شهریاران
دوستی کی آخر شد یاران را چه شد؟
سهشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۳
بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست
بیا... اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند
اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند
درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زآنان کسی را
تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی
گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت
پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲
يک حکايت و يک سوال
روزي در يک ده، اسب مردي گم مي شود اما د رميان تعجب همسايگان ،
مرد هيچ اظهار نارضايتي نمي کنه و مي گه حکمتي در کار بوده ، چند روز مي گذره و
اسب مرد با تعدادي اسب وحشي ديگر برمي گردد و همسايگان مي
بينند که حق با او بوده و در واقع گم شدن اسب براي مرد منفعت
داشته است. سپس پسر مرد بر روي يکي از اسبهاي وحشي سوار مي شود تا اسب
را رام کنه اما اسب ، پسر را به زمين مي زنه و پاي پسر چلاق مي شه . اما مرد باز مدعي
مي شه که حکمتي در کار بوده است. چند روزي نمي گذره که جنگي رخ مي دهد و تمام مردان
و پسران جوان ده را براي جنگ مي برند اما پسر مرد را به
خاطر جراحت پا معاف مي کنند و باز ديگران مي بينند که حق با مرد بوده و شکستن
پاي پسربه نفع او بوده است و خيري در اين کار بوده است.
اين حکايتي است که معمولا براي نشان
دادن اينکه نبايد از هيچ واقعه بدي ابراز نارضايتي کرد و در واقع در پشت هر اتفاق
بدي خيري و حکمتي است گفته مي شه.
و اما سوال : در زندگي آدمي اتفاقات
مختلفي مي افتد خوب يا بد ، اما معمولا وقتي اتفاق بدي مي افتد مي گويند که خيري
در کار بوده است و خداوند حکمتي داشته . ولي مسئله اينجاست که اگر اون اتفاق بد نمي
افتاد چي ؟ يعني از کجا معلومه رخ دادن اون اتفاق بد بهتر از رخ ندادنشه ؟ اگه مثل
فيلم ها مي شد صحنه را به عقب برگرداند و حالت دوم را هم مي تونستيم تجربه کنيم شايد
ديگه نمي گفتيم خيري در کار بوده است و شايد رخ ندادنش بهتر از رخ دادنش بوده.
مثلا در داستان بالا اگر اصلا اسب مرد
گم نمي شد و در نتيجه اسبهاي وحشي به ده نمي اومدن و پاي پسر مرد هم نمي شکست
اونوقت پسر جوان در جنگ شرکت مي کرد و شايد به عنوان يک قهرمان به خونه برمي گشت
به جاي اينکه تا اخر عمرش چلاق تو خونه بمونه و خوشحال باشه که جنگ نرفته، کدوم
بهتره يک قهرمان با پاي سالم يا يک آدم معمولي با پاي چلاق.
اين سناريويي که گفتم يکي ازانواع سناريوهاي متفاوتي است که مي تونست اتفاق بيفتد و سناريوهاي ديگري
براساس شرايط مختلف ممکن بود رخ بدهد که نتيجه اي به مراتب بهتر داشته باشه يا
برعکس نتايج ناگوارتر.
و سوال ديگر، خير موجود در پشت اتفاقات
بد ، متوجه چه کسی است ؟ مثلا وقتی فرزند
جوان کسی فوت کند و مادر او شيون و عصيان مي کند برخی از دينداران براي آرامش بخشی
به مادر داغديده مي گويند حکمتي و خيري در کار بوده است. حال سوال اين است اين خير
آيا براي مادر بوده يا فرزند فوت شده. چه
خيري مي تواند در مرگ کسی برای خود او وجود داشته باشد؟ يعني مردن بهتر از زندگی
کردنه ؟
يعني تا وقتي نتونيم تمام انتخاب هاي
ممکن را تجربه و زندگي کنيم واقعا نمي تونيم بگيم وضعيت فعلي بهترين وضعيت ممکن
بوده و خيري در اون بوده است. البته واضحه که براي هر کسي ممکنه اتفاقهاي خوب و بد
و حتي خيلي فجيع در زندگيش بيفته و من هم معتقدم که با اينکه خيلي سخته ولي بايد
آدمي اينقدر قدرت داشته باشه که باهاش کنار بياد و به زندگيش ادامه بده اما اينکه
در پشت هر اتفاق ناگواري به دنبال خيري باشيم به نظرم کمي ساده انگارانه است و همچنين شانه
خالي کردن از بار مسئوليت کارهايي که انجام داديم که شايد مسبب ان اتفاق ناگوار
بوده است (لازمه توضيح بدم که اين را هم قبول دارم که گاهي اوقات برخي از رخدادها
خارج از کنترل آدمي است ).
جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۲
وقتی جوانتر بودم و راز بقا را نگاه
می کردم همیشه ناراحت می شدم که چرا باید بقای شیر در گرو نابودی آهو باشه ، چرا
خرگوش کوچولو همیشه در هراس از روباه یا یه عقاب تیز چنگ زندگی کنه ، چرا لازمه
ادامه حیات تمساح ، مرگ یه گوزن یا یه گورخره ، چرا پروانه زیبا باید خوراک یه
عنکبوت باشه ، چرا ماهی های کوچولو باید طعمه کوسه ها بشن و هزار تا چرای دیگه . و سوال می کردم که یعنی
خداوند با اون همه قدرت لایزالی که در کتابهای دینی و مقدس گفته می شه - و البته
که خودم هم از مومنانش بودم و هستم - نمی
تونست راه دیگری برای بقای حیوانات پیدا کنه که ادامه حیات یکی در گرو پایان زندگی
دیگری نباشه؟ آخه خرگوش و آهو که به خواست خودشون کوچک و ضعیف نشدن و شیر و گرگ و
تمساح هم تلاش ویژه ای برای قدرتمندتر بودن و دندان و چنگال تیز داشتن نکردن.! و صد
البته که این پاسخ را می گرفتم که برای ادامه
چرخه حیات باید اینطور باشه و این حکمت خداست. هرچند همه می دونیم که بشر هر جا که درمقابل بی عدالتی های
این جهان جوابی نداره حوالش می کنه به حکمت خدا که الحمدالله هیچکس هم ازش سر در
نمی آره و لازم هم نیست اصولا که سر دربیاره .
حالا یه مدتیه که چیز دیگه ای ذهنم رو مشغول
کرده ، اینکه اگر در مورد حیوانات خیلی طبیعیه که حیوانات قدرتمندتر و بزرگتر حیوانات
ضعیف تر و کوچکتر را از بین ببرن و هیچ وقت دعا نمی کنیم یا بهتره بگم انتظار
نداریم که یه خرگوش یا آهو به جای فرار کردن بشینن و دعا کنن که خداوند براشون یک
منجی بفرسته که اونارو از دست شیر و ببر و گرک نجات بدهد پس چرا از ظلمی که
انسانهای قوی تر به انسانهای ضعیف تر می کنن ناراحت می شیم و اون رو بی عدالتی می
دونیم ودعا می کنیم به درگاه خداوند که اونارو نجات بده ،خداوندی که که این بی
عدالتی اصولا حکمت خودشه . چرا به دنبال یک منجی هستیم که یک روز ظهور کنه و عدالت
را برقرار کنه و انسانهای ضعیفتر را از سلطه انسانهای قدرتمند که عمدتا هم ظالم
هستن خلاص کنه ، چرا در مورد انسانها نمی گیم که لزوم ادامه چرخه حیات در این ظلم
و بی عدالتیه و این حکمت خداست ؟!
البته شواهد و قرائن در چند صد سال
گذشته - نمی گم هزاران سال گذشته چون از وقتی علم پیشرفت کرده و انسانها نسبت به
جهان اطرافشون آگاهتر شدن و خیلی از
اتفاقات در طبیعت پاسخ علمی دارن و انسانها در سایه علم از اعتقاد به جادو و جن و
پری رهیدند و رسانه های ارتباطی و روش های ثبت و ضبط وقایع گسترده تر شدند دیگه از
طوفان و ابابیل و فرشتگان ....برای نجات مظلومان از دست فرعونهای زمانه خبری نیست
- نشون داده که خداوند خیلی هم نگران عدالت یا بی عدالتی در دنیا نیست و این
انسانها هستند که باید تلاش کنن خودشان را قدرتمند تر کنن چون همیشه قدرت برنده
است چه دست یک نفر دیکتاتور باشه چه دست یک ملت ، چه در اختیار دندانهای تیز یک
شیر باشه یا در پاهای یک خرگوش چالاک.
چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲
دیشب خواب عجیبی دیدم
دیدم خدا نشسته پشت میزش و آرنجش رو تکیه داده به میز و قلمش رو تو دستش هی می چرخونه، پرسیدم خداوندا به چی فکر می کنی، آهی کشید و گفت می گم این شیطان هم کم با بصیرت نبوده ها ، روز اولی که انسان را خلق کردم و بار امانت را گذاشتم رو دوشش، از شیطان خواستم که بهش سجده کنه ، شیطان گفت که هیچکس به اندازه اون عاشق من نیست و گفت که یه روزی می رسه که این آدم همه چی رو بندگی می کنه الا تو ، اما من او رو طرد کردم و حالا ........
و درست در این لحظه زنگ ساعت شروع کرد به زنگیدن و من هم از خواب پریدم گفتم لعنت بر شیطان !!!
دیدم خدا نشسته پشت میزش و آرنجش رو تکیه داده به میز و قلمش رو تو دستش هی می چرخونه، پرسیدم خداوندا به چی فکر می کنی، آهی کشید و گفت می گم این شیطان هم کم با بصیرت نبوده ها ، روز اولی که انسان را خلق کردم و بار امانت را گذاشتم رو دوشش، از شیطان خواستم که بهش سجده کنه ، شیطان گفت که هیچکس به اندازه اون عاشق من نیست و گفت که یه روزی می رسه که این آدم همه چی رو بندگی می کنه الا تو ، اما من او رو طرد کردم و حالا ........
و درست در این لحظه زنگ ساعت شروع کرد به زنگیدن و من هم از خواب پریدم گفتم لعنت بر شیطان !!!
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۲
بازم روز زن :)
من وقتی به دنیا آمدم باختم !
همیشه فکر می کنم کاش خداوند یک راه دیگری برای بقا نسل پیدا می کرد و دو جنس مختلف نمی آفرید اینجوری یکی از دلایل تبعیض از بین می رفت . دیگه تجاوز یکی از راههای نمایش قدرت مردانه نبود. دیگه عمر با ارزش یک زن به دلیل هوس چند دقیقه ای یک مرد از بین نمی رفت. خیلی از جنگها ( که ادعا می شه علتش زن بوده ) رخ نمی داد. دیگه تو خیابونها مردا وقتی یه زن را پشت فرمان می دیدند حرص نمی خوردند که " تو باید پشت ماشین لباسشویی بشینی " در حالیکه روزی نیست که یک ماشین با راننده مرد توی جوب آب نیفتاده باشه :) . دیگه اعراب قبل از اسلام شرمنده نوزادان دختر خود که آنان را زنده به گور می کردند نبودند. دیگه چیزی به اسم ناموس نبود که به حق یا نا حق بهانه بسیاری از کشتارها و محدودیتها و حبس ها ، سنگسارها ..... باشد
خلاصه ای کاش دنیا سالم تر و امن تر بود برای همه خلائق.
من وقتی به دنیا آمدم باختم !
همیشه فکر می کنم کاش خداوند یک راه دیگری برای بقا نسل پیدا می کرد و دو جنس مختلف نمی آفرید اینجوری یکی از دلایل تبعیض از بین می رفت . دیگه تجاوز یکی از راههای نمایش قدرت مردانه نبود. دیگه عمر با ارزش یک زن به دلیل هوس چند دقیقه ای یک مرد از بین نمی رفت. خیلی از جنگها ( که ادعا می شه علتش زن بوده ) رخ نمی داد. دیگه تو خیابونها مردا وقتی یه زن را پشت فرمان می دیدند حرص نمی خوردند که " تو باید پشت ماشین لباسشویی بشینی " در حالیکه روزی نیست که یک ماشین با راننده مرد توی جوب آب نیفتاده باشه :) . دیگه اعراب قبل از اسلام شرمنده نوزادان دختر خود که آنان را زنده به گور می کردند نبودند. دیگه چیزی به اسم ناموس نبود که به حق یا نا حق بهانه بسیاری از کشتارها و محدودیتها و حبس ها ، سنگسارها ..... باشد
خلاصه ای کاش دنیا سالم تر و امن تر بود برای همه خلائق.
دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۱
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
واقعا هم ای کاش تصمیم دیگری می گرفت. و این انسان ظالم را که شیطان به حق و با بصیرتی ! که داشته حاضر نشده بهش سجده کنه خلق نمی کرد. احتمالا اون وقت دنیا جای بهتری می شد البته نمی دونم برا کی ها :) حتما بالاخره خدا یه راهی پیدا می کرد :))
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
واقعا هم ای کاش تصمیم دیگری می گرفت. و این انسان ظالم را که شیطان به حق و با بصیرتی ! که داشته حاضر نشده بهش سجده کنه خلق نمی کرد. احتمالا اون وقت دنیا جای بهتری می شد البته نمی دونم برا کی ها :) حتما بالاخره خدا یه راهی پیدا می کرد :))
جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۱
چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درين خراب ريخته
که رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بستهایست زندگی؟
چه سهمناک بود سيل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تيرهای گرفته سينهی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمیشود.
تو از هزارههای دور آمدی
در اين درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برين درشتناک ديولاخ
زهر طرف طنين گامهای رهگشای توست،
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامهی وفای توست،
به گوش بيستون هنوز
صدای تيشههای توست.
چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپيدهای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر میکنی؟
جهان چه آبگينه شکستهایست
که سرو راست هم در او شکسته مینمايدت.
چنان نشسته کوه در کمين درههای اين غروب تنگ
که راه بسته مینمايدت.
زمان بیکرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست اين درنگ درد و رنج.
به سان رود
که در نشيب دره سر به سنگ میزند
رونده باش
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
زنده باش.
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درين خراب ريخته
که رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بستهایست زندگی؟
چه سهمناک بود سيل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تيرهای گرفته سينهی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمیشود.
تو از هزارههای دور آمدی
در اين درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برين درشتناک ديولاخ
زهر طرف طنين گامهای رهگشای توست،
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامهی وفای توست،
به گوش بيستون هنوز
صدای تيشههای توست.
چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپيدهای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر میکنی؟
جهان چه آبگينه شکستهایست
که سرو راست هم در او شکسته مینمايدت.
چنان نشسته کوه در کمين درههای اين غروب تنگ
که راه بسته مینمايدت.
زمان بیکرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست اين درنگ درد و رنج.
به سان رود
که در نشيب دره سر به سنگ میزند
رونده باش
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
زنده باش.
جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۹۱
دیدار شمس و مولانا
هر زمان نوعی شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است
مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
آزمودم مرگ من در زندگی است
چون رهی زین زندگی پایندگی است
کیستی تو؟
کیستی تو؟
قطره ای از باده های آسمان
این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان
کیستی تو؟
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
کیستی تو؟
تیر پران بین و ناپیدا کمان
جانها پیدا و پنهان جان جان
کیستی تو؟
رهنمایم همرهت باشم رفیق
من قلاووزم در این راه دقیق
کیستی تو
همدلی کن ای رفیق
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
هر کو که پری خوتر در شیشه کنم زو طرح
برخوانم و افسونش حراقه بجنباند
هم ناطق و خاموشم
هم لوح خموشانم
هم خونم و هم شيرم
هم طفلم و هم پيرم
کیستم من کیستم من چیستم من؟
تا نگردی پاکدل چون جبرییل
گرچه گنجی درنگنجی در جهان
رخت بربند و برس در کاروان
آدمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرد باد را آن بادران
هیچ نندیشم به جز دلخواه تو
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم زان نرگس جادوی تو . . .
بس بگفتم كو وصال و كو نجات
برد اين كو كو مرا در كوي تو
جست و جويي در دلم انداختي
تا ز جست و جو روم در جوي تو
خاك را هايي و هويي كي بدي
گر نبودي جذب هاي و هوي تو
مخزن انا فتحنا برگشا
سر جان مصطفي را بازگو
مستجاب آمد دعاي عاشقان
اي دعاگو آن دعا را بازگو
چون دهانم خورد از حلواي او
چشم روشن گشتم و بيناي او
پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه كورانه روم
یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۱
و باز یک عاشورا ی دیگر
و باز هم صف های طویل ماشین های گران قیمت پرادو ، سوزوکی ، پرشیا و .......برای گرفتن غذا
واقعا باور نکردنیه
جالبه بهانه ای هم که دارن اینه که به خاطر ثوابشه
به نظرتون ثواب این غذا می تواند یک سال دروغ ؛ غیبت ، کم فروشی ، گران فروشی ، کم کاری در اداره ، انواع کلاهبرداری ها ، زیر آب دوست و دشمن را به حق یا ناحق زدن ، سکوت در مقابل ظلم ،و هزار فسق و فجور سالیانه را رفع کنه ؟
اگر قرار بود برای ثواب روز عاشورا هرکسی 50 هزار تومان بدهد برای مثلا بیماران سرطانی آیا باز هم این صفهای طولانی به خاطر ثوابش تشکیل می شد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تقریبا مطمئنم که نه .
این احسانهای روز های عاشورا و تاسوعا، برای احسان کننده ها یک راه معرفی افراد به عنوان مثلا آدمهای خیره برای استفاده بعدی از رانتهای ممکنه که اگر غیر از این بود به تبعیت از حضرت علی مخفیانه و انهم برای نیازمندان بود نه برای پرادو سواران
برای خورندگان آن هم رهایی از یک روز پخت غذا وهمینطور دید و بازدید و صحبت و غیبت در آن صفها
همچنین یکی دیگه از علائم نابودی عزت نفس و افت فرهنگ جامعه و گدا صفت شدن مردم ( با پوزش از گدایان شریف ! )
است
تعزیه تون قبول اگر واقعا درش معنویتی بوده .
و باز هم صف های طویل ماشین های گران قیمت پرادو ، سوزوکی ، پرشیا و .......برای گرفتن غذا
واقعا باور نکردنیه
جالبه بهانه ای هم که دارن اینه که به خاطر ثوابشه
به نظرتون ثواب این غذا می تواند یک سال دروغ ؛ غیبت ، کم فروشی ، گران فروشی ، کم کاری در اداره ، انواع کلاهبرداری ها ، زیر آب دوست و دشمن را به حق یا ناحق زدن ، سکوت در مقابل ظلم ،و هزار فسق و فجور سالیانه را رفع کنه ؟
اگر قرار بود برای ثواب روز عاشورا هرکسی 50 هزار تومان بدهد برای مثلا بیماران سرطانی آیا باز هم این صفهای طولانی به خاطر ثوابش تشکیل می شد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تقریبا مطمئنم که نه .
این احسانهای روز های عاشورا و تاسوعا، برای احسان کننده ها یک راه معرفی افراد به عنوان مثلا آدمهای خیره برای استفاده بعدی از رانتهای ممکنه که اگر غیر از این بود به تبعیت از حضرت علی مخفیانه و انهم برای نیازمندان بود نه برای پرادو سواران
برای خورندگان آن هم رهایی از یک روز پخت غذا وهمینطور دید و بازدید و صحبت و غیبت در آن صفها
همچنین یکی دیگه از علائم نابودی عزت نفس و افت فرهنگ جامعه و گدا صفت شدن مردم ( با پوزش از گدایان شریف ! )
است
تعزیه تون قبول اگر واقعا درش معنویتی بوده .
شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۱
چرا به باغ شاخه ای گلی به سر نمی زند
چه شد که در بهار ما پرنده پر نمی زند
چه وحشت است راه را که کس بر آن نمی رود
چرا کسی چراغ جان به رهگذر نمی زند
نشاط عشق رفت و در برین سرای بسته شد
کنون به غیر غم کسی دگر به در نمی زند
شب ستاره کش همی نشسته روی سینه ام
به لب رسیده جان ولی دم سحرنمی زند
شکوفه امیدم و غمم سیاه می کند
مرا خزان نمی برد مرا تبر نمی زند
چه شد که در بهار ما پرنده پر نمی زند
چه وحشت است راه را که کس بر آن نمی رود
چرا کسی چراغ جان به رهگذر نمی زند
نشاط عشق رفت و در برین سرای بسته شد
کنون به غیر غم کسی دگر به در نمی زند
شب ستاره کش همی نشسته روی سینه ام
به لب رسیده جان ولی دم سحرنمی زند
شکوفه امیدم و غمم سیاه می کند
مرا خزان نمی برد مرا تبر نمی زند
جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱
وقتی تو دنیای آزاد هستی تازه می فهمی که آزاد بودن چه لذتی داره و تو از چه نعمتی محروم هستی.
وقتی بی هیچ فیلتری وارد وبلاگت می شی لذت و حسرت و یاس یک جا به سراغت می آن
البته من هنوز نفهمیدم که چرا وبلاگم فیلتر شده مجموعه ای از چند تا شعر و وبلاگی که خواننده هاش از انگشت های یک دست هم تجاوز نمی کنن
بگذریم فعلا که دارم از بهشت می نویسم
خدایا تو که برای هر خبط و خطای قومی بلایی نازل می کردی خواهشا این دفعه هم تیر غیبت را نصیب ظالمان کشور من کن
آمین یا رب العالمین
عید فطر هم مبارک باشه .
.
وقتی بی هیچ فیلتری وارد وبلاگت می شی لذت و حسرت و یاس یک جا به سراغت می آن
البته من هنوز نفهمیدم که چرا وبلاگم فیلتر شده مجموعه ای از چند تا شعر و وبلاگی که خواننده هاش از انگشت های یک دست هم تجاوز نمی کنن
بگذریم فعلا که دارم از بهشت می نویسم
خدایا تو که برای هر خبط و خطای قومی بلایی نازل می کردی خواهشا این دفعه هم تیر غیبت را نصیب ظالمان کشور من کن
آمین یا رب العالمین
عید فطر هم مبارک باشه .
.
جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۱
mon avis
زبان ، رنگ پوست ، ملیت ، نژاد
، قبیله ، جنسیت ، خانواده و دین و مذهب ،
همه مادرزادی هستند یعنی بدون هیچ حق انتخابی به افراد منتقل می شوند . حال چگونه است که مایه مباهات و افتخار انسانها و علت برتری طلبی آنها هست در حالیکه هیچ
نقشی در انتخاب آنها نداشتند و ممکن بود اتفاقا دقیقا در کشور ، نژاد ، خانواده و دین و مذهبی به دنیا می آمدند که الان تحقیرش
می کنند و به رنگی بودند که برده می شمارندشان
و به زبانی صحبت می کردند که اکنون با شنیدن آن زبان و گویش ، گوینده اش را کم ارزش تر از خود تلقی می
کنند .
ما انسانها موجودات عجیبی هستیم در حالیکه در یک
جهان یکپارچه بدون خط و مرز و پر از رنگهای زیبا خلق شدیم اما خود با خط و مرزهایی
که در تفکیک رنگ ، جغرافیا ، باورها و اعتقادات و هرچیزی که امکان جداسازی
دارد رسم کرده ایم چنان دایره دید و حرکتمان
را تنگ کرده ایم که به هر طرف که می چرخیم به انواع دیوارهای بلند خود ساخته دین ،
رنگ ، نژاد ، مرزهای جغرافیایی و جنسیت ... بر می خوریم و بعد هم چنان با افتخار و بیشتر اوقات با سبعیت از آن
حفاظت می کنیم که برای جلوگیری از عبور دیگران و به اصطلاح بیگانگان و غیر خودی ها از
این دیوارهای بلند و بتونی ، بیهوده می
کشیم و کشته می شویم . و جالب تر و عجیب تر آن که ، هرکسی را که اینگونه فکر نمی
کند بی غیرت می خوانیمش . چگونه است که غیرت ، فقط در محدود کردن و ممنوع کردن و
نابود کردن معنا پیدا می کند نه در انسانیت ، بی توجه به رنگ و نژاد و دین و
مرزهای کذایی .
ما انسانها به همان اندازه که می توانیم به خاطر
امتیاز تفکر، اشرف مخلوقات باشیم درست به همان اندازه و شاید هم بیشتر می توانیم
احمق مخلوقات باشیم به خاطر استفاده نکردن از این قدرت تفکر در راه انسان
بودن که اسمش را یدک می کشیم.
یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱
به زودی پس از آن زمانی فرا خواهد رسید که در آن زمان چیزی پوشیده تر از حق و اشکارتر از باطل و رایج تر از دروغ بر خدا و پیامبرش نباشد. نزد مردم آن زمان ، کالایی کم بهاتر از قرآن نیست وقتی که بخواهد به درستی خوانده شود . و کالایی رایج تر و فراوان تر از آن نیست آن گاه که بخواهند به صورت وارونه و به نفع دنیا طلبان معنایش کنند.
کار به آنجا خواهد رسید که هم گروهی که دینشان را می خواهند بر دینشان بگریند و هم گروهی که دنیای خود را می خواهند بر نابسامان دنیای خود گریانند. وضع به گونه ای شود که هر کس بخواهد دادخواهی کند و از کسی یاری بطلبد باید نزد همان ظالمان برود و از همانها کمک بخواهد.
نهج البلاغه - خطبه 147 و 98
کار به آنجا خواهد رسید که هم گروهی که دینشان را می خواهند بر دینشان بگریند و هم گروهی که دنیای خود را می خواهند بر نابسامان دنیای خود گریانند. وضع به گونه ای شود که هر کس بخواهد دادخواهی کند و از کسی یاری بطلبد باید نزد همان ظالمان برود و از همانها کمک بخواهد.
نهج البلاغه - خطبه 147 و 98
یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱
انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از بین نمی رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.
باید هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضزیه فرود آید احساس کنیم.
قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداری شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روزهای زندگیمان - که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم - تازه بمانیم.
این حق ماست.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از بین نمی رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.
باید هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضزیه فرود آید احساس کنیم.
قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداری شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روزهای زندگیمان - که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم - تازه بمانیم.
این حق ماست.
یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۰
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی كه بادها
در برگ های در هم تو لانه می كنند
وقتی كه بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند
غوغایی ای درخت
وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را كجا
خورشید را كجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاكیان
پیوند می كنی
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت
سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی كه بادها
در برگ های در هم تو لانه می كنند
وقتی كه بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند
غوغایی ای درخت
وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را كجا
خورشید را كجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاكیان
پیوند می كنی
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت
سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
فقط یه چیزه که خانه تکانی رو قابل تحمل می کنه ، یادداشتهای گذشته که تو جابه جایی ها بیرون میافته ، روزنامه های قدیمی که از زیر فرش ها در میاد و کتابهایی که مثلا گذاشتی جلو چشمت تا سر فرصت بخونیشون اما یه بار هم به چشت نخوردن از بس تو با چشمهایی که فقط به دنبال آینده ست و این لحظه رو نمی بینه از جلوشون رد شدی !!!!!و آدم وسط اون همه خرت و پرت می شینه و اوونا رو با دستهای خاکی میخونه و گاهی وقتها هم یه لبخند یا یک آه.... .....
خسته تباشید لشکر خانه تکانان خینین و مالین.
خسته تباشید لشکر خانه تکانان خینین و مالین.
سهشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۰
استیو جابز :
مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد بمیرد، حتی آنهایی كه دوست دارند به بهشت بروند دوست ندارد بمیرند. ولی مرگ واقعیت مشترك زندگی همهی ما ست. مرگ بهترین اختراع زندگی است چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میكند. یادتان نرود زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد بمیرد، حتی آنهایی كه دوست دارند به بهشت بروند دوست ندارد بمیرند. ولی مرگ واقعیت مشترك زندگی همهی ما ست. مرگ بهترین اختراع زندگی است چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میكند. یادتان نرود زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آن طور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم.
خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه ی زندگی ام، در لحظه ی حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه ی بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.
خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچ گاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم، و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد، محروم نمانم.
و در آخر ؛ خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.
خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه ی زندگی ام، در لحظه ی حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه ی بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.
خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچ گاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم، و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد، محروم نمانم.
و در آخر ؛ خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.
سهشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰
جانا به نگاهي زجهان بي خبرم کن
ديوانه ترم کن
سرگشته و شيدا چو نسيم سحرم کن
ديوانه ترم کن
واي ز چشمه ديدارت ، واي ز آتش رخسارت ، واي ز چشم افسون کارت
چه سان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنيدي دگر از من که ببستي نظر از من
ترسم که شوي روز و شبي باخبر از من
که نيابي اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدايي
به کجايي ؟
باز آ که غم از دل برود چون تو بيايي
شمعي گريانم من ، اشکي لرزانم من ، آهي سوزانم من
چه ديدي که از من رميدي
بر من نظري کن
يا بر سر خاکم
گاهي گذري کن
ديوانه ترم کن
سرگشته و شيدا چو نسيم سحرم کن
ديوانه ترم کن
واي ز چشمه ديدارت ، واي ز آتش رخسارت ، واي ز چشم افسون کارت
چه سان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنيدي دگر از من که ببستي نظر از من
ترسم که شوي روز و شبي باخبر از من
که نيابي اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدايي
به کجايي ؟
باز آ که غم از دل برود چون تو بيايي
شمعي گريانم من ، اشکي لرزانم من ، آهي سوزانم من
چه ديدي که از من رميدي
بر من نظري کن
يا بر سر خاکم
گاهي گذري کن
دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۰
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار
سهشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹
هفت جا نفس خويش را حقير ديدم :
هنگامي که به پستي تن ميداد تا بلندي يابد.
آنگاه که در برابر از پا افتادگان, مي پريد.
آنگاه که در ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
آنگاه که گناهي مرتکب شد و با يآدآوري اينکه ديگران نيز همچون او دست به گناه مي زنند خود را دلداري داد.
آنگاه که از ناچاري تحميل شده اي را پذيرفت و شکيباي اش را ناشي از توانايي دانست.
آنگاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد حال آنکه يکي از نقابهاي خودش بود.
آنگاه که آواي ثنا سر داد و آن را فضيلت پنداشت.
هنگامي که به پستي تن ميداد تا بلندي يابد.
آنگاه که در برابر از پا افتادگان, مي پريد.
آنگاه که در ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
آنگاه که گناهي مرتکب شد و با يآدآوري اينکه ديگران نيز همچون او دست به گناه مي زنند خود را دلداري داد.
آنگاه که از ناچاري تحميل شده اي را پذيرفت و شکيباي اش را ناشي از توانايي دانست.
آنگاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد حال آنکه يکي از نقابهاي خودش بود.
آنگاه که آواي ثنا سر داد و آن را فضيلت پنداشت.
سهشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹
جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹
خدايا کفر نمي گويم
پريشانم
چه ميخواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته , تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز ايي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نمي گويي؟
خداوندا
اگر روزي بشر گردي , از حال بندگانت با خبر گردي
پيشيمان ميشوي
از اين قصه خلقت ,از اين بودن , از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
پريشانم
چه ميخواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته , تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز ايي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نمي گويي؟
خداوندا
اگر روزي بشر گردي , از حال بندگانت با خبر گردي
پيشيمان ميشوي
از اين قصه خلقت ,از اين بودن , از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
یکشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۹
وطن! وطن!
نظر فکن بهمن که من
به هر کجا غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام، همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام
تو نیک می شناسیام
من از درون قصّهها و غصّهها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاهچشم کدخدا
ز پشت دود کشتهای سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعلههای کورهها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبودهام
یکی ز چهرههای بیشمار تودهام
چه غمگنانه سالهاکه بالها
زدم به روی بحر بیکنارهات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پارهها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشودهام
گهر ز کام مرگ در ربودهام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند ماندهام
شکنجه دیدهام
سپید هر سپیده، جان سپردهام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنودهام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستودهام
کنون اگر که خنجری میان کتف خستهام
اگر که ایستادهام
و یا ز پا فتادهام
برای تو، به راه تو شکستهام
اگر میان سنگهای آسیا
چو دانه های سودهام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانهای که بودهام
سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچههای قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سرودهام
نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشودهام
نظر فکن بهمن که من
به هر کجا غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام، همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام
تو نیک می شناسیام
من از درون قصّهها و غصّهها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاهچشم کدخدا
ز پشت دود کشتهای سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعلههای کورهها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبودهام
یکی ز چهرههای بیشمار تودهام
چه غمگنانه سالهاکه بالها
زدم به روی بحر بیکنارهات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پارهها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشودهام
گهر ز کام مرگ در ربودهام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند ماندهام
شکنجه دیدهام
سپید هر سپیده، جان سپردهام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنودهام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستودهام
کنون اگر که خنجری میان کتف خستهام
اگر که ایستادهام
و یا ز پا فتادهام
برای تو، به راه تو شکستهام
اگر میان سنگهای آسیا
چو دانه های سودهام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانهای که بودهام
سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچههای قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سرودهام
نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشودهام
شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۹
جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹
چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۹
یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹
شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
پنجشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۹
چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۹
شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹
جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹
کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک در یابی
کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.
کمترین تصویری از یک زندگی:
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن ،
گاهگه،
پرواز
ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز
(ور فزون تر ، باز هم خواهی....بگویم،باز؟)
آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگسالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود.
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک در یابی
کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.
کمترین تصویری از یک زندگی:
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن ،
گاهگه،
پرواز
ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز
(ور فزون تر ، باز هم خواهی....بگویم،باز؟)
آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگسالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود.
شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸
من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد, اما به باور داشتن عادت نمي کنم.
مي گويم : تو هرگز به خاطر وطني که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده اي , به جان نخواهي جنگيد.
هرگز به خاطر مردمي که به مهرورزي به ايشان , عادت کرده اي , زندگي نخواهي کرد.
نمازي که از روي عادت خوانده شود , نماز نيست تکرار يک عادت است
حرفه اي شدن پايان قصه خواستن است.
عادت , رد تفکر است و رد تقکر , آغاز بلاهت است و ابتداي ددي زيستن.
مي گويم : تو هرگز به خاطر وطني که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده اي , به جان نخواهي جنگيد.
هرگز به خاطر مردمي که به مهرورزي به ايشان , عادت کرده اي , زندگي نخواهي کرد.
نمازي که از روي عادت خوانده شود , نماز نيست تکرار يک عادت است
حرفه اي شدن پايان قصه خواستن است.
عادت , رد تفکر است و رد تقکر , آغاز بلاهت است و ابتداي ددي زيستن.
یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸
زباني که به ذکر او مشغول و دلي که به مهر او معمورو جاني که بنظر او مسرور است در حقيقت آن بيت معمور است و اين حالت را سه نشان است و کمال عبوديت در آن است : عمل فراوان و از خلق نهان و دل پيوسته بر مهر حق شتابان
اي مسکيم از خدا جزاو مخواه و خدمت به حساب پاداش مکن زيرا مقاطعه با خدا مذهب ابليس است که گفت خدايا حال که مرا از درگاه راندي مرا مهلتي ده تا رستاخيز, خداوند همه دنيا باو داد اما خويشتن را از او باز ستد.
او که از خدا درماند اگرچه همه يافت هيچ نيافت و کسي که او را يافت اگر هيچ چيز نيافت همه يافت.
اي مسکيم از خدا جزاو مخواه و خدمت به حساب پاداش مکن زيرا مقاطعه با خدا مذهب ابليس است که گفت خدايا حال که مرا از درگاه راندي مرا مهلتي ده تا رستاخيز, خداوند همه دنيا باو داد اما خويشتن را از او باز ستد.
او که از خدا درماند اگرچه همه يافت هيچ نيافت و کسي که او را يافت اگر هيچ چيز نيافت همه يافت.
شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸
الهي , اي خالق بي مدد و اي وواحد بي عدد , اي اول بي بدايت و اي آخر بي نهايت , اي ظاهر بي صوررت و اي باطن بي سيرت , اي حي بي ذلت , اي معطي بي فکرت و اي بخشنده بي منت , اي دانند رازها , اي شنونده آوازها , اي بيننده نمازها و اي پذيرنده نيازها , اي شناساننده نامها , اي رساننده گامها , اي مبرا از عوايق و اي مطلع بر حقايق , اي مهربان بر خلايق
عذرهاي ما بپذير که تو غني و ما فقير و بر عيبهاي ما مگير که تو قوي و ما حقير , از ینده خطا آيد و ذلت و از تو عطا آيد و رحمت
عذرهاي ما بپذير که تو غني و ما فقير و بر عيبهاي ما مگير که تو قوي و ما حقير , از ینده خطا آيد و ذلت و از تو عطا آيد و رحمت
چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸
در افسانه کهن يونان از زني سخن رفته است به نام پاندورا که سرگردان شد.
پاندورا به خواست خدايان با صندوقي دربسته به پهناي خاک پا نهاد.
خدايان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشايد.
اما کنجکاوي او تحريک شد و چون در صندوق را گشود ديد که مالامال از ملال است
پس سراسيمه در را بست
آنگاه ناله اي از نهان صندئوق به گوش آمد , "پاندورا " همه همرهان مرا آزاد کردي جز مرا
پاندورا پرسيد
تو کيستيي
جواب جنين بود
امید
پايان افسانه چنين است که اگر اميد هم آزاد مي شد انسان قادر به تحمل اندوه هاي شکننده زندگي نمي توانست باشد.
پاندورا به خواست خدايان با صندوقي دربسته به پهناي خاک پا نهاد.
خدايان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشايد.
اما کنجکاوي او تحريک شد و چون در صندوق را گشود ديد که مالامال از ملال است
پس سراسيمه در را بست
آنگاه ناله اي از نهان صندئوق به گوش آمد , "پاندورا " همه همرهان مرا آزاد کردي جز مرا
پاندورا پرسيد
تو کيستيي
جواب جنين بود
امید
پايان افسانه چنين است که اگر اميد هم آزاد مي شد انسان قادر به تحمل اندوه هاي شکننده زندگي نمي توانست باشد.
بيا به معناي ديگري دل بنديم
به شب
که از رهايي ستارگان مي ايد
و روي بگردانيم
از تسلط قهار آفتاب و خودستايي خورشيد
که در جمع اختران
قساوت را به قلدران تاريخ آموخت
با دست مهربان تو
وخشونت دستان من
حقيقتي اسن
خود اگر خويشتن را در يابيم
هم از آن گونه که مي خواهيم
خانه اي خواهيم کرد
ميهني و آييني
بي ديوار و مرز و تعصب
بايد به معنايي ديگر انديشيد
به خلقتي ديگر
و آنچه مي تواند
بي تنگ چشمي کوران
از آن ما باشد
باري اي ستم کاره
ويرانه را
ديگر باره ويران کردن چيست؟
درختي بنشان
و آبي و سايباني
به شب
که از رهايي ستارگان مي ايد
و روي بگردانيم
از تسلط قهار آفتاب و خودستايي خورشيد
که در جمع اختران
قساوت را به قلدران تاريخ آموخت
با دست مهربان تو
وخشونت دستان من
حقيقتي اسن
خود اگر خويشتن را در يابيم
هم از آن گونه که مي خواهيم
خانه اي خواهيم کرد
ميهني و آييني
بي ديوار و مرز و تعصب
بايد به معنايي ديگر انديشيد
به خلقتي ديگر
و آنچه مي تواند
بي تنگ چشمي کوران
از آن ما باشد
باري اي ستم کاره
ويرانه را
ديگر باره ويران کردن چيست؟
درختي بنشان
و آبي و سايباني
یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸
چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۸
آه باران
ريشه در اعماق اقيانوس دارد شايد
اين گيسو پريشان کرده بيد وحشي باران
يا نه دريائيست گويي واژگونه بر فراز شهر , شهر سوگواران
هرزماني که فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير با تشويش
رنگ اين شبهاي وحشت را , تواند شست آيا از دل ياران
چشم ها و چشمه ها خشکند , روشني ها محو در تاريکي دلتنگ
همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد
آه باران , اي اميد جان بيداران
بر پليديها که ما عمريست در گرداب آن غرقيم
آيآ چيره خواهي شد ؟
آيآ چيره خواهي شد ؟
اينم آلبوم جديد شجريآن " آه باران
ريشه در اعماق اقيانوس دارد شايد
اين گيسو پريشان کرده بيد وحشي باران
يا نه دريائيست گويي واژگونه بر فراز شهر , شهر سوگواران
هرزماني که فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير با تشويش
رنگ اين شبهاي وحشت را , تواند شست آيا از دل ياران
چشم ها و چشمه ها خشکند , روشني ها محو در تاريکي دلتنگ
همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد
آه باران , اي اميد جان بيداران
بر پليديها که ما عمريست در گرداب آن غرقيم
آيآ چيره خواهي شد ؟
آيآ چيره خواهي شد ؟
اينم آلبوم جديد شجريآن " آه باران
شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷
شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷
ايراني به سر کن خواب مستي , برهم زن بساط خودپرستي
که چشم جهاني سوي تو باشد چه از پا نشستي
در اين شب, سپيده نادميده , تير شب به خونش در کشيده
اميد چه داري از اين شب که در خون کشيده سپيده
تيغ برکش آذرفشان, نغمه ها را تندري کن
در دل شب رخ برفروز, کار مهر خاوري کن
از درون سياهي برون تاز, پرچم روشنايي برافراز
تا جهاني از تباهي وارهاني, ديو شب راتيغ بر دل برنشاني
با خاري در روزگار ننگ باشد زندگاني,مرگ به تا چنين زنده ماني
اي مبارز , اي مجاهد , اي برادر, دل يکي کن , ره يکي کن
راه بگشا سوي شهر روشني ها, روزگار تيرگي ها بر سر آمد
!پ.ن . کاش مي شد الان نظر شجريان رو در مورد اين ترانه قديمي پرسيد.
که چشم جهاني سوي تو باشد چه از پا نشستي
در اين شب, سپيده نادميده , تير شب به خونش در کشيده
اميد چه داري از اين شب که در خون کشيده سپيده
تيغ برکش آذرفشان, نغمه ها را تندري کن
در دل شب رخ برفروز, کار مهر خاوري کن
از درون سياهي برون تاز, پرچم روشنايي برافراز
تا جهاني از تباهي وارهاني, ديو شب راتيغ بر دل برنشاني
با خاري در روزگار ننگ باشد زندگاني,مرگ به تا چنين زنده ماني
اي مبارز , اي مجاهد , اي برادر, دل يکي کن , ره يکي کن
راه بگشا سوي شهر روشني ها, روزگار تيرگي ها بر سر آمد
!پ.ن . کاش مي شد الان نظر شجريان رو در مورد اين ترانه قديمي پرسيد.
جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷
زمستان پوستين افزود بر تن کدخدايان را
وليکن پوست خواهد کند ما يکلاقبايان را
ره ماتمسراي ما ندانم از که ميپرسد
زمستاني که نشناسد در دولت سرايان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب ميآيد
که لرزاند تن عريان بي برگ و نوايان را
به کاخ ظلم باران هم که آيد ه سر فرود آرد
وليکن خانه بر سر کوفتن داند گدايان را
طبيب بيمروت کي به بالين فقير آيد
که کس در بند درمان نيست درد بيدوايان را
به تلخي جان سپردن در صفاي اشک خود بهتر
که حاجت بردن اي آزاده مرد اين بيصفايان را
به هر کس مشکلي برديم و از کس مشکلي نگشود
کجا بستند يا رب دست آن مشکل گشايان را
نقاب آشنا بستند کز بيگانگان رستيم
چو بازي ختم شد، بيگانه ديديم آشنايان را
به هر فرمان آتش عالمي در خاک و خون غلطيد
خدا ويران گذارد کاخ اين فرمانروايان را
حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
که ميگيرند در شهر و ديار ما گدايان را
وليکن پوست خواهد کند ما يکلاقبايان را
ره ماتمسراي ما ندانم از که ميپرسد
زمستاني که نشناسد در دولت سرايان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب ميآيد
که لرزاند تن عريان بي برگ و نوايان را
به کاخ ظلم باران هم که آيد ه سر فرود آرد
وليکن خانه بر سر کوفتن داند گدايان را
طبيب بيمروت کي به بالين فقير آيد
که کس در بند درمان نيست درد بيدوايان را
به تلخي جان سپردن در صفاي اشک خود بهتر
که حاجت بردن اي آزاده مرد اين بيصفايان را
به هر کس مشکلي برديم و از کس مشکلي نگشود
کجا بستند يا رب دست آن مشکل گشايان را
نقاب آشنا بستند کز بيگانگان رستيم
چو بازي ختم شد، بيگانه ديديم آشنايان را
به هر فرمان آتش عالمي در خاک و خون غلطيد
خدا ويران گذارد کاخ اين فرمانروايان را
حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
که ميگيرند در شهر و ديار ما گدايان را
جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷
جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۷
خلوتي داريم و حالي با خيال خويشتن
گر گذاردمان فلک حالي به حال خويشتن
ما در اين عالم که خود کنج ملالي بيش نيست
عالمي داريم در کنج ملال خويشتن
سايهي دولت همه ارزاني نودولتان
من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خويش بين
گر به نقص ديگران ديدي کمال خويشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبيل
سفره پنهان ميکند نان حلال خويشتن
شمع بزم افروز را از خويشتن سوزي چه باک
او جمال جمع جويد در زوال خويشتن
خاطرم از ماجراي عمر بيحاصل گرفت
پيش بيني کو کز او پرسم مال خويشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه ميتابي که ما
رخ نتابيم از مه ابر و هلال خويشتن
همچو عمرم بي وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچين بساط ماه و سال خويشتن
شاعران مدحت سراي شهريارانند ليک
شهريار ما غزلخوان غزال خويشتن
گر گذاردمان فلک حالي به حال خويشتن
ما در اين عالم که خود کنج ملالي بيش نيست
عالمي داريم در کنج ملال خويشتن
سايهي دولت همه ارزاني نودولتان
من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خويش بين
گر به نقص ديگران ديدي کمال خويشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبيل
سفره پنهان ميکند نان حلال خويشتن
شمع بزم افروز را از خويشتن سوزي چه باک
او جمال جمع جويد در زوال خويشتن
خاطرم از ماجراي عمر بيحاصل گرفت
پيش بيني کو کز او پرسم مال خويشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه ميتابي که ما
رخ نتابيم از مه ابر و هلال خويشتن
همچو عمرم بي وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچين بساط ماه و سال خويشتن
شاعران مدحت سراي شهريارانند ليک
شهريار ما غزلخوان غزال خويشتن
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را
به ياد يار ديرين کاروان گمکرده رامانم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را
به ياد يار ديرين کاروان گمکرده رامانم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را
پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷
یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۷
جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۸۶
جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶
ما در روياي فرا رسيدن فرداييم و فردا نمي آيد
ما در روياي شکوه و افتخاري غوطه وريم که خود نمي خواهيمش
خواب روزي نو را مي بينيم , غافل از اينکه همين امروز است
ما رويگردان از رزميم , آن دم که بايد در آن قدم بگذاريم
و ما همچنان در خوابيم
ما ندا را مي شنويم اما به آن وقعي نمي نهيم
اميد بر اينده بسته ايم آينده هم تنها نقشي است بر آب
در آرزوي خردي هستيم که خود از آن سر باز مي زنيم
ظهور منجي را به نيايش ايستاده ايم , اما نجات خود در دستان ماست
و ما همچنان در خوابيم
و ما همچنان در خوابيم
و همچنان در نيايشيم
و همچنان هراسانيم
و ما همچنان در خوابيم
ما در روياي شکوه و افتخاري غوطه وريم که خود نمي خواهيمش
خواب روزي نو را مي بينيم , غافل از اينکه همين امروز است
ما رويگردان از رزميم , آن دم که بايد در آن قدم بگذاريم
و ما همچنان در خوابيم
ما ندا را مي شنويم اما به آن وقعي نمي نهيم
اميد بر اينده بسته ايم آينده هم تنها نقشي است بر آب
در آرزوي خردي هستيم که خود از آن سر باز مي زنيم
ظهور منجي را به نيايش ايستاده ايم , اما نجات خود در دستان ماست
و ما همچنان در خوابيم
و ما همچنان در خوابيم
و همچنان در نيايشيم
و همچنان هراسانيم
و ما همچنان در خوابيم
بسم از هوا گرفتن که پري نماند و بالي
به کجا روم ز دستت که نمي دهي مجالي
نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي
چه غم اوفتاده اي را که تواند احتيالي
چه خوش است در فراقي همه عمر صبر کردن
باميد آنکه روزي به کف اوفتد وصالي
به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن
که شبي نخفته باشي به درازناي سالي
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي
سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي
سعدی
به کجا روم ز دستت که نمي دهي مجالي
نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي
چه غم اوفتاده اي را که تواند احتيالي
چه خوش است در فراقي همه عمر صبر کردن
باميد آنکه روزي به کف اوفتد وصالي
به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن
که شبي نخفته باشي به درازناي سالي
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي
سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي
سعدی
چشم رضا و مرحمت بر همه باز مي کني
چون که به مارسد اين همه ناز مي کني
اي که نيازموده يي صورت حال بي دلان
عشق حقيقت است اگر حمل مجاز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويد
قبله اهل دل منم سهو نماز ميکني
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نياز مي کني
سعدي خويش خواني ام و پس به جفا براني ام
سفره گر نمي نهي در به چه باز مي کني
سعدي
چون که به مارسد اين همه ناز مي کني
اي که نيازموده يي صورت حال بي دلان
عشق حقيقت است اگر حمل مجاز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويد
قبله اهل دل منم سهو نماز ميکني
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نياز مي کني
سعدي خويش خواني ام و پس به جفا براني ام
سفره گر نمي نهي در به چه باز مي کني
سعدي
سهشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶
یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵
فتنه چشم تو چندان ره بيداد گرفت
که شکيب دل من دامن فرياد گرفت
آن که آيينه صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو که خونريز فلک
ديد اين شيوه مردم کشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته , يارب مددي
که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه که ديگر ره بيداد گرفت
سايه ما کشته عشقيم , که اين شيرين کار
مصلحت را , مدد از تيشه فرهاد گرفت
که شکيب دل من دامن فرياد گرفت
آن که آيينه صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو که خونريز فلک
ديد اين شيوه مردم کشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته , يارب مددي
که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه که ديگر ره بيداد گرفت
سايه ما کشته عشقيم , که اين شيرين کار
مصلحت را , مدد از تيشه فرهاد گرفت
دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵
چه غريب ماندي اي دل , نه غمي نه غمگساري
نه به انتظار ياري , نه ز يار انتظاري
غم اگربه کوه گويم , بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني , نتوان کشيد باري
دل من چه حيف بودي که چنين ز کار ماندي
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاري
نرسيد آن که ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشکن که نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم که مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو که فرو خليد خاري
سحرم کشيده خنجر , که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري , که نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به کنار گير و بگذر
که به غير مرگ ديگر نگشايدت کناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران که رها کنند ياري
نه به انتظار ياري , نه ز يار انتظاري
غم اگربه کوه گويم , بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني , نتوان کشيد باري
دل من چه حيف بودي که چنين ز کار ماندي
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاري
نرسيد آن که ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشکن که نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم که مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو که فرو خليد خاري
سحرم کشيده خنجر , که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري , که نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به کنار گير و بگذر
که به غير مرگ ديگر نگشايدت کناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران که رها کنند ياري
جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۵
نديديم سري به سرداري مگر بسيار سرها که به زير پايش افتاده باشد
خودستايان تکيه بر اريکه دين زده اند و کتاب خدا را چنان مي خوانند که یه سود آنان است
آنان که تيلسان زهد بر تن کرده اند تک پيراهنان را جامه بر تن مي درند
آنان که دستار بر سر دارند سر از تن بندگان خدا جدا مي کنند
اينان سپاه آز مي آرايند و کوشکهاي خودپرستي مي سازند و انبانشان را از انباشتن پاياني نيست
خودستايان تکيه بر اريکه دين زده اند و کتاب خدا را چنان مي خوانند که یه سود آنان است
آنان که تيلسان زهد بر تن کرده اند تک پيراهنان را جامه بر تن مي درند
آنان که دستار بر سر دارند سر از تن بندگان خدا جدا مي کنند
اينان سپاه آز مي آرايند و کوشکهاي خودپرستي مي سازند و انبانشان را از انباشتن پاياني نيست
جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵
شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵
سهشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵
پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵
در اين سراي بي کسي کسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي است پر ستم که اندرو به غير غم
يکي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچکس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر , بيفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي است پر ستم که اندرو به غير غم
يکي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچکس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر , بيفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵
دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۵
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵
چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵
بدون تبعيض , بدون زمان مشخص , بدون پيش فرض , بدون ترس از رنج :
عشق بورزيد
عشق خود را بي دريغ نثار فقرا کنيد , که آسان است, و
نثار توانگراني که به هيچ کس اعتماد ندارند و نمي توانند عشقي را ببينند که چنان نيآزمند آن ند
اغلب سعي مي کنيم ديگران را راضي کنيم اما آنچه بايد بکنيم شاد کردن است.
شادي ببخشيد. هرگز فرصتي را براي شاد کردن ديگري از دست ندهيد چرا که نخست خود شما از اين کار سود مي بريد حتي اگر هيچ کس نداند شما چه مي کنيد. چهان پيرامون شما خشنود تر خواهد شد و همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم و لحظه اکنون را مي زيم. اگر کار خوبي هست که مي توانم بکنم يا شادي اي هست که مي توانم به ديگران ببخشم لطفا به من بگوييد. نگذاريد آن را به تاخير بيندازم و يا از ياد ببرم چرا که هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست.
عشق بورزيد
عشق خود را بي دريغ نثار فقرا کنيد , که آسان است, و
نثار توانگراني که به هيچ کس اعتماد ندارند و نمي توانند عشقي را ببينند که چنان نيآزمند آن ند
اغلب سعي مي کنيم ديگران را راضي کنيم اما آنچه بايد بکنيم شاد کردن است.
شادي ببخشيد. هرگز فرصتي را براي شاد کردن ديگري از دست ندهيد چرا که نخست خود شما از اين کار سود مي بريد حتي اگر هيچ کس نداند شما چه مي کنيد. چهان پيرامون شما خشنود تر خواهد شد و همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم و لحظه اکنون را مي زيم. اگر کار خوبي هست که مي توانم بکنم يا شادي اي هست که مي توانم به ديگران ببخشم لطفا به من بگوييد. نگذاريد آن را به تاخير بيندازم و يا از ياد ببرم چرا که هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست.
پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۵
جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۵
دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۵
پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴
شايد اي خستگان وحشت دشت!
شايد اي ماندگان ظلمت شب!
در بهاري که ميرسد از راه,
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اکنون کبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود...
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
شايد اي ماندگان ظلمت شب!
در بهاري که ميرسد از راه,
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اکنون کبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود...
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۴
.....
و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟
آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و ....، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! تو خود آنرا هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه : ذبح گوسفند بجاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!! اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. . و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، اي كه در مقام ابراهيم ايستادهاي و بر پاي ابراهيم به پا خاستهاي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت دادهاي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهادهاي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستانهاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با ” آگاهي“ (در پرتو روشني آفتاب عرفات)، و ”خودآگاهي“ (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليسها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيموار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركتآر، جهت بخش، به حجخوان، به طواف آر .
و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟
آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و ....، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! تو خود آنرا هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه : ذبح گوسفند بجاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!! اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. . و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، اي كه در مقام ابراهيم ايستادهاي و بر پاي ابراهيم به پا خاستهاي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت دادهاي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهادهاي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستانهاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با ” آگاهي“ (در پرتو روشني آفتاب عرفات)، و ”خودآگاهي“ (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليسها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيموار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركتآر، جهت بخش، به حجخوان، به طواف آر .
چهارشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۴
خوش شده ام , خوش شده ام پاره آتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا زتو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا بگلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چونک بپايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفرست و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که بميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که بپستي نرود
خاکي ومرحوم شوم تا بررحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که بدرمان برسم
مولوي
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا زتو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا بگلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چونک بپايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفرست و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که بميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که بپستي نرود
خاکي ومرحوم شوم تا بررحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که بدرمان برسم
مولوي
دلي کز تو سوزد چه باشد دوايش؟
چو تشنه تو باشد که باشد سقايش؟
چو بيمار گردد ببازار گردد
دکان تو جويد لب قند خايش
تويي باغ و گلشن , تويي روز روشن
مکن دل چو آهن ,مران از لقايش
بدرد و بزاري باندوه و خواري
عجب چند داري برون سرايش؟
مها از سر او چو تو سايه بردي
چه سود وچه راحت ز سايه همايش؟
چو يکدم نيبيند جمال و جلالت
بگيرد ملالي زجان و ز جايش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بيزباني بگويد ثنايش
جهان سايه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنايش
منم مهره تو , فتاده ز دستت
ازين طاس غربت بيا در ربايش
چو تشنه تو باشد که باشد سقايش؟
چو بيمار گردد ببازار گردد
دکان تو جويد لب قند خايش
تويي باغ و گلشن , تويي روز روشن
مکن دل چو آهن ,مران از لقايش
بدرد و بزاري باندوه و خواري
عجب چند داري برون سرايش؟
مها از سر او چو تو سايه بردي
چه سود وچه راحت ز سايه همايش؟
چو يکدم نيبيند جمال و جلالت
بگيرد ملالي زجان و ز جايش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بيزباني بگويد ثنايش
جهان سايه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنايش
منم مهره تو , فتاده ز دستت
ازين طاس غربت بيا در ربايش
دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴
یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴
وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود بعاقبت در طلب تو حال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
ميرسد و نميرسد نوبت اتصال من
خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند
هم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو , جور تو واحتمال من
چرخ شنيد ناله ام , گفت منال سعديا
کاه تو تيره ميکند آينه جمال من
تا چه شود بعاقبت در طلب تو حال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
ميرسد و نميرسد نوبت اتصال من
خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند
هم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو , جور تو واحتمال من
چرخ شنيد ناله ام , گفت منال سعديا
کاه تو تيره ميکند آينه جمال من
دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴
پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴
شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴
بعد از آن طوفان و آن سيلابها
کم کم آرامش گرفتند آبها
غير از آن قومي که شد کشتي نشين
شد تهي از آدمي روي زمين
عاقبت کشتي به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
.....
خاک شد گل ,گل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد
نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزيد از جان ودل
ساخت از گل کوزه هايي چند نوح
داشت با آن کوزه ها پيوند نوح
تا که روزي يک ملک با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:
گفت بايد کوزه ها را بشکني
نوح در پاسخ هراسان گفت : ني
کوزه هارا ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه دل گردد پريش
...
بار ديگر آن ملک آمد فرود
در سراي نوح , گفت اورا درود
گفت : حق گفتت که اي نوح نبي
چون تو جنباندي به سوي ما لبي
خواستي تا شويم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير
من فرستادم بسي طوفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيل خيل
خواستم چون بشکني کوزه گلت
کوزه بشکستن بسي شد مشکلت؟
پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکنم بنيآن خلق؟
خود جهان از زندگاني آکندمي
پس چو گفتي بيخشان برکندمي
آن که خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟
آن که را انديشه اي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حق زيست؟
نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزه هارا بر سنگ ني , بر سر شکست
کم کم آرامش گرفتند آبها
غير از آن قومي که شد کشتي نشين
شد تهي از آدمي روي زمين
عاقبت کشتي به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
.....
خاک شد گل ,گل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد
نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزيد از جان ودل
ساخت از گل کوزه هايي چند نوح
داشت با آن کوزه ها پيوند نوح
تا که روزي يک ملک با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:
گفت بايد کوزه ها را بشکني
نوح در پاسخ هراسان گفت : ني
کوزه هارا ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه دل گردد پريش
...
بار ديگر آن ملک آمد فرود
در سراي نوح , گفت اورا درود
گفت : حق گفتت که اي نوح نبي
چون تو جنباندي به سوي ما لبي
خواستي تا شويم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير
من فرستادم بسي طوفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيل خيل
خواستم چون بشکني کوزه گلت
کوزه بشکستن بسي شد مشکلت؟
پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکنم بنيآن خلق؟
خود جهان از زندگاني آکندمي
پس چو گفتي بيخشان برکندمي
آن که خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟
آن که را انديشه اي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حق زيست؟
نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزه هارا بر سنگ ني , بر سر شکست
تو را اگر همتي به جا مانده است
سفر کنيم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ کدورت زدودن است
آري
سفر کنيم و نينديشيم
اگر چه ترس در اين شب
که از شبانه ترين است
اگر چه با شب شومم هميشه ترس قرين است
سفر کنيم سفر
سفر به عزم گريز؟
اين گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شکفتن آغاز و
ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست
سفر کنيم
سفر ابتداي بيداري ست
سفر کنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پيش از درو
درو شده اند
سفر کنيم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ کدورت زدودن است
آري
سفر کنيم و نينديشيم
اگر چه ترس در اين شب
که از شبانه ترين است
اگر چه با شب شومم هميشه ترس قرين است
سفر کنيم سفر
سفر به عزم گريز؟
اين گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شکفتن آغاز و
ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست
سفر کنيم
سفر ابتداي بيداري ست
سفر کنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پيش از درو
درو شده اند
جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۸۴
دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴
چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۴
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴
شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴
آدمها مي ترسند که بزرگترين رويايشان را متحقق کنند چون فکر مي کنند که لياقتش را ندارند يا اينکه نمي توانند از عهده برآيند . ما قلبها از ترس ميميريم تنهااز انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يآ لحظاتي که ميتوانستند خيلي زيبا و عالي باشند و نبودند يا گنجهايي که ميتوانستند کشف شوند و براي هميشه زير خاک مدفون شدند. چون هريک از اين اتفاقها بيفتند ما رنج وحشتناکي ميکشيم
..
ترس از رنج از خود رنج بدتر است. و هيچ قلبي وقتي بدنبال روياهايش بوده است هرگز رنج نکشيده , جون هر لحظه اين جستجو لحظه ملاقات با خدا و ابديت بوده است.
..
ترس از رنج از خود رنج بدتر است. و هيچ قلبي وقتي بدنبال روياهايش بوده است هرگز رنج نکشيده , جون هر لحظه اين جستجو لحظه ملاقات با خدا و ابديت بوده است.
سهشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۴
دیده بگشا ای به شهد ِمرگ ِنوشینت رضا
دیده بگشا بر عدَم ، ای مستی ِهستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا ، حسن القضا
دیده بگشا از کـَرَم ، رنجور ِدردِستان علی
بحر ِمروارید ِغم ، گنجور ِمردِستان علی
دیده بگشا رنج ِانسان بین و سیل ِاشک و آه
کِبر ِ پـَستان بین و جان ِجهل و فرجام ِگناه
تیر و ترکش ، خون و آتش ، خشم سرکش ، بیم چاه!
دیده بگشا بر ستم ، در این فریبستان علی
شمع ِشبهای دّژَم ، ماهِ غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله ، مُرد لیلی ، خشک شد سَرو ِسهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ، ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینهی هستان علی
دیده بگشا بر عدَم ، ای مستی ِهستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا ، حسن القضا
دیده بگشا از کـَرَم ، رنجور ِدردِستان علی
بحر ِمروارید ِغم ، گنجور ِمردِستان علی
دیده بگشا رنج ِانسان بین و سیل ِاشک و آه
کِبر ِ پـَستان بین و جان ِجهل و فرجام ِگناه
تیر و ترکش ، خون و آتش ، خشم سرکش ، بیم چاه!
دیده بگشا بر ستم ، در این فریبستان علی
شمع ِشبهای دّژَم ، ماهِ غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله ، مُرد لیلی ، خشک شد سَرو ِسهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ، ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینهی هستان علی
يا مَن لا يَعتَدي علي اَهلِ مَملَکَتِهِ , يا مُطلِقَ الاُساري , يا ذَاالعِزِ وَ البَقاءِ , يا فارِج َ کُلِ مَهمومٍ ,يا مَلجَاَ کُلِ مَطرودٍ , يا عُدَتي عِندَ شِدَتي , يا رَجائي عِند مُصيبتي , يا صاحبي عند غُربتي , يا دليلي عند حيرتي , يا مُقلب َ القلوب , يا طَبيبَ القلوب , يا مُنَفسَ الغموم , يا امان الخائفين , يا ملجا العاصين , يا باقياٌ لا يفني , يا امان مَن لا امانَ لَهُ , يا عماد مَن لا عماد لَهُ .............
گرچه اينان خصم روز روشنند
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
خلائق رااز خدايي اين ناخدايان برهان
گرچه اينان خصم روز روشنند
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
خلائق رااز خدايي اين ناخدايان برهان
یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴
شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴
پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴
خيال ميکنم
در آبهاي جهان قايقي است
ومن - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زنده دريانوردي هاي کهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به کجا مي برد ؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
وبند کفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جاي رسيدن , و پهن کردن يک فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
....
و در کدام بهار درنگ خواهي کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يک سايه راه بايد رفت
همين
در آبهاي جهان قايقي است
ومن - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زنده دريانوردي هاي کهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به کجا مي برد ؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
وبند کفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جاي رسيدن , و پهن کردن يک فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
....
و در کدام بهار درنگ خواهي کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يک سايه راه بايد رفت
همين
سهشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴
جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۸۴
ما سرخوشان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند
تا کار خود زابروي جانان گشاده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده ئي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که بعذر ايستاده ايم
کار از تو ميرود مددي اي دليل راه
کانصاف ميدهيم زراه اوفتاده ايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
گفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست؟
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند
تا کار خود زابروي جانان گشاده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده ئي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که بعذر ايستاده ايم
کار از تو ميرود مددي اي دليل راه
کانصاف ميدهيم زراه اوفتاده ايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
گفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست؟
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ايم
جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۸۴
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روانباشد خون ريز را حمايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه يي برون آي اي کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار زين بيابان , وين راه بي نهايت
عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني با چارده روايت
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روانباشد خون ريز را حمايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه يي برون آي اي کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار زين بيابان , وين راه بي نهايت
عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني با چارده روايت
سهشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۴
شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴
نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
دل عارفان ربودند و قرار پارسايان
همه شاهدان بصورت , تو بصورت و معاني
مده اي رفيق پندم که به کار در نبندم
تو ميان ما نداني که چه ميرود نهاني
مزن اي عدو بتيرم , که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانت بدهم بمژدگاني
دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه بوصل ميرساني نه به قتل ميرهاني
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
دل عارفان ربودند و قرار پارسايان
همه شاهدان بصورت , تو بصورت و معاني
مده اي رفيق پندم که به کار در نبندم
تو ميان ما نداني که چه ميرود نهاني
مزن اي عدو بتيرم , که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانت بدهم بمژدگاني
دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه بوصل ميرساني نه به قتل ميرهاني
پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴
شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني کي سرآمد شهريارانرا چه شد
کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسانرا چه حال افتاد و يارانرا چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي بر نخاست
عندليبانرا چه پيش آمد هزارانرا چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان رو نميارد سوارانرا چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزارانرا چه شد
مهرباني کي سرآمد شهريارانرا چه شد
کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسانرا چه حال افتاد و يارانرا چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي بر نخاست
عندليبانرا چه پيش آمد هزارانرا چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان رو نميارد سوارانرا چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزارانرا چه شد
چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴
شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴
دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴
هر که سوداي تو دارد چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش
آن پي مهر تو گيرد که نگيرد پي خويشش
وان سر وصل تو دارد , که ندارد غم جانش
هر که از يار تحمل نکند يآر مخوانش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفائي و قفائي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و سنانش
خفته خاک لحد را که تو به ناگه به سر آئي
عجب ار باز نيايد به تن مرده روانش
گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز ميبينم و دريا نه پديد است کرانش
نرسد ناله سعدي به کسي درهمه عالم
که نه تصديق کند کز سر درديست فغانش
گر فلاطون بحکيمي مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش
آن پي مهر تو گيرد که نگيرد پي خويشش
وان سر وصل تو دارد , که ندارد غم جانش
هر که از يار تحمل نکند يآر مخوانش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفائي و قفائي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و سنانش
خفته خاک لحد را که تو به ناگه به سر آئي
عجب ار باز نيايد به تن مرده روانش
گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز ميبينم و دريا نه پديد است کرانش
نرسد ناله سعدي به کسي درهمه عالم
که نه تصديق کند کز سر درديست فغانش
گر فلاطون بحکيمي مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
یکشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۴
جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴
جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴
دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴
مناظره حافظ و صائب و شهريار
حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن که چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که بخشيده سمرقند و بخارا
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن که چيزمي بخشد به سان مرد مي بخشد
نه چون صائب که بخشيده سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن که چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که بخشيده سمرقند و بخارا
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن که چيزمي بخشد به سان مرد مي بخشد
نه چون صائب که بخشيده سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۴
سهشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴
دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴
جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴
سهشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴
شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۴
سهشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۴
شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴
جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴
سهشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴
جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۴
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴
ما بار دگر گوشه خمار گرفتيم
داديم دل از دست و پي يار گرفتيم
گفتند خودي تو در اين راه حجاب است
ترک خودي خويش بيکبار گرفتيم
اي بس که چو پروانه پر سوخته ز آن شمع
از کعبه ظاهر ره خمار گرفتيم
از خرقه و تسبيح چو جز نام نديديم
چه خرقه , چه تسبيح که زنار گرفتيم
ز اين شيوه تزوير چو دل خيره فرو ماند
اندر ره دين شيوه کفار گرفتيم
داديم دل از دست و پي يار گرفتيم
گفتند خودي تو در اين راه حجاب است
ترک خودي خويش بيکبار گرفتيم
اي بس که چو پروانه پر سوخته ز آن شمع
از کعبه ظاهر ره خمار گرفتيم
از خرقه و تسبيح چو جز نام نديديم
چه خرقه , چه تسبيح که زنار گرفتيم
ز اين شيوه تزوير چو دل خيره فرو ماند
اندر ره دين شيوه کفار گرفتيم
جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴
هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش
نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني
مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا
تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو
جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش
نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني
مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا
تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو
جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست
ره ميخانه و مسجد کدام است ؟
که هر دو بر من مسکين حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در ميخانه که اين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهي است
بجوييد اي عزيزان که اين کدام است؟
مرا کعبه خرابات است امروز
حريفم قاضي و ساقي امام است
به ميخانه امامي مست خفته است
نمي دانم که آن بت را چه نام است؟
برو عطار که او خود مي شناسد
که سرور کيست , سرگردان کدام است ؟
که هر دو بر من مسکين حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در ميخانه که اين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهي است
بجوييد اي عزيزان که اين کدام است؟
مرا کعبه خرابات است امروز
حريفم قاضي و ساقي امام است
به ميخانه امامي مست خفته است
نمي دانم که آن بت را چه نام است؟
برو عطار که او خود مي شناسد
که سرور کيست , سرگردان کدام است ؟
پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۴
هر گدايي مرد سلطان کي شود
پشه اي آخر سليمان کي شود؟
بس عجب اين است که اين مرد گدا
چونک سلطان نيست , سلطان کي شود؟
تا نگردي از وجود خود فنا
بر تو اين دشوار آسان کي شود؟
گفتمت فاني شو و باقي تويي
هر دو يکسان نيست , يکسان کي شود؟
هر که خورشيد جمال تو نديد
جان فشان روي جانان کي شود؟
تا نباشد همچو موسي عاشقي
آن عصا در دست ثعبان کي شود؟
عطار
پشه اي آخر سليمان کي شود؟
بس عجب اين است که اين مرد گدا
چونک سلطان نيست , سلطان کي شود؟
تا نگردي از وجود خود فنا
بر تو اين دشوار آسان کي شود؟
گفتمت فاني شو و باقي تويي
هر دو يکسان نيست , يکسان کي شود؟
هر که خورشيد جمال تو نديد
جان فشان روي جانان کي شود؟
تا نباشد همچو موسي عاشقي
آن عصا در دست ثعبان کي شود؟
عطار
جمعه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۴
سهشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۴
مناظره خسرو و فرهاد
نخستين بار گفتش کز کجائي
بگفت از دار ملک آشنايي
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفتا از جان شيرينم فزونست
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم بزاري
بگفتا گر بسر يآ بيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افکنم زود
بگفتا صبوري کن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زارست
بگفت از عاشقي خوشتر چکارست
بگفت از دل جدا کن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بي جان شيرين
نخستين بار گفتش کز کجائي
بگفت از دار ملک آشنايي
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفتا از جان شيرينم فزونست
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم بزاري
بگفتا گر بسر يآ بيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افکنم زود
بگفتا صبوري کن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زارست
بگفت از عاشقي خوشتر چکارست
بگفت از دل جدا کن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بي جان شيرين
پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۴
سهشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۴
باغ بود و دره -چشم انداز پر مهتاب
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من - بيدار و چشم عالمي در خواب
نه صدائي چز صداي رازهاي شب
و اب و نرماي نسيم و جير جيرکها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من ( من مست بودم, مست)
خاستم از جا
سوي جو رفتم , ,چه مي آمد
آب .
يا نه چه مي رفت , هم زانسانکه حافظ گفت : عمر تو
با گروهي شرم و بيخويشي وضو کردم
مست بودم , مست سر نشناس , پا نشناس , اما لحظه پاک و عزيزي بود
برگکي کندم
از نهال گردوي نزديک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله گو هر سو که خواهي باش
با تو دارد گفت و گو شوريده مستي .
مستم و دانم که هستم من
اي همه هستي ز تو , ايآ تو هم هستي؟
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من - بيدار و چشم عالمي در خواب
نه صدائي چز صداي رازهاي شب
و اب و نرماي نسيم و جير جيرکها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من ( من مست بودم, مست)
خاستم از جا
سوي جو رفتم , ,چه مي آمد
آب .
يا نه چه مي رفت , هم زانسانکه حافظ گفت : عمر تو
با گروهي شرم و بيخويشي وضو کردم
مست بودم , مست سر نشناس , پا نشناس , اما لحظه پاک و عزيزي بود
برگکي کندم
از نهال گردوي نزديک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله گو هر سو که خواهي باش
با تو دارد گفت و گو شوريده مستي .
مستم و دانم که هستم من
اي همه هستي ز تو , ايآ تو هم هستي؟
دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۴
دوش چه خورده اي بتا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مکن
باده خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي
بوي شراب ميزند خربزه در دهان مکن
روز الست جان من خورده مئي زجام تو
خواجه لامکان توئي بندگي مکان مکن
دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگي تراستم مست مي وفاستم
با تو چو تير راستم تير مرا کمان مکن
اي دل پاره پاره ام ديدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکيه براين جهان مکن
کار دلم بحان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگويدم دم مزن و بيان مکن
ناله مکن که ناي من ناله کند براي تو
گرگ توئي شبان منم خويش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشي سبو
اي تو بديده روي من روي باين و آن مکن
باده بنوش و مات شو جمله تن حيات شو
باده چون عقيق بين ياد عقيق کان مکن
باده عام از برون باده خاص از درون
بوي دهان بيان کند تو بزبان بيان مکن
از تبريز شمس دين ميرسدم چو ماه نو
چشم سوي چراغ کن سوي چراغدان مکن
چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مکن
باده خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي
بوي شراب ميزند خربزه در دهان مکن
روز الست جان من خورده مئي زجام تو
خواجه لامکان توئي بندگي مکان مکن
دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگي تراستم مست مي وفاستم
با تو چو تير راستم تير مرا کمان مکن
اي دل پاره پاره ام ديدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکيه براين جهان مکن
کار دلم بحان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگويدم دم مزن و بيان مکن
ناله مکن که ناي من ناله کند براي تو
گرگ توئي شبان منم خويش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشي سبو
اي تو بديده روي من روي باين و آن مکن
باده بنوش و مات شو جمله تن حيات شو
باده چون عقيق بين ياد عقيق کان مکن
باده عام از برون باده خاص از درون
بوي دهان بيان کند تو بزبان بيان مکن
از تبريز شمس دين ميرسدم چو ماه نو
چشم سوي چراغ کن سوي چراغدان مکن
یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳
یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۳
جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۳
پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳
دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۳
برسان باده که غم روي نمود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل مادست گشود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک وين مه نو
کهنه داسي است که بس کشته درود اي ساقي
بس که شستيم بخوناب جگر جامه جان
نه ازو تار بجا ماند و نه پود اي ساقي
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
در فرو بند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل مادست گشود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک وين مه نو
کهنه داسي است که بس کشته درود اي ساقي
بس که شستيم بخوناب جگر جامه جان
نه ازو تار بجا ماند و نه پود اي ساقي
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
در فرو بند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي










