارم

0 نظرات
هم فصل نا مساعد پاييز بگذرد
هم موسم بهار طرب خيز بگذرد
چون ناملايمی به تو روی آورد بساز
دل را مساز رنجه
اين نيز بگذرد ....

0 نظرات

Tuesday, March 22, 2005

نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
کز مبارک دم او آوردم اين قوم بجان باخته را بلکه خبر
در چگر ليکن خاري
از ره اين سفرم مي شکند

مانده پاي ابله از راه دراز
بردم دهکده مردي تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شکند

0 نظرات
آمدش باد و با شتاب ببرد
هر چه از ما به يک عتاب ببرد
دلي از ما ولي خراب ببرد

0 نظرات
باغ بود و دره -چشم انداز پر مهتاب
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من - بيدار و چشم عالمي در خواب

نه صدائي چز صداي رازهاي شب
و اب و نرماي نسيم و جير جيرکها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من ( من مست بودم, مست)
خاستم از جا
سوي جو رفتم , ,چه مي آمد
آب .
يا نه چه مي رفت , هم زانسانکه حافظ گفت : عمر تو
با گروهي شرم و بيخويشي وضو کردم
مست بودم , مست سر نشناس , پا نشناس , اما لحظه پاک و عزيزي بود
برگکي کندم
از نهال گردوي نزديک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله گو هر سو که خواهي باش

با تو دارد گفت و گو شوريده مستي .
مستم و دانم که هستم من
اي همه هستي ز تو , ايآ تو هم هستي؟

0 نظرات

Monday, March 21, 2005

اي مردمان اي مردمان از ما نيايد مردمي
ديوانه ننديشد از اين کاندر دل انديشيده ام
من از براي مصلحت در حبس دنيامانده ام
حبس از کجا من از کجا مال کرا دزديده ام
تو مست مست سرخوشي من مست بي سر سر خوشم
تو عاشق خندان لبي من بي دهان خنديده ام

0 نظرات
دوش چه خورده اي بتا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مکن
باده خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي
بوي شراب ميزند خربزه در دهان مکن
روز الست جان من خورده مئي زجام تو
خواجه لامکان توئي بندگي مکان مکن

دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگي تراستم مست مي وفاستم
با تو چو تير راستم تير مرا کمان مکن
اي دل پاره پاره ام ديدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکيه براين جهان مکن

کار دلم بحان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگويدم دم مزن و بيان مکن
ناله مکن که ناي من ناله کند براي تو
گرگ توئي شبان منم خويش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشي سبو
اي تو بديده روي من روي باين و آن مکن
باده بنوش و مات شو جمله تن حيات شو
باده چون عقيق بين ياد عقيق کان مکن
باده عام از برون باده خاص از درون
بوي دهان بيان کند تو بزبان بيان مکن
از تبريز شمس دين ميرسدم چو ماه نو
چشم سوي چراغ کن سوي چراغدان مکن

0 نظرات
گفتم که کي ببخشي بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حائل

0 نظرات
چه افتاد اين سر ما را که خاک در نمي ارزد

0 نظرات

Sunday, March 20, 2005

مي‌شود، سبز بود با يك برگ
مي‌شود، شد بهار با يك گل
از دل يك شكوفه شادي كرد
دل به سوداي يك شقايق داد

0 نظرات
تمثيل انتظارم و دارم در دل اميد گرم شکفتن
ناقوس وار گوش به زنگم , فانوس وار چشم به راهم
مي بالم از زمين سوي بالا با ايستادگان توانا
در من توان خواستن اينک , چون ميتوانم از چه نخواهم

0 نظرات
گفت درختي با باد :
"چند وزي ؟ "
باد گفت :
باد بهاري کند گرچه تو پژمرده اي.

0 نظرات
شور و حال کودکي برنگردد دريغا
....

0 نظرات

Tuesday, March 15, 2005

حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي

0 نظرات

Sunday, March 13, 2005

جاه و جلال من توئي , ملکت و مال من توئي
آب زلال من توئي , بي تو بسر نمي شود
بي تو اگر بسر شدي , زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي , بي تو بسر نمي شود

0 نظرات
هرکه از يار تحمل نکند يار مگويش
آنکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش

0 نظرات

Friday, March 11, 2005

خوشا دردي که درمانش تو باشي
خوشا جاني که جانانش تو باشي
خوشا چشمي که رخسار تو بيند
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي

0 نظرات

Friday, February 25, 2005

گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز مي بينم و درياو نه پديد است کرانش

0 نظرات

Thursday, February 24, 2005

دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند , درمانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند , بردارند
بدين درگاه حافظ را چو مي خوانند , مي رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند , ناز آرند
که با آن درد اگر در بند درمانند , درمانند

0 نظرات
بيا که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهد همچو تويي يا بفسق همچو مني
بصبر کوش تو ايدل که حق رها نکند
چنين عزيز نگيني بدست اهرمني
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکر حکيمي و راي برهمني

0 نظرات

Monday, February 21, 2005

برسان باده که غم روي نمود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل مادست گشود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک وين مه نو
کهنه داسي است که بس کشته درود اي ساقي
بس که شستيم بخوناب جگر جامه جان
نه ازو تار بجا ماند و نه پود اي ساقي
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
در فرو بند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي

0 نظرات
چون تو جانان مني جان بي تو خرم کي شود
چون تو در کس ننگري کس با تو همدم کي شود
دل زمن بردي و پرسيدي که دل گم کرده اي
اين چنين طراريت با من مسلم کي شود
چون مرا دل خستگي از آرزوي روي توست
اين چنين دلخستگي زايل به مرهم کي شود
غم از آن دارم که بي تو همچو حلقه بر درم
تا تو از دردرنيايي از دلم غم کي شود

0 نظرات

Saturday, February 19, 2005

دوري که در او آمدن و رفتن ماست
اورا نه نهايت نه بدايت پيداست
کس مي نزد دمي درين معني راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست

0 نظرات
....
دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست
....

0 نظرات
ما لعبتکانيم و فلک لعبت باز
از روي حقيقتي نه از روي مجاز
يک چند در اين بساط بازي کرديم
رفتيم به صندوق عدم يک يک باز

0 نظرات

Wednesday, February 09, 2005

سزدم چو ابر بهمن که بر اين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر که زاغ دارد

0 نظرات

Thursday, February 03, 2005

ما گم شده در گم شده در گم شده هستيم
شايد کسي از ما خبري داشته باشد


مژدگاني .......!!!!!!!!!!

0 نظرات

Tuesday, February 01, 2005

از اين رباط دو در چون ضرورت است رحيل
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست

بابا حافظ هم که از خودمون بوده !!

0 نظرات

Saturday, January 29, 2005

بشارت بر به کوي مي فروشان
که حافظ توبه از زهد و ريا کرد

0 نظرات

Monday, January 10, 2005

گربرکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

0 نظرات

Wednesday, January 05, 2005

چون پرده دار به شمشير ميزند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند

0 نظرات
دل ببردي وبحل کردمت اي جان ليکن
به ازاين دار نگاهش که مرا مي داري

0 نظرات

Saturday, January 01, 2005

هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ورنه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست

0 نظرات
ز کنج صومعه مجوي حافظ گوهر عشق
قدم برون نه اگر ميل جست و جو داري
!!!!!!!!!!!!!

0 نظرات

Monday, December 27, 2004

تو با من بودي و من بي تو افسوس
تو خورشيدي و من دنبال فانوس

0 نظرات

Sunday, December 19, 2004

دوستان گويند که سعدي خيمه در گلزار زن
من گلي را دوست ميدارم که در گلزار نيست

0 نظرات

Friday, December 17, 2004

وفا نکردي و کردم
خطا نديدي و ديدم
رميدي و نرميدم
گذشتي و نگذشتم
شکستي و نشکستم
گسستي و نگسستم


بعد ازاين يا گردبادم يا در اين صحرا مانم
تا رسم در رهگذارت يا رسي در رهگذارم

0 نظرات

اگر که خانه به دوشم
اگر که باده پرستم
کجا که با تو نبودم
کجا که بي تو نشستم

0 نظرات

Tuesday, December 14, 2004

کجا داند حال ما, سبکباران ساحلها
کجا داند حال ما, سبکباران ساحلها

0 نظرات

Tuesday, December 07, 2004

بسان چشمه ساري پاک ماندم
نهان در سنگ و در خاشاک ماندم
هواي آسمانها در دلم بود
دريغا هم نشين خاک ماندم

0 نظرات
....
من خواب مرواريدها را در صدف ها آهنگ آشفتن ندارم

0 نظرات
اي کاش جاي اين همه ديوار و سنگ
آيينه بود و آب و کمي پنجره

0 نظرات

Monday, December 06, 2004

بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلکنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه بر داريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

0 نظرات
عطش من گواه آتش توست
جرعه آتشي بنوشانم

0 نظرات

Friday, December 03, 2004

.....
مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند.
.......

0 نظرات

Thursday, December 02, 2004

زان طره پر پيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هرکس که اياري کند

0 نظرات
هرزمان گويم که بگريزم زعشق
عشق پيش از من به منزل ميشود

0 نظرات
نمي دونم چه کردي با دل ما
رهي بگشودي و صدراه بستي

0 نظرات
دل رفت و صبر ودانش
ما مانده ايم و جاني
کان نيز هم برايد

0 نظرات
چون قسمت ما روز ازل جام بلا بود
پيداست که تا شام ابد واله ومستيم
ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم
پوشيده چه گوئيم همينيم که هستيم

0 نظرات

Saturday, November 27, 2004

عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید
دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

0 نظرات
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

0 نظرات
چند پندم ميدهي اي زاهد و وعظم گويي
دلق و تسبيح ترا خرقه و زنار مرا

0 نظرات

Tuesday, November 23, 2004

چون است حال بستان اي باد نو بهاري
کز بلبلان بر آمد فرياد بي قراري

0 نظرات
اي گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن
مرهم به دست و مارا مجروح مي گذاري

0 نظرات
چشمي که جمال تو نديده است چه ديده است

0 نظرات

Monday, November 22, 2004

تو را ناديدن ما غم نباشد
که در خيلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روي
و ليکن چون تو در عالم نباشد




0 نظرات
زندگي کردن من مردن تدريجي بود
آنکه جان کند تنم ,عمر حسابش کردم

0 نظرات

Sunday, November 21, 2004

غرق خون بود و نمي مرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش کردم

0 نظرات

Saturday, November 20, 2004


Posted by Hello

0 نظرات

Friday, November 19, 2004

عنان به ميکده خواهيم تافت ازين مجلس
که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن

0 نظرات

Monday, November 08, 2004

گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد


0 نظرات

Saturday, November 06, 2004

صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم

0 نظرات

Thursday, November 04, 2004

اگر روم زپي اش فتنه ها بر انگيزد
ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد
تو عمر خواه و صبوري که چرخ شعبده باز
هزار بازي از اين طرفه تر برانگيزد

بر آستانه تسليم سر بنه حافظ
که گر ستيزه کني روزگار بستيزد

0 نظرات

Tuesday, November 02, 2004

از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت
چندي هم خدمت معشوق و مي کنم
!!

0 نظرات

Saturday, October 30, 2004

درمان چه طلب کنم که عشقت
مارا سوي درد رهنمون گشت

0 نظرات
اي يار ما , ايار ما دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما

0 نظرات

Thursday, October 28, 2004

واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است

0 نظرات
......
گهي بر درد بيدرمان بگريم
گهي بر حال بي سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلي بيهوده پندم

0 نظرات

Tuesday, October 26, 2004

گرچه راهي است پراز بيم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي

0 نظرات
گر آمدم به کوي تو چندان غريب نيست
چون من , در آن ديار هزاران غريب هست

0 نظرات
سلام رهگذران عزيز
دوتا پست پاييني مربوط به ديواري ميشه که بيخبر جلوم سبز شد و من خوردم بهش .بنابراين کسي به خودش نگيره لطفا. :))

0 نظرات

Monday, October 25, 2004

صلاح مملکت خويش خسروان دانند
خسروان هم که نادانند

0 نظرات
کاشکي آدم يه خورده کمتر احمق بود!

0 نظرات

Thursday, October 21, 2004

مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت
خرابم مي کند هردم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايي شبي يارب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
تو گر خواهي که جاويدان جهان يکسر بيارايي
صبا را گو که بردارد زماني برقع از رويت

وگر رسم فنا خواهي که از عالم براندازي
برافشان تا فرو ريزد هزاران جان زهر مويت
من و باد صبا مسکين دو سرگردان بي حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

0 نظرات

Friday, October 15, 2004

صيدم من و صياد او
من بنده و آزاده او
ويرانه من آباده او

اي داد اي بيداد او
باروي او آنسو کنم
بادرد عشقش خو کنم
هر دم بسويش رو کنم
چون مرغ حق هو هو کنم
من قطره او درياي من
من مست و او صحراي من
من بنده او مولاي من
من لا و او الاي من
هوشيار او ديوانه من
شمع است او پروانه من
افسونگر او افسانه من
ميخانه او پيمانه من


0 نظرات
با من صنما دل يک دله کن
گر سر ننهم وانگه گله کن


0 نظرات

Posted by Hello

0 نظرات

Tuesday, October 12, 2004

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زردروي عاشق تو صبر کن وفا کن

0 نظرات

Saturday, October 09, 2004


ديده دريا کنم وصبر به صحرا فکنم
واندرين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهي
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلي آنجاست که دلدار آنجاست
ميکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم



0 نظرات
...
تا کي ناله , تا کي مويه
برخيز با خيل مستان چو مي خاموش و جوشان
بنشين با مي پرستان بدور از خود فروشان
مگر از زندگاني مراد دل ستاني
مراد دل ستاني مگر از زندگاني


0 نظرات

Thursday, October 07, 2004


 Posted by Hello

0 نظرات
صبح است ساقيا قدحي پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را زجام باده گلگون خراب کن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش مي طلبي ترک خواب کن
روزي که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار, کاسه سر ما پر شراب کن


0 نظرات
گفت و گو آئين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت برو بگماشتيم
نکته ها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم


0 نظرات
تو که با ما سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم

0 نظرات
بنده پير خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

0 نظرات

Thursday, September 30, 2004

در انتظار خورشيد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد



0 نظرات

Friday, September 24, 2004

خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود
بهر درش که بخوانند بي خبر نرود
سواد ديده غم ديده ام به اشک مشوي
که نقش خال تو ام هرگز از نظر نرود
زمن چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا که بي سر زلف توام بسر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آب روي شريعت بدين قدر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول بدست حافظ ده
بشرط آنکه ز مجلس سخن بدر نرود

0 نظرات

Thursday, September 16, 2004

هشيار کسي بايد کز عشق بپرهيزد
وين طبع که من دارم با عقل نياميزد
آنکس که دلي دارد , آراسته معني
گر هر دو جهان باشد , در پاي يکي ريزد
گر سيل عقاب آيد , شوريده نينديشد
ور تير بلا بارد , ديوانه نپرهيزد
آخر نه منم تنها , در باديه سودا
عشق لب شيرينت , بس شور برانگيزد
بي بخت چه فن سازم , تا برخورم از وصلت؟
بي مايه زبون باشد , هر چند که بستيزد
فضلست اگرم خواني , عدلست اگرم راني
قدر تو نداند آن , کز زجر تو بگريزد
تا دل بتو پيوستم ,راه همه دربستم
جايي که تو بنشيني , بس فتنه که بر خيزد
سعدي نظر از رويت , کوته نکند هرگز
ور روي بگرداني , در دامنت آويزد

0 نظرات
گروهي هم نشين من , خلاف عقل و دين من
بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل
ملامت گوي عاشق را چه گويد مردم دانا
که حال غرقه در دريا نداند خفته در ساحل
زعقل انديشه ها زايد که مردم را بفرسايد
گرت آسودگي بايد برو عاشق شو اي عاقل

0 نظرات

Friday, September 10, 2004

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سياهي
نگاه دار دلي را که برده اي به نگاهي
مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آنکه در اقليم حسن بر همه شاهي

0 نظرات
شب چو تنها مينشينم با خيالت گرم راز
هر نوا آيد به گوشم گويم آواي توست
صبحدم چون بگذرم از کوچه هاي آشنا
هر کجا پا مينهم , بينم که جاي پاي توست

0 نظرات

Sunday, September 05, 2004

بگريزيم , شتاب عبثي در پيش است
بگريزيم , شتاب عبثي در پيش است
بگريزيم , شتاب عبثي در پيش است

0 نظرات
گورزاريست زمين!
ماهيان ميدانند
عمق هر حوض به اندازه دست گربه است !

0 نظرات
با اشک هايمان
بهتان به جاودانگي درد مي زنيم
با دردهايمان
تهمت به عشق
بيگانگي رسالت ما بود.

0 نظرات

Wednesday, September 01, 2004

مطمئن ترين گنگي ها خاموش شدن نيست , حرف زدن است

همه انسانها بطور يکسان محکوم اند که روزي بميرند.

0 نظرات
تصميم گرفتم مثل وقتي که آدم از صخره اي به صخره ديگر مي پرد تا از رودخانه ژرفي بگذرد از ثانيه اي به ثانيه اي ديگر بروم , خيس از پشنگ آب , ترو تازه اما نه غرق شده.

0 نظرات

Monday, August 30, 2004


victoria Posted by Hello

0 نظرات

nile Posted by Hello

0 نظرات

Friday, August 13, 2004

هنوز منتظرم که برگردي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو

0 نظرات

Thursday, August 12, 2004

با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود

0 نظرات
روي در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟
خرقه بر دوش و ميان بسته بزنار چه سود؟
هرکه او سجده کند پيش بتان در خلوت
لاف ايمان زدنش بر سر بازار چه سود؟

0 نظرات
يکي را ديدم اندر چايگاهي
که ميکاويد قبر پادشاهي
بدست ار بارگاهش خاک ميرفت
سرشک از ديده ميباريد و ميگفت
ندانم پادشه يا پاسباني
همي بينم که مشتي استخواني

0 نظرات
برين يکي شده بودم که گرد عشق نگردم
قضا عشق در آمد بدوخت چشم درايت

0 نظرات

Wednesday, August 11, 2004


ÎáÞÊ Posted by Hello

0 نظرات
از در درآمدي و من از خود بدر شدم
گفتي کزين جهان بجهان دگر شدم
گوشم براه تا که خبر ميدهد زدوست
صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي بسر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت
که اول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش به صيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم
گويند روي سرخ تو چه زرد کرد؟
اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم


0 نظرات

Thursday, August 05, 2004


cloudes Posted by Hello

0 نظرات
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايي و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
مارا سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتي زخاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتري
م
ما با توايم و نه با تو اينت بلعجب
در حلقه ايم با تو وچون حلقه بر دريم
نه بوي مهر ميشنويم از تو اي عجب
نه روي آنکه مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم؟
ما خود نميرويم دوان از قفاي کس
آن ميبرد که ما بکمند وي اندريم

سعدي تو کيستي که درين حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم

0 نظرات

Wednesday, July 28, 2004

...
کوتاه است در پس آن به که فروتن باشي
.....
غلغله آن سوي در زاده باور توست , نه انبوهي مهمانان
که آنجا تو را کسي به انتظار نيست.
....

0 نظرات
ديري با من سخن به درشتي گفته اييد
خود آيا تا ب تان هست که پاسخي درخور بشنويد
ديري با من سخن به درشتي گفته اييد
خود آيا تا ب تان هست که پاسخي به درستي بشنويد
به درشتي بشنويد
؟!


0 نظرات

Friday, July 16, 2004


خيزيم و دمي زنيم پيش ازدم صبح
کاين صبح بسي دمد که ما دم نزنيم
اين قافله عمر عجب ميگذرد
درياب دمي که با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب مي گذرد

0 نظرات

به کدام مذهب هستي ,ز کدام ملت هستي
که کشند عاشقي را , که تو عاشقم چرايي
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردي که درون خانه آيي


0 نظرات

Wednesday, July 14, 2004

نقل از نميدونم کي
مشکل دنيا اينه که اونايي که عاقلند همش شک ميکنند , اما نادونها هميشه مطمئن از تصميماتشون هستن

0 نظرات

Thursday, July 08, 2004

عمرت تا کي بخود پرستي گذرد
يا در پي نيستي و هستي گذرد
مي نوش که عمري که اجل در پي اوست
آن به که بخواب يا مستي گذرد

0 نظرات
من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده کشيده بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم

0 نظرات
اي آمده از عالم روحاني تفت
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي خور چو نداني از کجا آمده اي
خوش باش نداني بکجا خواهي رفت

0 نظرات

Friday, July 02, 2004

بازهم چندتا نکته
مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانکي شان
به کسي غبطه نخور
به جز مواردي که مربوط به مرگ و زندگي است , همواره خود را رها کن و آسوده باش . هيچ چيز آنقدر که در ابتدا به نظر ميرسد , مهم نيست
به ديگران فرصتي دوباره بده اما نه سه باره
به بهانه اين که پولي براي فرزندانت به ارث بگذاري ناخن خشکي نکن
براي بوييدن گل هاي سرخ وقت صرف کن

0 نظرات
چند نکته
يادت باشد که موفقيت يک شبه , معمولا پانزده سال طول مي کشد.
هرگز توان خودت را در تغيير دادن خويش , دست کم نگير.
هرگز توان خودت را در تغيير دادن ديگران , دست بالا نگير.
خودت را به راحتي زير دست و پا نينداز. ياد بگير که کوتاه و مودبانه نه بگويي
پل هاي پشت سرت را خراب نکن . متعجب خواهي شد اگر بداني که بارها ناچار خواهي بود از همان رودخانه عبور کني
وقتي کسي از تو ميخواهد که با او صادق باشي حرف هايش را باور نکن

0 نظرات

Thursday, July 01, 2004

ديدي آن ترک خطا دشمن جان بود مرا
گرچه عمري به خطا دوست خطابش کردم

0 نظرات

Wednesday, June 23, 2004

اگرت مراد باشد که نميري و بماني
برهان ز جهد خود را زجهان دون فاني
زتن و زجان و از دل بگذر مساز منزل
که شود مراد حاصل بمراد و کامراني
تو زکفر و دين گذر کن تو زصلح و کين گذر کن
ز زمانه هين گذر کن چو وراي اين زماني
بجمال عشق الا زوجود خويش لا شو
زخودي گزين تبرا ببقاي جاوداني
بنگر که دانه در گل گل و برگ و ميوها شد
زسفول بر علا شد بفتوح آسماني
چو توئي فقير بينا چو دلت بپر ببالا
که تراست صد ولايت بجهان بي نشاني


0 نظرات
در دل و جان خانه کردي عاقبت
هر دو را ديوانه کردي عاقبت
آمدي کاتش درين عالم زني
وانگشتي تا نگردي عاقبت
اي زعشقت عالمي ويران شده
قصد آين ويرانه کردي عاقبت
من ترا مشغول مي کردم دلا
ياد آن افسانه کردي عاقبت
عشق را بيخويش بردي در حرم
عقل را بيگانه کردي عاقبت
دانه اي بيچاره بودم زير خاک
دانه را دردانه کردي عاقبت

اي دل مجنون و از مجنون بتر
مردي و مردانه کردي عاقبت
کاسه سر از تو پر از تو تهي
کاسه را پيمانه کردي عاقبت

0 نظرات
غير عشقت راه بين جستيم نيست
جز نشانت همنشين جستيم نيست
آنچنان جستن که مي خواهي بگو
کانچنان را اينچنين جستيم نيست
بعد از اين بر آسمان جوييم يار
زانک ياري در زمين جستيم نيست
بهتر آن باشد که محو اين شويم
کز دو عالم به ازين جستيم نيست
خاتم ملک سليمان جستنيست
حلقها هست و نگين جستيم نيست
آنچنان صورت که شرحش ميکنم
جز که صورت آفرين جستيم نيست
اندر آن صورت يقين حاصل شود
کز وراي آن يقين جستيم نيست
جاي آن هست ار گمان بد بريم
زانکه بي مکري امين جستيم نيست
پشت ما از ظن بد شد چون کمان
زانک راهي بي کمين جستيم نيست


0 نظرات

Sunday, June 20, 2004

بيدار شو بيدار شو هين رفت شب بيدار شو
بيزار شو بيزار شو و زخويش هم بيزار شو
در مصر ما يک احمقي نک ميفروشد يوسفي
باور نميداريمرا اينک سوي بازار شو
مشنو تو هر مکر و فسون , خون را چرا شويي بخون
همچون قدح شو سرنگون وانگاه دردي خوار شو
در گردش چوگان او چون گوي شو چون گوي شو
وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو
آمدنداي آسمان آمد طبيب عاشقان
خواهي که آيد پيش تو بيمار شو بيمار شو
اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان
گر يارغاري هين بيا در غار شو در غار شو
تو مرد نيک ساده اي زر را بدزدان داده اي
خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو
خاموش وصف بحر و در کم گوي در درياي او
خواهي که غواصي کني دم دار شو دم دار شو

0 نظرات

Thursday, June 17, 2004

اين کيست اين , اين کيست آين , اين يوسف ثانيست اين
خضرست است والياس اين مگر يا آب حيوانيست اين
امروز مستيم اي پدر توبه شکستيم اي پدر
از قحط رستيم اي پدرامسال ارزانيست اين
اي مطرب داوودم آتش بزن بر رخت غم
بردار بانک زير و بم کين وقت سرخوانيست اين
مست و پريشان توام , موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام اين عيد قربانيست اين
رستيم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
اي خاک بر شرم و حيا هنگام پيشانيست اين
هر جسم را جان ميکند جانرا خدادان مي کند
داور سليمان ميکند يا حکم ديوانيست اين
خورشيد رخشان ميرسد مست و خرامان ميرسد
با گوي و چوگان ميرسد سلطان ميدانيست اين
هر جا يکي گويي بود در حکم چوگان مي دود
چون گوي شو بي دست و پا هنگام وحدانيست اين
گويي شوي بي دست و پاي چوگان او پايت شود
در پيش سلطان ميدوي کين سير ربانيست اين
آن آب باز آمد بجو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزي مگو کين بزم سلطانيست اين
بسم الله اي روح البقا بسم الله اي شيرين لقا
بسم الله اي شمس الضحي بسم الله اي غين اليقين

0 نظرات

Wednesday, June 16, 2004

آن کس که تورا شناخت جان را چه کند
فرزند و عيال و خانمان را چه کند
ديوانه کني هردو جهانش بخشي
ديوانه تو هر دو جهان را چه کند

0 نظرات

Friday, June 04, 2004

اگر منتظر فرصت مناسب شويد , شايد تا ابد در انتظار بمانيد . پس از همان جايي که هستيد و با آنچه داريد شروع کنيد

0 نظرات
افراد بسياري را ديدم که براي اثبات برتري دين خود , دست به هر کار يميزنند, وارد مباحثاتي بي انتها مي شوند, براي اثبات آن مي جنگند و حاضرند که جان خود را ببازند .اما افراد اندکي ديدم که مطابق با تعاليم دين خود زندگي مي کنند و گواه راستين تعاليم برتر دين در زندگي هستند

0 نظرات
دستهايي که ياري مي رسانند مقدس تر از دستهايي هستند که دانه هاي تسبيح مي گردانند.

مردم بر سه گروهند :
بي خرد , نيمه خردمند, خردمند
زندگي براي مردم بي خرد ارزش زيستن ندارد.
انسانهاي نيمه خردمند مي کوشند تا زندگي را ارزشمند کنند .
خردمندان زندگي را چنانچه هست , مي پذيرند و در مي يابند که ارزشمند است.

اين نويسنده ها هم همش کلي گويي ميکنند . کاش يکي مي گفت از کجا مي شه فهميد که زندگي يکي ارزشمنده !ومعيار هاي زندگي ارزشمند چيه؟

0 نظرات
انسانها عموما چنان سرگرم تغيير دادن شرايط زندگي خود هستند که فرصتي براي تغيير دادن خود ندارند .

0 نظرات

Wednesday, June 02, 2004

من مي توانم پس مي خواهم
من مي خواهم پس مي توانم

به نظر شما کدوم جمله درسته ؟ !

0 نظرات

Friday, May 28, 2004

اي با من و پنهان شده , از دل سلامت مي کنم
تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت ميکنم


0 نظرات
چه دانستم که این سودا مرا زين سان کند مجنون
دلم را دوزخي سازد و چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم برآرد سر خورد آن آب دريا
چونان درياي بي پايان , شود بي آب چون هامون
چون اين تقدير ها آمد,نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون

مولانا

0 نظرات

Wednesday, May 19, 2004

مهره سرخ - سياوش کسرايي
گفتگوي سهراب با فردوسي

....
اي پرخرد حکيم سخن ساز
با نقطه اي ز خون
پايان گذاشتي
آن قصه را که عشق
ديباچه مي نوشت در آغاز!
پروردي ام چه نيک و
رها کردي ام چه زود!
اي گرد آفرين به نگارش آيينت اين نبود
....
مي آمدم به ره چه پاک و چه پويا
غافل , کاندر ميان آدمي و آرزو رهي ست
هر چند پر کشش , اما بسا بساست خطاخيز و مرگ زا
مي آمدم تا داد و دوستي بر تخت بر نشانم
کاخي به داد بر کشم و مهرپروري
درها چو بر گشايم بر گنج و خواسته
ديگر کسي گرسنه نخسبد به خاک ما

آخر چگونه با تو بگويم من اي حکيم
ما در جدال مرگ به تاريکي :
فرزند با پدر.
وان چهره هاي زشت سزاوار دشمني
پنهان به گوشه ها بر ما نظاره گر
....
پور و پدر برابر هم تيغ ميکشند
اما پايي نه در ميان
دستي نه پيشگير
يک لب به مهرباني و پيوند باز نه!
....
ميرفت تا پسر بکشد
يا خود افتد
زال زرت چه شد که به تدبير مي نشت
سيمرغ رهنماي کجا بود
آن قاف آشيان!؟
...
لب بسته خامشان
فرمانبران رام کدام آفرينشند؟
اينان به خامشي
آيا نه هيمه هاي مددکار آتشند؟
....
جنگ و شکست و بي کسي و غم
پاداش کدام گناه است
اين ستم ؟
...
اما حکيم ,
بر پرده سياهي شب چشم کرده تنگ
زانديشه اي , به گفتن پاسخ
دارد دمي درنگ
....
آرام , اي آرزوي تنگدلان بر کشيده نام
تا تارک سلاله رستم
چه جاي شکوه و اندوه
پرمايه پهلوان
درخورد پهلواني اين قصه کن تمام
تندي چرا به من؟
کشور کرا و شاه کجا و سپه کدام ؟
من در پي افکنيدن اين کاخ مردمي
وين نظم رنجبار
گوينده اي حکيمم
آيينه دار سيرت و سيماي روزگار
....
اما حديث مرگ تو انسان پر بها!
نشناختي مرا که در همه اين دفتر درشت
حتي نمونه وار
آزار مور دانه کشي را فراز خاک
فرمان نميدهم ؟
نه من نمي کشم
گردونه هاي ساکت و سنگين مرگ را
آن را کسان به شيوه و کردار گونه گون
همراه ميکشند .
نه من به باغ خويش
بي گاه بر نمي کنم از شاخه , برگ را !
.....
بگذار يک راز سر به مهر گويمت آشکار
اين مهره شگرف
معجون مرگ و جان داروست
ميرايي و شکفتگي جاودان در اوست

سهراب , خون تو
همراه خون سرخ سياوش
اسفنديار و رستم و بسيار چهره ها
گمنام يا بنام
از هر فراز در شط شهنامه ريخته ست
اين رود پر خروش
ديري ست
کز چنبر زمانه بدخو گريخته ست
اين رود ميرود
تا دشتهاي سوخته را بارور کند
گر دست پر توان و خداوندي خرد
عطري ز باغ خاطره بر پرده آورد
سيماي آرزو
مغموم و ناتمام - بدين گونه اي که هست -
بر سقف هر نگاه نمي ماند

0 نظرات