جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۳

نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن

در اين حصار جادويي روزگار بشكن

چو شقاي از دل سنگ برآر رايت خون

به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن

تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه

لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن

... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟

تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن

بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن

به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن

شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه

تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن

ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا

تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی کند

سه‌شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۳

.با اينكه انسان با هرشرايطي كنار مي آد ولي واقعا دنياي بي صدا و بي شعر چه لذت بزرگي را كم داشت


بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست

بیا... اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند

اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند

درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زآنان کسی را

تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی

گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت


رفت آن سوار کولی ،با خود تو را نبرده


شب مانده است و با شب تاریکی فشرده



سودای همرهی را گیسو به باد دادی


رفت آن سوار با خود یک تار مو نبرده

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲


يک حکايت و يک سوال

روزي در يک ده،  اسب مردي گم مي شود اما د رميان تعجب همسايگان ، مرد هيچ اظهار نارضايتي نمي کنه و مي گه حکمتي در کار بوده ، چند روز مي گذره و اسب مرد   با تعدادي اسب وحشي ديگر برمي گردد و همسايگان مي بينند که حق با او بوده و در واقع گم شدن اسب براي مرد   منفعت داشته است. سپس پسر مرد   بر روي يکي از اسبهاي وحشي سوار مي شود تا اسب را رام کنه اما اسب ، پسر را به زمين مي زنه و پاي پسر چلاق مي شه . اما مرد   باز مدعي مي شه که حکمتي در کار بوده است. چند روزي نمي گذره که جنگي رخ مي دهد و تمام مردان و پسران جوان ده را براي جنگ مي برند اما پسر مرد   را به خاطر جراحت پا معاف مي کنند و باز ديگران مي بينند که حق با مرد   بوده و شکستن پاي پسربه نفع او بوده است و خيري در اين کار بوده است.

اين حکايتي است که معمولا براي نشان دادن اينکه نبايد از هيچ واقعه بدي ابراز نارضايتي کرد و در واقع در پشت هر اتفاق بدي خيري و حکمتي است گفته مي شه.

و اما سوال : در زندگي آدمي اتفاقات مختلفي مي افتد خوب يا بد ، اما معمولا وقتي اتفاق بدي مي افتد مي گويند که خيري در کار بوده است و خداوند حکمتي داشته . ولي مسئله اينجاست که اگر اون اتفاق بد نمي افتاد چي ؟ يعني از کجا معلومه رخ دادن اون اتفاق بد بهتر از رخ ندادنشه ؟ اگه مثل فيلم ها مي شد صحنه را به عقب برگرداند و حالت دوم را هم مي تونستيم تجربه کنيم شايد ديگه نمي گفتيم خيري در کار بوده است و شايد رخ ندادنش بهتر از رخ دادنش بوده.

مثلا در داستان بالا اگر اصلا اسب مرد گم نمي شد و در نتيجه اسبهاي وحشي به ده نمي اومدن و پاي پسر مرد هم نمي شکست اونوقت پسر جوان در جنگ شرکت مي کرد و شايد به عنوان يک قهرمان به خونه برمي گشت به جاي اينکه تا اخر عمرش چلاق تو خونه بمونه و خوشحال باشه که جنگ نرفته، کدوم بهتره يک قهرمان با پاي سالم يا يک آدم معمولي با پاي چلاق.

 اين سناريويي که گفتم يکي ازانواع  سناريوهاي متفاوتي است  که مي تونست اتفاق بيفتد و سناريوهاي ديگري براساس شرايط مختلف ممکن بود رخ بدهد که نتيجه اي به مراتب بهتر داشته باشه يا برعکس نتايج ناگوارتر.

و سوال ديگر، خير موجود در پشت اتفاقات بد ، متوجه  چه کسی است ؟ مثلا وقتی فرزند جوان کسی  فوت کند و مادر او شيون و  عصيان مي کند برخی از دينداران براي آرامش بخشی به مادر داغديده مي گويند حکمتي و خيري در کار بوده است. حال سوال اين است اين خير آيا براي مادر بوده يا فرزند فوت شده.  چه خيري مي تواند در مرگ کسی برای خود او وجود داشته باشد؟ يعني مردن بهتر از زندگی کردنه ؟  

يعني تا وقتي نتونيم تمام انتخاب هاي ممکن را تجربه و زندگي کنيم واقعا نمي تونيم بگيم وضعيت فعلي بهترين وضعيت ممکن بوده و خيري در اون بوده است. البته واضحه که براي هر کسي ممکنه اتفاقهاي خوب و بد و حتي خيلي فجيع در زندگيش بيفته و من هم معتقدم که با اينکه خيلي سخته ولي بايد آدمي اينقدر قدرت داشته باشه که باهاش کنار بياد و به زندگيش ادامه بده اما اينکه در پشت هر اتفاق ناگواري به دنبال خيري باشيم  به نظرم کمي ساده انگارانه است و همچنين شانه خالي کردن از بار مسئوليت کارهايي که انجام داديم که شايد مسبب ان اتفاق ناگوار بوده است (لازمه توضيح بدم که اين را هم قبول دارم که گاهي اوقات برخي از رخدادها خارج از کنترل آدمي است ).  

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۲


وقتی جوانتر بودم و راز بقا را نگاه می کردم همیشه ناراحت می شدم که چرا باید بقای شیر در گرو نابودی آهو باشه ، چرا خرگوش کوچولو همیشه در هراس از روباه یا یه عقاب تیز چنگ زندگی کنه ، چرا لازمه ادامه حیات تمساح ، مرگ یه گوزن یا یه گورخره ، چرا پروانه زیبا باید خوراک یه عنکبوت باشه ، چرا ماهی های کوچولو باید طعمه کوسه ها بشن و  هزار تا چرای دیگه . و سوال می کردم که یعنی خداوند با اون همه قدرت لایزالی که در کتابهای دینی و مقدس گفته می شه - و البته که خودم هم از مومنانش بودم و هستم -  نمی تونست راه دیگری برای بقای حیوانات پیدا کنه که ادامه حیات یکی در گرو پایان زندگی دیگری نباشه؟ آخه خرگوش و آهو که به خواست خودشون کوچک و ضعیف نشدن و شیر و گرگ و تمساح هم تلاش ویژه ای برای قدرتمندتر بودن و دندان و چنگال تیز داشتن نکردن.! و صد البته که  این پاسخ را می گرفتم که برای ادامه چرخه حیات باید اینطور باشه و این حکمت خداست. هرچند همه  می دونیم که بشر هر جا که درمقابل بی عدالتی های این جهان جوابی نداره حوالش می کنه به حکمت خدا که الحمدالله هیچکس هم ازش سر در نمی آره و لازم هم نیست اصولا که سر دربیاره .

 حالا یه مدتیه که چیز دیگه ای ذهنم رو مشغول کرده ، اینکه اگر در مورد حیوانات خیلی طبیعیه که حیوانات قدرتمندتر و بزرگتر حیوانات ضعیف تر و کوچکتر را از بین ببرن  و  هیچ وقت دعا نمی کنیم یا بهتره بگم انتظار نداریم که یه خرگوش یا آهو به جای فرار کردن بشینن و دعا کنن که خداوند براشون یک منجی بفرسته که اونارو از دست شیر و ببر و گرک نجات بدهد پس چرا از ظلمی که انسانهای قوی تر به انسانهای ضعیف تر می کنن ناراحت می شیم و اون رو بی عدالتی می دونیم ودعا می کنیم به درگاه خداوند که اونارو نجات بده ،خداوندی که که این بی عدالتی اصولا حکمت خودشه . چرا به دنبال یک منجی هستیم که یک روز ظهور کنه و عدالت را برقرار کنه و انسانهای ضعیفتر را از سلطه انسانهای قدرتمند که عمدتا هم ظالم هستن خلاص کنه ، چرا در مورد انسانها نمی گیم که لزوم ادامه چرخه حیات در این ظلم و بی عدالتیه و این حکمت خداست ؟!

البته شواهد و قرائن در چند صد سال گذشته - نمی گم هزاران سال گذشته چون از وقتی علم پیشرفت کرده و انسانها نسبت به جهان اطرافشون  آگاهتر شدن و خیلی از اتفاقات در طبیعت پاسخ علمی دارن و انسانها در سایه علم از اعتقاد به جادو و جن و پری رهیدند و رسانه های ارتباطی و روش های ثبت و ضبط وقایع گسترده تر شدند دیگه از طوفان و ابابیل و فرشتگان ....برای نجات مظلومان از دست فرعونهای زمانه خبری نیست - نشون داده که خداوند خیلی هم نگران عدالت یا بی عدالتی در دنیا نیست و این انسانها هستند که باید تلاش کنن خودشان را قدرتمند تر کنن چون همیشه قدرت برنده است چه دست یک نفر دیکتاتور باشه چه دست یک ملت ، چه در اختیار دندانهای تیز یک شیر باشه یا در پاهای یک خرگوش چالاک.

 

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۲

دیشب خواب عجیبی دیدم
دیدم خدا نشسته پشت میزش و آرنجش رو تکیه داده به میز و قلمش رو تو دستش هی می چرخونه، پرسیدم خداوندا به چی فکر می کنی، آهی کشید و گفت می گم این شیطان هم کم با بصیرت نبوده ها ، روز اولی که انسان را خلق کردم و بار امانت را گذاشتم رو دوشش، از شیطان خواستم که بهش سجده کنه ، شیطان گفت که هیچکس به اندازه اون عاشق من نیست و گفت که یه روزی می رسه که این آدم همه چی رو بندگی می کنه الا تو ، اما من او رو طرد کردم و حالا ........

و درست در این لحظه زنگ ساعت شروع کرد به زنگیدن و من هم از خواب پریدم گفتم لعنت بر شیطان !!!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۲

بازم روز زن :)
من وقتی به دنیا آمدم باختم !

همیشه فکر می کنم کاش خداوند یک راه دیگری برای بقا نسل پیدا می کرد و دو جنس مختلف نمی آفرید اینجوری یکی از دلایل تبعیض از بین می رفت . دیگه تجاوز یکی از راههای نمایش قدرت مردانه نبود. دیگه عمر با ارزش یک زن  به دلیل هوس چند دقیقه ای یک مرد از بین نمی رفت. خیلی از جنگها ( که ادعا می شه علتش زن بوده ) رخ نمی داد. دیگه تو خیابونها مردا وقتی یه زن را پشت فرمان می دیدند حرص نمی خوردند که " تو باید پشت ماشین لباسشویی بشینی "  در حالیکه روزی نیست که یک  ماشین با راننده مرد  توی جوب آب نیفتاده باشه :) . دیگه اعراب قبل از اسلام شرمنده  نوزادان دختر خود که آنان را  زنده به گور می کردند نبودند. دیگه چیزی به اسم ناموس نبود که به حق یا نا حق  بهانه  بسیاری از کشتارها و محدودیتها و حبس ها ، سنگسارها ..... باشد


خلاصه ای کاش دنیا سالم تر و امن تر بود برای همه خلائق.


دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۱

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره بر زمین...
زمین...
نه!

به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت


واقعا هم ای کاش تصمیم دیگری می گرفت. و این انسان ظالم را که شیطان به حق و با بصیرتی ! که داشته حاضر نشده بهش سجده کنه خلق نمی کرد. احتمالا اون وقت دنیا جای بهتری می شد البته نمی دونم برا کی ها :) حتما بالاخره خدا یه راهی پیدا می کرد :))

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۱


Bir ömrün hikayesi
Sığar mı bilmem satırlara
Yaz desem anılara
Sırlarımı ele verir mi


Su gibi aktı yıllar

Deryada bir damla kadar
Yaşadım şahidimsiniz
Yıllar sizden kim korkar


Gül gibi hatıralar

Tül gibi beni sarar
Daha dün yaşananlar
Hem yakın hem uzaktalar


چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درين خراب ريخته
که رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سيل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تيره‌ای گرفته سينه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
در اين درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برين درشتناک ديولاخ
زهر طرف طنين گام‌های رهگشای توست،
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست،
به گوش بيستون هنوز
صدای تيشه‌های توست.

چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپيده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چه آبگينه شکسته‌ای‌ست
که سرو  راست هم در او شکسته می‌نمايدت.
چنان نشسته کوه در کمين دره‌های اين غروب تنگ
که راه بسته می‌نمايدت.

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست اين درنگ درد و رنج.
به سان رود
که در نشيب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
زنده باش
.

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۹۱


دیدار شمس و مولانا


هر زمان نوعی شود دنیا و ما

بی خبر از نو شدن اندر بقا

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است

مصطفی فرمود دنیا ساعتی است

آزمودم مرگ من در زندگی است

چون رهی زین زندگی پایندگی است

کیستی تو؟

کیستی تو؟

قطره ای از باده های آسمان

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان

کیستی تو؟

آدمی مخفیست در زیر زبان

این زبان پرده است بر درگاه جان

کیستی تو؟

تیر پران بین و ناپیدا کمان

جانها پیدا و پنهان جان جان


کیستی تو؟

رهنمایم همرهت باشم رفیق

من قلاووزم در این راه دقیق

کیستی تو

همدلی کن ای رفیق

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم

هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم

هر کو که پری خوتر در شیشه کنم زو طرح

برخوانم و افسونش حراقه بجنباند

هم ناطق و خاموشم

هم لوح خموشانم

هم خونم و هم شيرم

هم طفلم و هم پيرم


کیستم من کیستم من چیستم من؟

تا نگردی پاکدل چون جبرییل

گرچه گنجی درنگنجی در جهان

رخت بربند و برس در کاروان

آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرد باد را آن بادران

هیچ نندیشم به جز دلخواه تو

شکر ایزد را که دیدم روی تو

یافتم زان نرگس جادوی تو . . .

بس بگفتم كو وصال و كو نجات

برد اين كو كو مرا در كوي تو

جست و جويي در دلم انداختي

تا ز جست و جو روم در جوي تو

خاك را هايي و هويي كي بدي

گر نبودي جذب هاي و هوي تو


مخزن انا فتحنا برگشا

سر جان مصطفي را بازگو

مستجاب آمد دعاي عاشقان

اي دعاگو آن دعا را بازگو



چون دهانم خورد از حلواي او

چشم روشن گشتم و بيناي او

پا نهم گستاخ چون خانه روم

پا نلرزانم نه كورانه روم



یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۱

و باز یک عاشورا ی دیگر
و باز هم صف های طویل ماشین های گران قیمت پرادو ، سوزوکی ، پرشیا و .......برای گرفتن غذا
واقعا باور نکردنیه
جالبه بهانه ای هم که دارن اینه که به خاطر ثوابشه
به نظرتون ثواب این غذا می تواند  یک سال دروغ ؛ غیبت ، کم فروشی ، گران فروشی ، کم کاری در اداره ، انواع کلاهبرداری ها ، زیر آب دوست و دشمن را به حق یا ناحق زدن ، سکوت در مقابل ظلم ،و هزار فسق و فجور سالیانه را رفع کنه ؟
اگر قرار بود برای ثواب روز عاشورا هرکسی 50 هزار تومان بدهد برای مثلا بیماران سرطانی آیا باز هم این صفهای طولانی به خاطر ثوابش تشکیل می شد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تقریبا مطمئنم که نه .
این احسانهای روز های عاشورا و تاسوعا، برای احسان کننده ها یک راه معرفی افراد به عنوان مثلا آدمهای خیره برای استفاده بعدی از رانتهای ممکنه که اگر غیر از این بود به تبعیت از حضرت علی مخفیانه و انهم برای نیازمندان بود نه برای پرادو سواران
برای خورندگان آن هم رهایی از یک روز پخت غذا وهمینطور دید و بازدید و صحبت و غیبت در آن صفها
همچنین یکی دیگه از علائم نابودی عزت نفس و افت فرهنگ جامعه و گدا صفت شدن مردم ( با پوزش از گدایان شریف ! )
است
تعزیه تون قبول اگر واقعا درش معنویتی بوده .


شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۱

چرا به باغ شاخه ای گلی به سر نمی زند
چه شد که در بهار ما پرنده پر نمی زند
چه وحشت است راه را که کس بر آن نمی رود
چرا کسی چراغ جان به رهگذر نمی زند
نشاط عشق رفت و در برین سرای بسته شد
کنون به غیر غم کسی دگر به در نمی زند
شب ستاره کش همی نشسته روی سینه ام
به لب رسیده جان ولی دم سحرنمی زند
شکوفه امیدم و غمم سیاه می کند
مرا خزان نمی برد مرا تبر نمی زند

جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱

وقتی تو دنیای آزاد هستی تازه می فهمی که آزاد بودن چه لذتی داره و تو از چه نعمتی محروم هستی.
وقتی بی هیچ فیلتری وارد وبلاگت می شی لذت و حسرت و یاس یک جا به سراغت می آن
البته من هنوز نفهمیدم که چرا وبلاگم فیلتر شده مجموعه ای از چند تا شعر و وبلاگی که خواننده هاش از انگشت های یک دست هم تجاوز نمی کنن
بگذریم فعلا که دارم از بهشت می نویسم
خدایا تو که برای هر خبط و خطای قومی بلایی نازل می کردی خواهشا این دفعه هم تیر غیبت را نصیب ظالمان کشور من کن
آمین یا رب العالمین
عید فطر هم مبارک باشه .

.

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۱

mon avis


زبان ، رنگ پوست ، ملیت ، نژاد ، قبیله ، جنسیت ، خانواده و دین و مذهب  ، همه مادرزادی هستند یعنی بدون هیچ حق انتخابی به افراد منتقل می شوند . حال چگونه است که مایه مباهات و افتخار انسانها و علت برتری طلبی آنها هست در حالیکه هیچ نقشی در انتخاب آنها نداشتند و ممکن بود اتفاقا دقیقا  در کشور ، نژاد ، خانواده  و دین و مذهبی به دنیا می آمدند که الان تحقیرش می کنند و به رنگی بودند که  برده می شمارندشان و به زبانی صحبت می کردند که اکنون با شنیدن آن زبان و  گویش ، گوینده اش را کم ارزش تر از خود تلقی می کنند .
 ما انسانها موجودات عجیبی هستیم در حالیکه در یک جهان یکپارچه بدون خط و مرز و پر از رنگهای زیبا خلق شدیم اما خود با خط و مرزهایی که در تفکیک رنگ ، جغرافیا  ،  باورها و اعتقادات و هرچیزی که امکان جداسازی دارد رسم کرده ایم  چنان دایره دید و حرکتمان را تنگ کرده ایم که به هر طرف که می چرخیم به انواع دیوارهای بلند خود ساخته دین ، رنگ ، نژاد ، مرزهای جغرافیایی و جنسیت ... بر می خوریم و بعد هم  چنان با افتخار و بیشتر اوقات با سبعیت از آن حفاظت می کنیم که  برای جلوگیری از عبور  دیگران و به اصطلاح بیگانگان و غیر خودی ها از این دیوارهای بلند و بتونی ، بیهوده  می کشیم و کشته می شویم . و جالب تر و عجیب تر آن که ، هرکسی را که اینگونه فکر نمی کند بی غیرت می خوانیمش . چگونه است که غیرت ، فقط در محدود کردن و ممنوع کردن و نابود کردن معنا پیدا می کند نه در انسانیت ، بی توجه به رنگ و نژاد و دین و مرزهای کذایی  .
 ما انسانها به همان اندازه که می توانیم به خاطر امتیاز تفکر، اشرف مخلوقات باشیم درست به همان اندازه و شاید هم بیشتر می توانیم احمق مخلوقات باشیم به خاطر استفاده نکردن از این قدرت تفکر در راه انسان بودن  که اسمش را یدک می کشیم.

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

به زودی پس از آن زمانی فرا خواهد رسید که در آن زمان چیزی پوشیده تر از حق و اشکارتر از باطل و رایج تر از دروغ بر خدا و پیامبرش نباشد. نزد مردم آن زمان ، کالایی کم بهاتر از قرآن نیست  وقتی که بخواهد به درستی خوانده شود . و کالایی رایج تر و فراوان تر از آن نیست آن گاه که بخواهند به صورت وارونه و به نفع دنیا طلبان معنایش کنند.
کار به آنجا خواهد رسید که هم گروهی که دینشان را می خواهند بر دینشان بگریند و هم گروهی که دنیای خود را می خواهند بر نابسامان دنیای خود گریانند. وضع به گونه ای شود که هر کس بخواهد دادخواهی کند و از کسی یاری بطلبد باید نزد همان ظالمان برود و از همانها کمک بخواهد.
نهج البلاغه - خطبه 147 و 98

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از بین نمی رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.
باید هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضزیه فرود آید احساس کنیم.
قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداری شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روزهای زندگیمان - که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم - تازه بمانیم.
این حق ماست.
می گویند مستبدان و ستمگران بزرگ تاریخ ، گریستن نمی دانسته اند!
انسان ، بدون گریه ، سنگ می شود.
به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم به خاطر بچه های سراسر دنیا - که ما چنین جهانی را به آنها تحویل می دهیم و می گذریم.
هرگز از زندگی ، آنگونه که انگار گلدانی ست بالای طاقچه یا درختی در باغچه ، جدا از تو و نیروی تغییر دهنده تو ، گله مکن.
زندگی کارمایه انسان است ، محصول انسان و دسترنج انسان ، و رویای انسان ، و مجموعه آرزوهاو آرمانهای انسان - که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۰

هیچ از بهار خبر نداشتند
نه دانه ی زندانی در خاک
نه خاکِ خیس از اشکِ برف
نه برفِ گریان از سرزنش خورشید
تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت

وقتی كه بادها

در برگ های در هم تو لانه می كنند

وقتی كه بادها

گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند

غوغایی ای درخت

وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را كجا

خورشید را كجا

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت

چون با هزار رشته تو با جان خاكیان

پیوند می كنی

پروا مكن ز رعد

پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت

سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
فقط یه چیزه که خانه تکانی رو قابل تحمل می کنه ، یادداشتهای گذشته که تو جابه جایی ها بیرون میافته ، روزنامه های قدیمی که از زیر فرش ها در میاد و کتابهایی که مثلا گذاشتی جلو چشمت تا سر فرصت بخونیشون اما یه بار هم به چشت نخوردن از بس تو با چشمهایی که فقط به دنبال آینده ست و این لحظه رو نمی بینه از جلوشون رد شدی !!!!!و آدم وسط اون همه خرت و پرت می شینه و اوونا رو با دستهای خاکی میخونه و گاهی وقتها هم یه لبخند یا یک آه.... .....
خسته تباشید لشکر خانه تکانان خینین و مالین.
آه ای نسیم آشنایی
چاره کن درد جدایی

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۰

استیو جابز :

مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد بمیرد، حتی آن‌هایی كه دوست دارند به بهشت بروند دوست ندارد بمیرند. ولی مرگ واقعیت مشترك زندگی همه‌ی ما ست. مرگ بهترین اختراع زندگی است چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌كند. یادتان نرود زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آن طور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم.

خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه ی زندگی ام، در لحظه ی حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه ی بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.
خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچ گاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم، و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد‏، محروم نمانم.

و در آخر ؛ خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.
ظريفي مي گويد :

من نه دل‌نگران سنّتم، نه دل‌نگران تجدّد، نه دل‌نگران تمدّن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسان‌های گوشت‌وخون‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند


آيا يکي ديگه از اين قبيل ها" دين "هم هست ؟

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰

جانا به نگاهي زجهان بي خبرم کن
ديوانه ترم کن
سرگشته و شيدا چو نسيم سحرم کن
ديوانه ترم کن
واي ز چشمه ديدارت ، واي ز آتش رخسارت ، واي ز چشم افسون کارت
چه سان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنيدي دگر از من که ببستي نظر از من
ترسم که شوي روز و شبي باخبر از من
که نيابي اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدايي
به کجايي ؟
باز آ که غم از دل برود چون تو بيايي
شمعي گريانم من ، اشکي لرزانم من ، آهي سوزانم من
چه ديدي که از من رميدي
بر من نظري کن
يا بر سر خاکم
گاهي گذري کن

دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۰

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار

سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹

هفت جا نفس خويش را حقير ديدم :
هنگامي که به پستي تن ميداد تا بلندي يابد.
آنگاه که در برابر از پا افتادگان, مي پريد.
آنگاه که در ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
آنگاه که گناهي مرتکب شد و با يآدآوري اينکه ديگران نيز همچون او دست به گناه مي زنند خود را دلداري داد.
آنگاه که از ناچاري تحميل شده اي را پذيرفت و شکيباي اش را ناشي از توانايي دانست.
آنگاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد حال آنکه يکي از نقابهاي خودش بود.
آنگاه که آواي ثنا سر داد و آن را فضيلت پنداشت.
.....
دانستم روزي مرا ديگري نمي خورد پس آرام شدم
دانستم خدا مرا مي بيند پس حيا کردم
دانستم که کار مرا ديگري انجام نميدهد پس تلاش کردم
دانستم که پايان کارم مرگ است پس مهيا شدم

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

....
ما نسل سيمرغيم که از خاکستر خود مي گشايد پر
بغض ما و ظلم ظلمت ماندنی نبوده و نيست
سحر پايان تاريکي است

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹

خدايا کفر نمي گويم
پريشانم

چه ميخواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته , تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز ايي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نمي گويي؟

خداوندا
اگر روزي بشر گردي , از حال بندگانت با خبر گردي
پيشيمان ميشوي
از اين قصه خلقت ,از اين بودن , از اين بدعت

خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

یکشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۹

وطن! وطن!
نظر فکن به‌من که من
به هر کجا غریب‌وار
که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی‌ام
تو نیک می شناسی‌ام
من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعله‌های کور‌ه‌ها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام

چه غمگنانه سال‌هاکه بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند مانده‌ام
شکنجه دیده‌ام
سپید هر سپیده، جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام


اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده‌ام


نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام

شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۹

ظريفي مي گفت :

شرق کور است و غرب کر.
شرق هرچه فرياد مي کند غرب نمي شنود و هر چه غرب انجام ميدهد شرق نمي بيند.
تنها راه ارتباط اين دو تماس است.

نتيجه اخلاقي : گفتگوي تمدنها نه, قرابت تمدنها.

جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹

ظريفي مي گفت :


زندگی زيباست
اما, گورگودخ گويماز


پ . ن . "گور گودخ" در زبان شيرين ترکي کنايه از فرزندان عزيز ميباشد.

چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۹

تا خم نشويد کسي نمي تواند سوارتان شود

مارتين لوترکينگ

پ.ن. البته الان مشکل ما اينه که (دور از جون ) خريت کرديم و خم شديم حالا يکي بگه چه جوري بياريمشون پايين.
جفتک زدن رو پيشنهاد ندين اونو خودمون ميدونيم.
کشتي در ساحل امن تر است اما براي اين کار ساخته نشده است.

قابل توجه بزدلهاي عزيز که ميگن " گورخاخ باش سلامت قالار "

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

.......
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد
!

شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
اي کاش که جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
يا از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه اميد بردميدن بودي

خدا رحمت کنه اين خيام رو به نظر مياد خيلي تو اين دنيا عشق و حال کرده که تازه از پس صد هزار سال مي خواد بردميدن کنه.

چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۹

when it rains, all birds occuoy shelter , but EAGLE avoids the rain by flying above the clouds!
problem is common to all, but attitude makes the difference.
I should be EAGLE.
غم قفس به کنار
آنچه عقاب را پير مي کند
پرواز زاغ بي سرو پاست

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و آن نگفتيم که به کار آيد
چرا که يک سخن در ميآنه نبود

آزادي

ما نگفتيم
تو تصويرش کن

جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک در یابی

کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.

کمترین تصویری از یک زندگی:

آب،

نان،

آواز،

ور فزون تر خواهی از آن ،

گاهگه،

پرواز

ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز

(ور فزون تر ، باز هم خواهی....بگویم،باز؟)





آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگسالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود.

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

در بهاران کي شود سرسبز سنگ ؟
خاک شو تا گل برآيي رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودي دلخراش
آزمون را يک زماني خاک باش!
من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد, اما به باور داشتن عادت نمي کنم.
مي گويم : تو هرگز به خاطر وطني که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده اي , به جان نخواهي جنگيد.
هرگز به خاطر مردمي که به مهرورزي به ايشان , عادت کرده اي , زندگي نخواهي کرد.
نمازي که از روي عادت خوانده شود , نماز نيست تکرار يک عادت است
حرفه اي شدن پايان قصه خواستن است.
عادت , رد تفکر است و رد تقکر , آغاز بلاهت است و ابتداي ددي زيستن.
ما نمي توانيم با هم باشيم , راه ما جداست
تو گربه قصابي , و من گربه سرگردان کوچه ها
تو از ظرفي لعابدار مي خوري
من از دهان شير
اما راه تو هم چندان آسان نيست عزيز.
کار دشواري است هر روز خدا, دم جنباندن

یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸

جفا کردن و طمع وفا داشتن کار نادرستان و ستم کاران است.
زباني که به ذکر او مشغول و دلي که به مهر او معمورو جاني که بنظر او مسرور است در حقيقت آن بيت معمور است و اين حالت را سه نشان است و کمال عبوديت در آن است : عمل فراوان و از خلق نهان و دل پيوسته بر مهر حق شتابان

اي مسکيم از خدا جزاو مخواه و خدمت به حساب پاداش مکن زيرا مقاطعه با خدا مذهب ابليس است که گفت خدايا حال که مرا از درگاه راندي مرا مهلتي ده تا رستاخيز, خداوند همه دنيا باو داد اما خويشتن را از او باز ستد.
او که از خدا درماند اگرچه همه يافت هيچ نيافت و کسي که او را يافت اگر هيچ چيز نيافت همه يافت.

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

الهي , اي خالق بي مدد و اي وواحد بي عدد , اي اول بي بدايت و اي آخر بي نهايت , اي ظاهر بي صوررت و اي باطن بي سيرت , اي حي بي ذلت , اي معطي بي فکرت و اي بخشنده بي منت , اي دانند رازها , اي شنونده آوازها , اي بيننده نمازها و اي پذيرنده نيازها , اي شناساننده نامها , اي رساننده گامها , اي مبرا از عوايق و اي مطلع بر حقايق , اي مهربان بر خلايق
عذرهاي ما بپذير که تو غني و ما فقير و بر عيبهاي ما مگير که تو قوي و ما حقير , از ینده خطا آيد و ذلت و از تو عطا آيد و رحمت

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

وقتي پرنده اي را معتاد مي کنند
تا فالي از قفس بدر آرد
و اهدا نمايد آن را به جويندگان خوشبختي
تا شاهدانه اي به هديه بگيرد

پرواز ..
قصه ي بس ابلهانه اي است
از معبر قفس!
در افسانه کهن يونان از زني سخن رفته است به نام پاندورا که سرگردان شد.
پاندورا به خواست خدايان با صندوقي دربسته به پهناي خاک پا نهاد.
خدايان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشايد.
اما کنجکاوي او تحريک شد و چون در صندوق را گشود ديد که مالامال از ملال است
پس سراسيمه در را بست
آنگاه ناله اي از نهان صندئوق به گوش آمد , "پاندورا " همه همرهان مرا آزاد کردي جز مرا
پاندورا پرسيد
تو کيستيي
جواب جنين بود
امید

پايان افسانه چنين است که اگر اميد هم آزاد مي شد انسان قادر به تحمل اندوه هاي شکننده زندگي نمي توانست باشد.
بيا به معناي ديگري دل بنديم
به شب
که از رهايي ستارگان مي ايد
و روي بگردانيم
از تسلط قهار آفتاب و خودستايي خورشيد
که در جمع اختران
قساوت را به قلدران تاريخ آموخت
با دست مهربان تو
وخشونت دستان من
حقيقتي اسن
خود اگر خويشتن را در يابيم
هم از آن گونه که مي خواهيم
خانه اي خواهيم کرد
ميهني و آييني
بي ديوار و مرز و تعصب
بايد به معنايي ديگر انديشيد
به خلقتي ديگر
و آنچه مي تواند
بي تنگ چشمي کوران
از آن ما باشد

باري اي ستم کاره
ويرانه را
ديگر باره ويران کردن چيست؟
درختي بنشان
و آبي و سايباني

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

سهرابمرده راست , غمي سنگين
اما
غمي که افکند از پا
نيست
برخيز!
رخش سرکش خود زين کن
اميد نوشداروي تو
از کيست ؟ !
سهرابمرده اي و
غمت سنگين
بگذر ز نوشداروي نامردان
چشم وفا و مهر نبايد داشت
اي گرد دردمند
ز بي دردان
و چه روياهايي !
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي, چه اميد؟
چه نهالي که نشانديم و بي بر گرديد

دل من ميسوزد
که قناريها پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا ها مي بينم
و ندايي که به من مي گويد :
گرچه شب تاريک است
دل قوي دار , سحر نزديک است.

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۸

ما را همه شب نمي برد خواب
اي خفته روزگاران درياب
آه باران
ريشه در اعماق اقيانوس دارد شايد
اين گيسو پريشان کرده بيد وحشي باران
يا نه دريائيست گويي واژگونه بر فراز شهر , شهر سوگواران
هرزماني که فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير با تشويش
رنگ اين شبهاي وحشت را , تواند شست آيا از دل ياران
چشم ها و چشمه ها خشکند , روشني ها محو در تاريکي دلتنگ
همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد
آه باران , اي اميد جان بيداران
بر پليديها که ما عمريست در گرداب آن غرقيم
آيآ چيره خواهي شد ؟
آيآ چيره خواهي شد ؟

اينم آلبوم جديد شجريآن " آه باران

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

هيچ ميداني چرا , چون موج در گريز از خويشتن , پيوسته مي کاهيم؟
زانکه بر اين پرده تاريک , اين خاموشي نزديک , آنچه مي خواهيم نمي بينيم
آنچه مي بينيم نمي خواهيم

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

ايراني به سر کن خواب مستي , برهم زن بساط خودپرستي
که چشم جهاني سوي تو باشد چه از پا نشستي
در اين شب, سپيده نادميده , تير شب به خونش در کشيده
اميد چه داري از اين شب که در خون کشيده سپيده
تيغ برکش آذرفشان, نغمه ها را تندري کن
در دل شب رخ برفروز, کار مهر خاوري کن
از درون سياهي برون تاز, پرچم روشنايي برافراز
تا جهاني از تباهي وارهاني, ديو شب راتيغ بر دل برنشاني
با خاري در روزگار ننگ باشد زندگاني,مرگ به تا چنين زنده ماني
اي مبارز , اي مجاهد , اي برادر, دل يکي کن , ره يکي کن
راه بگشا سوي شهر روشني ها, روزگار تيرگي ها بر سر آمد



!پ.ن . کاش مي شد الان نظر شجريان رو در مورد اين ترانه قديمي پرسيد.

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

زندگان - مردگاني هستند كه ايام مرخصي شان را در اين دنيا ميگذرانند
موريس مترلينگ
پ.ن. واي خداجونم تروخدا مرخصي منو تمديد کن اصلا منو اخراج کن .
علم تنها يك بازيچه و شوخي و اتلاف وقت است. هيچ چيز در جهان حقيقت ندارد بجز عشق
لاپلاس

پ.ن. لاپلاس جون چرا اين فکررو وقتي مي خواستي که معادلات لاپلاس رو کشف کني و بندازي به جون ما نکردي
هر كس فن بازي كردن با احساسهاي بشر را بداند ارباب مردم است
گوستاو لوبون

پ.ن.قابل توجه کساني که مي خوان يک شبه ره صد ساله برن و ارباب بشن !
جريان تاريخ را تعصبها بوجود مي آورند نه منطق و عقل
گوستاو لوبون

پ.ن. البته مشکل اصلي اينجاست که همه فکر ميکنن رفتارشون از روي منطق و عقله نه تعصب .
آنكه ثروت خود را باخت , زياد باخته است , ولي آنكه شهامت خود را باخت , پاك باخته است
سروانتس

قابل توجه بزدل هاي عزيز
آبادي يک کشور از روي نسبت آزاداش سنجيده مي شود نه ميزان حاصلخيزي اش
مونتسکيو
آنکه پرنده نيست نبايد بر پرتگاه آشيان بسازد
نيچه
زمستان پوستين افزود بر تن کدخدايان را
وليکن پوست خواهد کند ما يک‌لاقبايان را
ره ماتم‌سراي ما ندانم از که مي‌پرسد
زمستاني که نشناسد در دولت سرايان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب مي‌آيد
که لرزاند تن عريان بي برگ و نوايان را
به کاخ ظلم باران هم که آيد ه سر فرود آرد
وليکن خانه بر سر کوفتن داند گدايان را
طبيب بي‌مروت کي به بالين فقير آيد
که کس در بند درمان نيست درد بي‌دوايان را
به تلخي جان سپردن در صفاي اشک خود بهتر
که حاجت بردن اي آزاده مرد اين بي‌صفايان را
به هر کس مشکلي برديم و از کس مشکلي نگشود
کجا بستند يا رب دست آن مشکل گشايان را
نقاب آشنا بستند کز بيگانگان رستيم
چو بازي ختم شد، بيگانه ديديم آشنايان را
به هر فرمان آتش عالمي در خاک و خون غلطيد
خدا ويران گذارد کاخ اين فرمانروايان را
حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
که ميگيرند در شهر و ديار ما گدايان را

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷

بار خدايا
از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان نگاه دار
آن زمان که فراموش خواهيم کرد که زماني عاشق بوديم

پ.ن بارخدايا ديگه زحمتش با خودت , يه چيزي هم برا ما نگه دار , براي ما که نه عاشق بوديم ونه معشوق.

جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۷

دلم از قال و قيل گشته ملول
اي خوشا خرقه و خوشا کشکول
.....

خاک بر فرق اعتبار کنم
خنده بر وضع روزگار کنم
چند کوشي که به فرمان تو باشد ايام
نه تو باشي و نه ايام چه خواهد بودن
خلوتي داريم و حالي با خيال خويشتن
گر گذاردمان فلک حالي به حال خويشتن

ما در اين عالم که خود کنج ملالي بيش نيست
عالمي داريم در کنج ملال خويشتن

سايه‌ي دولت همه ارزاني نودولتان
من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن

بر کمال نقص و در نقص کمال خويش بين
گر به نقص ديگران ديدي کمال خويشتن

کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبيل
سفره پنهان مي‌کند نان حلال خويشتن

شمع بزم افروز را از خويشتن سوزي چه باک
او جمال جمع جويد در زوال خويشتن

خاطرم از ماجراي عمر بي‌حاصل گرفت
پيش بيني کو کز او پرسم مال خويشتن


آسمان گو از هلال ابرو چه مي‌تابي که ما
رخ نتابيم از مه ابر و هلال خويشتن

همچو عمرم بي وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچين بساط ماه و سال خويشتن

شاعران مدحت سراي شهريارانند ليک
شهريار ما غزل‌خوان غزال خويشتن
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را

به ياد يار ديرين کاروان گم‌کرده رامانم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را
کاش يک روز سر زلف تو در دست اوفتد
تا ستانم من از او داد شب تنهايي

پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب
نه داميست نه بنديست همه بسته چراييم؟
جه بند است ! چه زنجير ! که برپاست خدايا

یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۷

سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد , شايد هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد , اما کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۷

جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۸۶

تو دستگير شو اي خضر خجسته پي که من
پياده مييروم و همرهان سوارانند
بيآ به ميکده و چهره ارغواني کن
مرو به صومعه کانجا سياه کارانند
چون حسن عاقبت نه برندی و زاهديست
آن به که کار خود بعنايت رها کنند
مي خور که صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر زطاعتي که به روي و ريا کنند
بگذر بکوي ميکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

ما در روياي فرا رسيدن فرداييم و فردا نمي آيد
ما در روياي شکوه و افتخاري غوطه وريم که خود نمي خواهيمش
خواب روزي نو را مي بينيم , غافل از اينکه همين امروز است
ما رويگردان از رزميم , آن دم که بايد در آن قدم بگذاريم
و ما همچنان در خوابيم
ما ندا را مي شنويم اما به آن وقعي نمي نهيم
اميد بر اينده بسته ايم آينده هم تنها نقشي است بر آب
در آرزوي خردي هستيم که خود از آن سر باز مي زنيم
ظهور منجي را به نيايش ايستاده ايم , اما نجات خود در دستان ماست
و ما همچنان در خوابيم
و ما همچنان در خوابيم
و همچنان در نيايشيم
و همچنان هراسانيم
و ما همچنان در خوابيم
.......
من بر آن شدم که ژرف بزيم و هر آنچه را که زندگي نبود ريشه کن کنم تا آن دم که مرگ به سراغم مي آيد چنين مپندارم که نزيسته ام
چنين مپندارم که نزيسته ام
چنين مپندارم که نزيسته ام
روي زمين مسطح نمان
زياد بالا نرو
جهان از ارتفاعات متوسط زيباترين منظره را دارد
بسم از هوا گرفتن که پري نماند و بالي
به کجا روم ز دستت که نمي دهي مجالي
نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي
چه غم اوفتاده اي را که تواند احتيالي
چه خوش است در فراقي همه عمر صبر کردن
باميد آنکه روزي به کف اوفتد وصالي
به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن
که شبي نخفته باشي به درازناي سالي
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي
سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي
سعدی
چشم رضا و مرحمت بر همه باز مي کني
چون که به مارسد اين همه ناز مي کني
اي که نيازموده يي صورت حال بي دلان
عشق حقيقت است اگر حمل مجاز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويد
قبله اهل دل منم سهو نماز ميکني
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نياز مي کني
سعدي خويش خواني ام و پس به جفا براني ام
سفره گر نمي نهي در به چه باز مي کني
سعدي

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶

....
آن چه ماند از سفره ي بي انتهاي هفت رنگ
لقمه اي نان , جرعه اي منت , سخن هايي قشنگ
.....
روز معلم مبارک اونايي که ازش هيچ انتظاري ندارند نه مقام , نه کرامت , نه رفاه نه احترام

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

فتنه چشم تو چندان ره بيداد گرفت
که شکيب دل من دامن فرياد گرفت
آن که آيينه صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو که خونريز فلک
ديد اين شيوه مردم کشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته , يارب مددي
که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه که ديگر ره بيداد گرفت
سايه ما کشته عشقيم , که اين شيرين کار
مصلحت را , مدد از تيشه فرهاد گرفت

دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵

سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمي کني
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمي کني
زخم دگر بزن بدل مرهم اگر نمي نهي
درد دگر بده اگر خسته دوا نمي کني
عهد هر آنچه ميکني وعده به هر که ميدهي
عهد زياد مي بري وعده وفا نمي کني
تير غمم زدي به جان تا که بخون نشانيم
هر چه کني بکن بتا , زآنکه خطا نمي کني
چه غريب ماندي اي دل , نه غمي نه غمگساري
نه به انتظار ياري , نه ز يار انتظاري
غم اگربه کوه گويم , بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني , نتوان کشيد باري
دل من چه حيف بودي که چنين ز کار ماندي

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاري
نرسيد آن که ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشکن که نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم که مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو که فرو خليد خاري
سحرم کشيده خنجر , که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني

بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري , که نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به کنار گير و بگذر
که به غير مرگ ديگر نگشايدت کناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران که رها کنند ياري

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۵

نديديم سري به سرداري مگر بسيار سرها که به زير پايش افتاده باشد
خودستايان تکيه بر اريکه دين زده اند و کتاب خدا را چنان مي خوانند که یه سود آنان است
آنان که تيلسان زهد بر تن کرده اند تک پيراهنان را جامه بر تن مي درند
آنان که دستار بر سر دارند سر از تن بندگان خدا جدا مي کنند
اينان سپاه آز مي آرايند و کوشکهاي خودپرستي مي سازند و انبانشان را از انباشتن پاياني نيست

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

با قدمهاي زود خسته من
قله ها را چگونه بايد خواست؟
روزها را چگونه بايد رفت؟
مرزها را چگونه بايد کاست؟
پابندم
به سنتي که سزا نيست
به باوري که مرا نيست
به بخت , بختک سنگي
به ظلمتي که روا نيست

خاموشم
که شهر خرده نگيرد
که مرد خرده نگيرد
که عقل خرده نگيرد
که درد خرده نگيرد

مي گردم
در اين تسلسل بسته
براي روزنه اي باز
بلند ميشوم از خويش
به پاس ديدن پرواز

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

حسرت نبرم به خواب آن مرداب , کارام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باکم از طوفان
دريا همه شب خوابش آشفته است

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينکه ناله مي کشم از دل که
آب ....آب
ديگر فريب هم ره به سرابم نمي برد
در اين سراي بي کسي کسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي است پر ستم که اندرو به غير غم
يکي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچکس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر , بيفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

چه خوش باشد که دلدارم تو باشي
نديم و مونس و يارم تو باشي
دل پر درد را درمان تو سازي
شفاي جان بيمارم تو باشي

خوشا چشمي که رخسار تو بيند
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي
خوشا آن دل که دلدارش تو باشي
خوشا جاني که جانانش تو باشي
زغم زان شاد مي گردم که غمخوارم تو باشي
از آن با درد مي سازم که تو درمان من باشي
بسا خون جگر جانا که بر خوان غمت خوردم
به بوي آن که يک باري تو هم مهمان من باشي


هزار بار بگفتي نکو کنم
نکو نکردي و از بد بتر کنون کردي
کجا به درگه وصل تو ره توانم يافت
که تو مرا به در هجر رهنمون کردي
بهتره که آدم دست به يک ديوانگي بزرگ بزنه , تا اينکه همه عمر زجر بکشه که چرا اينقدر عاقل بوده !
همه حديث وفا و وصا ل مي گفتي
چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردي

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵

چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵

بدون تبعيض , بدون زمان مشخص , بدون پيش فرض , بدون ترس از رنج :
عشق بورزيد
عشق خود را بي دريغ نثار فقرا کنيد , که آسان است, و
نثار توانگراني که به هيچ کس اعتماد ندارند و نمي توانند عشقي را ببينند که چنان نيآزمند آن ند
اغلب سعي مي کنيم ديگران را راضي کنيم اما آنچه بايد بکنيم شاد کردن است.
شادي ببخشيد. هرگز فرصتي را براي شاد کردن ديگري از دست ندهيد چرا که نخست خود شما از اين کار سود مي بريد حتي اگر هيچ کس نداند شما چه مي کنيد. چهان پيرامون شما خشنود تر خواهد شد و همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم و لحظه اکنون را مي زيم. اگر کار خوبي هست که مي توانم بکنم يا شادي اي هست که مي توانم به ديگران ببخشم لطفا به من بگوييد. نگذاريد آن را به تاخير بيندازم و يا از ياد ببرم چرا که هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست.

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۵

....
به حساب خيال بافي ام نگذار
اما ستاره اي دارم در تيره ترين شب ها
فقط خواستم بداني که
مي شود دل خوش کرد به چراغ هاي کوچک يک هواپيما
....

دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۵

هرگز نگويمت که بيا ز کرم دست من بگير
گويم گرفته اي, ز عنايت رها مکن
رها مکن
رها مکن
رها مکن

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۵

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۵

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴

شايد اي خستگان وحشت دشت!
شايد اي ماندگان ظلمت شب!
در بهاري که ميرسد از راه,
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اکنون کبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود...
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۴

شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۴

سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۴

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۴


 Posted by Picasa

بدون شرح
گزين کن هرچه مي خواهي و بستان
چو ما را بر همه عالم گزيدي
.....
و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟
آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و ....،
آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! تو خود آنرا هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه : ذبح گوسفند بجاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!! اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. . و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، اي كه در مقام ابراهيم ايستاده‌اي و بر پاي ابراهيم به پا خاسته‌اي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت داده‌اي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهاده‌اي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستان‌هاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با ” آگاهي“ (در پرتو روشني آ‏فتاب عرفات)، و ”خودآگاهي“ (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليس‌ها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم‌وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركت‌آر، جهت بخش، به حج‌خوان، به طواف آر .

چهارشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۴

خوش شده ام , خوش شده ام پاره آتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا زتو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا بگلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چونک بپايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفرست و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که بميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که بپستي نرود
خاکي ومرحوم شوم تا بررحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که بدرمان برسم

مولوي
دلي کز تو سوزد چه باشد دوايش؟
چو تشنه تو باشد که باشد سقايش؟

چو بيمار گردد ببازار گردد
دکان تو جويد لب قند خايش
تويي باغ و گلشن , تويي روز روشن
مکن دل چو آهن ,مران از لقايش

بدرد و بزاري باندوه و خواري
عجب چند داري برون سرايش؟
مها از سر او چو تو سايه بردي
چه سود وچه راحت ز سايه همايش؟

چو يکدم نيبيند جمال و جلالت
بگيرد ملالي زجان و ز جايش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بيزباني بگويد ثنايش
جهان سايه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنايش
منم مهره تو , فتاده ز دستت
ازين طاس غربت بيا در ربايش

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴

بيدار شو بيدار شو , هين رفت شب بيدار شو
بيزار شو بيژار شو وزخويش هم بيزار شو
در مصر ما يک احمقي نک ميفروشد يوسفي
باور نميداري مرا اينک سوي بازار شو
دکان چرا گيرم چو او بازار و دکانم بود
سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداري کنم

یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴

بيا بيآ که مرا با تو ماجرائي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطائي هست
روا بود که چنين بي حساب دل ببري؟
مکن که مظلمه خلق را جزائي هست
کسي نماند که بر درد من نبخشايد
کسي نگفت که بيرون ازين دوائي هست
وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود بعاقبت در طلب تو حال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
ميرسد و نميرسد نوبت اتصال من

خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند
هم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو , جور تو واحتمال من
چرخ شنيد ناله ام , گفت منال سعديا
کاه تو تيره ميکند آينه جمال من

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴

به پتکي گفت سندان کاي ستمگر
چرا ميکوبيم اخگر به پيکر
بگفتا هر که وي را جنبشي نيست
بکوبندش چنين همواره بر سر

پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴

نمي دانم آيا پرچين باغ من
مرا بيرون نگه مي دارد , يا داخل
هر که خورد از جام عشقت قطره اي
تا قيامت مست و حيران خوشتر است
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زآن که با معشوق پنهان خوشتر است
دلا حذر کن از اين خاکدان مردم خوار
که ديو هست در او بس عزيز و مردم خوار
شما عمري در اين وادي به تگ رفتيد روز و شب
ز گرد کوي او آخر مرا آثار بنماييد

چو عياران بي جامه ميان جمع درويشان
در اين وادي بي پايان يکي عيار بنماييد
الا اي زاهدان دلي بيدار بنماييد
همه مستيد در مستي يکي هشيار بنماييد
به زير خرقه تزوير و زنار مغان تا کي؟
ز زير خرقه گر مرديد آن زنار بنماييد

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

بعد از آن طوفان و آن سيلابها
کم کم آرامش گرفتند آبها

غير از آن قومي که شد کشتي نشين
شد تهي از آدمي روي زمين

عاقبت کشتي به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
.....
خاک شد گل ,گل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد

نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزيد از جان ودل

ساخت از گل کوزه هايي چند نوح
داشت با آن کوزه ها پيوند نوح

تا که روزي يک ملک با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:

گفت بايد کوزه ها را بشکني
نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

کوزه هارا ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه دل گردد پريش
...
بار ديگر آن ملک آمد فرود
در سراي نوح , گفت اورا درود

گفت : حق گفتت که اي نوح نبي
چون تو جنباندي به سوي ما لبي

خواستي تا شويم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير

من فرستادم بسي طوفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيل خيل

خواستم چون بشکني کوزه گلت
کوزه بشکستن بسي شد مشکلت؟

پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکنم بنيآن خلق؟

خود جهان از زندگاني آکندمي
پس چو گفتي بيخشان برکندمي


آن که خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟

آن که را انديشه اي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حق زيست؟


نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزه هارا بر سنگ ني , بر سر شکست
تو را اگر همتي به جا مانده است
سفر کنيم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ کدورت زدودن است
آري
سفر کنيم و نينديشيم
اگر چه ترس در اين شب
که از شبانه ترين است
اگر چه با شب شومم هميشه ترس قرين است
سفر کنيم سفر
سفر به عزم گريز؟
اين گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شکفتن آغاز و
ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست
سفر کنيم
سفر ابتداي بيداري ست
سفر کنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پيش از درو
درو شده اند

جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۸۴

...
هر سو بپاش
باشد جوانه ها که سر کشد از خاک دير و زود
از رنگ و از سرود
تا که گل به بار آيد
در قحط سالي اين بوم
آرام گيرد اين دل بي پير
اي دلپذير
نقاش .....
رنگي دگر بپاش!

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

چه راز غريبي
ميان من و آينه است
تا در آن مي نگرم,
مردي سپيد موي
از من روي بر ميتابد
و هنگام خروج از قاب آينه
ميگويد :
نتوانستي ؟
نه ... نتوانس ...
آري نتوانستم
اگر مرگ نبود
زندگي , اين چنبر داس کهنه
چه داشت ؟
بهتان مگوي
که آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است
آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نيست
با ظلمت در جنگ نيست
ظلمت را به نبرد آهنگ نيست
چندان که آفتاب تيغ برکشد
او را مجال درنگ نيست
همين بس که ياري اش مدهي
سواري اش مدهي
سلاخي مي گريست
به قناري کوچکي دل باخته بود.

دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴


 Posted by Picasa
نيکي وجود ندارد .پارسايي فقط يکي از چهره هاي وحشت است.
دو نوع احمق وجود دارد : آنان که به خاطر يک تهديد , از انجام کاري دست مي کشند و انان که گمان ميکنند مي توانند به کاري دست بزنند چون تهديد گرايانه است
...
همه گمان مي کنند همه چيز تحت اختيآرشان است اما بر هيچ چيز اختياري ندارند, هيچ کس نمي تواند همزه يا نقطه اي به آن چه مکتوب است اضافه کند اما ما دوست داريم با اين توهم زندگي کنيم چون به ما احساس امنيت ميبخشد.

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

آدمها مي ترسند که بزرگترين رويايشان را متحقق کنند چون فکر مي کنند که لياقتش را ندارند يا اينکه نمي توانند از عهده برآيند . ما قلبها از ترس ميميريم تنهااز انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يآ لحظاتي که ميتوانستند خيلي زيبا و عالي باشند و نبودند يا گنجهايي که ميتوانستند کشف شوند و براي هميشه زير خاک مدفون شدند. چون هريک از اين اتفاقها بيفتند ما رنج وحشتناکي ميکشيم
..
ترس از رنج از خود رنج بدتر است. و هيچ قلبي وقتي بدنبال روياهايش بوده است هرگز رنج نکشيده , جون هر لحظه اين جستجو لحظه ملاقات با خدا و ابديت بوده است.
آنچه که بتواني تغيير دهي آينده تو نبوده
!!!!!!!!!!!!!!
خو اووخ اين يعني چه

سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۴

دیده بگشا ای به شهد ِمرگ ِنوشینت رضا
دیده بگشا بر عدَم ، ای مستی ِهستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا ، حسن القضا
دیده بگشا از کـَرَم ، رنجور ِدردِستان علی
بحر ِمروارید ِغم ، گنجور ِمردِستان علی
دیده بگشا رنج ِانسان بین و سیل ِاشک و آه
کِبر ِ پـَستان بین و جان ِجهل و فرجام ِگناه

تیر و ترکش ، خون و آتش ، خشم سرکش ، بیم چاه!
دیده بگشا بر ستم ، در این فریبستان علی
شمع ِشبهای دّژَم ، ماهِ غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله ، مُرد لیلی ، خشک شد سَرو ِسهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ، ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینه‌ی هستان علی
يا مَن لا يَعتَدي علي اَهلِ مَملَکَتِهِ , يا مُطلِقَ الاُساري , يا ذَاالعِزِ وَ البَقاءِ , يا فارِج َ کُلِ مَهمومٍ ,يا مَلجَاَ کُلِ مَطرودٍ , يا عُدَتي عِندَ شِدَتي , يا رَجائي عِند مُصيبتي , يا صاحبي عند غُربتي , يا دليلي عند حيرتي , يا مُقلب َ القلوب , يا طَبيبَ القلوب , يا مُنَفسَ الغموم , يا امان الخائفين , يا ملجا العاصين , يا باقياٌ لا يفني , يا امان مَن لا امانَ لَهُ , يا عماد مَن لا عماد لَهُ .............
گرچه اينان خصم روز روشنند
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
خلائق رااز خدايي اين ناخدايان برهان

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴

خوشا آنان که الله يارشان بي
که حمد و قل هوالله کارشان بي
خوشا آنان که دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بي

جو شبهاي قدر مارو هم گرفت

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴

خدايا
گرچه دزدان خصم روز روشنند
هرچه مي خواهد دل ايشان مکن
...
تو ماه شبان نگاهم به ره باش
بيا تا بي کرانه به راهم نگه باش

تو درياي روشن دل ما چو ماهي
مگو پوشيده جوشن به دريا چه خواهي

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

خيال ميکنم
در آبهاي جهان قايقي است
ومن - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زنده دريانوردي هاي کهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به کجا مي برد ؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
وبند کفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جاي رسيدن , و پهن کردن يک فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
....
و در کدام بهار درنگ خواهي کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يک سايه راه بايد رفت
همين

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

....
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک , دچار آبي درياي بيکران باشد

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۸۴

ما سرخوشان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند
تا کار خود زابروي جانان گشاده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده ئي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم

پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که بعذر ايستاده ايم
کار از تو ميرود مددي اي دليل راه
کانصاف ميدهيم زراه اوفتاده ايم

چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
گفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست؟
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ايم

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۸۴

در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روانباشد خون ريز را حمايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه يي برون آي اي کوکب هدايت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار زين بيابان , وين راه بي نهايت
عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني با چارده روايت

سه‌شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۴

لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين
اشک خون آلود آن دامان مي کند رنگين
به سکوت سرد زمان , به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسي , نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد , زمان مهرباني طي شد
.....
دل نهم به بي شکيبي با فسون خود فريبي
چه فسون نا فرجامي به اميد بي انجامي
آه از اين افسون سازي خدايا

.....

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
دل عارفان ربودند و قرار پارسايان
همه شاهدان بصورت , تو بصورت و معاني
مده اي رفيق پندم که به کار در نبندم
تو ميان ما نداني که چه ميرود نهاني
مزن اي عدو بتيرم , که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانت بدهم بمژدگاني

دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه بوصل ميرساني نه به قتل ميرهاني

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني کي سرآمد شهريارانرا چه شد

کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسانرا چه حال افتاد و يارانرا چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي بر نخاست
عندليبانرا چه پيش آمد هزارانرا چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان رو نميارد سوارانرا چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزارانرا چه شد

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

من ازين دلق مرقع به در آيم روزي
تا همه خلق بدانند که زناري است
سعديا گر بکند سيل فنا خانه دل
دل قوي دار , که بنياد بقا محکم ازوست
حقيقت آنکه نه در خور اوست جان عزيز
و ليک درخور امکان و اقتدار منست

درون خلوت ما غير در نمي گنجد
برو , که هر که نه يار منست , بار منست
و گر مراد تو اينست , بي مرادي من
تفاوتي نکند , چون مراد يار منست

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود, بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي به سر شدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا بسر همه سمع وبصر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت؟
کاول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش بصيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم
ز آسمان آغاز کارم سخت شيرين مي نمود
کي گمان بردم که زهر آلوده زهر ناب داشت ؟

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

هر که سوداي تو دارد چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش

آن پي مهر تو گيرد که نگيرد پي خويشش
وان سر وصل تو دارد , که ندارد غم جانش
هر که از يار تحمل نکند يآر مخوانش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفائي و قفائي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و سنانش

خفته خاک لحد را که تو به ناگه به سر آئي
عجب ار باز نيايد به تن مرده روانش
گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز ميبينم و دريا نه پديد است کرانش

نرسد ناله سعدي به کسي درهمه عالم
که نه تصديق کند کز سر درديست فغانش
گر فلاطون بحکيمي مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴

اغلب از فرداي خود قرض ميگيريم تا دين ديروز خود را ادا کنيم
پروردگار خلق خدائي به کس نداد
تا همچو کعبه روي بمالند بردرش
از مال و دستگاه خداوند قدر جاه
چون راحتي به کس نرسد خاک بر سرش!

جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

آرزويي در سر نمي شکند
جز انکه توان بر آوردنش نيز ارزاني شود
آرزومند را اما
کوشش ها بايد
اگر واپسين لنگرگاه جايي جز شهر دوزخ نباشد , که در آن جريان آب در گردابي همواره پرفشارتر ما را به درون خود فرو ميبرد , پس همه چيز بي فايده است .
اگر مستان مستيم از تو ايمون
اگر بي پا و دستيم از تو ايمون
اگر گبريم و ترسا و مسلمان
بهر ملت که هستيم از تو ايمون

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

مناظره حافظ و صائب و شهريار

حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن که چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که بخشيده سمرقند و بخارا
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن که چيزمي بخشد به سان مرد مي بخشد
نه چون صائب که بخشيده سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۴

نبردهاي زندگي هميشه به نفع قويترينها و سريعترينها پايان نمي پذيرد , دير يآ زود برد با کسي است که بردن را باور دارد
زندگي بر گردن افتاده است اي دل
شاد بايد زيستن , ناشاد بايد زيستن

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴

جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است
تو کمان کشيده و در کمين
که زني به تيرم و من غمين
همه غمم بود از همين
که خدا نکرده خطا کني
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست
اينقدر هست که بانگ جرسي ميايد
من اين مرقع ديرين بهر آن دارم
که زير خرقه کشم مي کسي گمان نبرد
جان اگر بايد به کويت نقد جان خواهيم کرد
سر اگر بايد به راهت ترک سر خواهيم کرد
تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما
روي گيتي را زآب ديده تر خواهيم کرد

یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۴

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴

اي من , اي زندگي ! در ميان اين همه واگويه پرسش
در ميان زنجيره بي پايان بي ايمانان
در شهرهاي آکنده از ابلهان
اي من , اي زندگي ! به چه بايد دل خوش داشت ؟

به اينکه تو اينجايي- که زندگي هست و يگانگي
که نمايش بزرگ هنوز برجاست
تا تو هم کلامي بر آن بيفزايي
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند

.

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

عشق بالاي کفر ودين ديدم
بي نشان از شک و يقين ديدم
کفرودين و شک و يقين گرهست
همه با عقل همنشين ديدم
چون گذشتم ز عقل و صد عالم
چون بگويم که کفر و دين ديدم

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴

اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۴

روشن از پرتو رويت نظري نيست که نيست
منت خاک درت بر بصري نيست که نيست
ناظر روي تو صاحبنظرانند آري
سر گيسوي تو در هيچ سري نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست که نيست

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

....
ما ز عقل خويشتن بيگانه ايم
لاجرم دردي کش پيمانه ايم
چون ندارم با خلائق الفتي
خلق پندارند ما ديوانه ايم
در ازل دادند چون جام الست
تا ابد ما مست آن پيمانه ايم

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴

...
گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله درنده شدم
گفت که تو مست نه اي رو که ازين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پري من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پرو پر کنده شدم
تابش جان يافت دلم نور جهان يافت دلم
اطلس جان يافت دلم دشمن اين ژنده شدم
نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند

بهل ويرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند
چه دانند ملک دل را تن پرستان
گدايان طبع سلطانان چه دانند
يکي مشتي ازين بي دست و بي پا
حديث رستم دستان چه دانند

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

همراه شو عزيز , تنها نمان به درد
کاين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمي شود
دشوار زندگي هرگز براي ما
بي رزم مشترک آسان نمي شود
و این دنیا پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طنا ب دار تو را می بافند

چه خفن !!!!!

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴

ما بار دگر گوشه خمار گرفتيم
داديم دل از دست و پي يار گرفتيم
گفتند خودي تو در اين راه حجاب است
ترک خودي خويش بيکبار گرفتيم
اي بس که چو پروانه پر سوخته ز آن شمع
از کعبه ظاهر ره خمار گرفتيم
از خرقه و تسبيح چو جز نام نديديم
چه خرقه , چه تسبيح که زنار گرفتيم
ز اين شيوه تزوير چو دل خيره فرو ماند
اندر ره دين شيوه کفار گرفتيم
نه در جاني نه غير از جان , چه چيزي؟
نه در جاني برون از جان کجايي ؟

ز پيدايي خود پنهان بماندي
چنين پيدا چنين پنهان کجايي ؟

جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴

هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش

نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني

مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا

تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو


جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست
بلا کش تا لقاي دوست بيني
که مرد بي بلا مرد لقا نيست
سيرم از زرق فروشي و نفاق
عاشقي محرم اسرار کجاست؟
زان پيش که بوده ها نبوده است
بود تو زما جدا نبوده است
چون بود تو بود ما بود
کي بود که بود ما نبوده است
ره ميخانه و مسجد کدام است ؟
که هر دو بر من مسکين حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در ميخانه که اين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهي است
بجوييد اي عزيزان که اين کدام است؟

مرا کعبه خرابات است امروز
حريفم قاضي و ساقي امام است
به ميخانه امامي مست خفته است
نمي دانم که آن بت را چه نام است؟
برو عطار که او خود مي شناسد
که سرور کيست , سرگردان کدام است ؟

پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۴

هر گدايي مرد سلطان کي شود
پشه اي آخر سليمان کي شود؟
بس عجب اين است که اين مرد گدا
چونک سلطان نيست , سلطان کي شود؟
تا نگردي از وجود خود فنا
بر تو اين دشوار آسان کي شود؟
گفتمت فاني شو و باقي تويي
هر دو يکسان نيست , يکسان کي شود؟
هر که خورشيد جمال تو نديد
جان فشان روي جانان کي شود؟
تا نباشد همچو موسي عاشقي
آن عصا در دست ثعبان کي شود؟

عطار

سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۴

مناظره خسرو و فرهاد
نخستين بار گفتش کز کجائي
بگفت از دار ملک آشنايي
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفتا از جان شيرينم فزونست
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم بزاري
بگفتا گر بسر يآ بيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افکنم زود
بگفتا صبوري کن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زارست
بگفت از عاشقي خوشتر چکارست
بگفت از دل جدا کن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بي جان شيرين
سايه نه بخود فتاده در چاه
بر اوچ به خويشتن نشد ماه

 Posted by Hello

پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۴

اي بي خبران زدرد و آهم
خيزيد و رها کنيد راهم
من گم شده ام مرا مجوئيد
با گم شدگان سخن مگوئيد
بيرون مکنيد از اين ديارم
من خود بگريختن سوارم
هم فصل نا مساعد پاييز بگذرد
هم موسم بهار طرب خيز بگذرد
چون ناملايمی به تو روی آورد بساز
دل را مساز رنجه
اين نيز بگذرد ....

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۴

نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
کز مبارک دم او آوردم اين قوم بجان باخته را بلکه خبر
در چگر ليکن خاري
از ره اين سفرم مي شکند

مانده پاي ابله از راه دراز
بردم دهکده مردي تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شکند
آمدش باد و با شتاب ببرد
هر چه از ما به يک عتاب ببرد
دلي از ما ولي خراب ببرد
باغ بود و دره -چشم انداز پر مهتاب
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من - بيدار و چشم عالمي در خواب

نه صدائي چز صداي رازهاي شب
و اب و نرماي نسيم و جير جيرکها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من ( من مست بودم, مست)
خاستم از جا
سوي جو رفتم , ,چه مي آمد
آب .
يا نه چه مي رفت , هم زانسانکه حافظ گفت : عمر تو
با گروهي شرم و بيخويشي وضو کردم
مست بودم , مست سر نشناس , پا نشناس , اما لحظه پاک و عزيزي بود
برگکي کندم
از نهال گردوي نزديک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله گو هر سو که خواهي باش

با تو دارد گفت و گو شوريده مستي .
مستم و دانم که هستم من
اي همه هستي ز تو , ايآ تو هم هستي؟

دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۴

اي مردمان اي مردمان از ما نيايد مردمي
ديوانه ننديشد از اين کاندر دل انديشيده ام
من از براي مصلحت در حبس دنيامانده ام
حبس از کجا من از کجا مال کرا دزديده ام
تو مست مست سرخوشي من مست بي سر سر خوشم
تو عاشق خندان لبي من بي دهان خنديده ام
دوش چه خورده اي بتا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مکن
باده خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي
بوي شراب ميزند خربزه در دهان مکن
روز الست جان من خورده مئي زجام تو
خواجه لامکان توئي بندگي مکان مکن

دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگي تراستم مست مي وفاستم
با تو چو تير راستم تير مرا کمان مکن
اي دل پاره پاره ام ديدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکيه براين جهان مکن

کار دلم بحان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگويدم دم مزن و بيان مکن
ناله مکن که ناي من ناله کند براي تو
گرگ توئي شبان منم خويش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشي سبو
اي تو بديده روي من روي باين و آن مکن
باده بنوش و مات شو جمله تن حيات شو
باده چون عقيق بين ياد عقيق کان مکن
باده عام از برون باده خاص از درون
بوي دهان بيان کند تو بزبان بيان مکن
از تبريز شمس دين ميرسدم چو ماه نو
چشم سوي چراغ کن سوي چراغدان مکن
گفتم که کي ببخشي بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حائل
چه افتاد اين سر ما را که خاک در نمي ارزد

یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳

مي‌شود، سبز بود با يك برگ
مي‌شود، شد بهار با يك گل
از دل يك شكوفه شادي كرد
دل به سوداي يك شقايق داد
تمثيل انتظارم و دارم در دل اميد گرم شکفتن
ناقوس وار گوش به زنگم , فانوس وار چشم به راهم
مي بالم از زمين سوي بالا با ايستادگان توانا
در من توان خواستن اينک , چون ميتوانم از چه نخواهم
گفت درختي با باد :
"چند وزي ؟ "
باد گفت :
باد بهاري کند گرچه تو پژمرده اي.
شور و حال کودکي برنگردد دريغا
....

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۳

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۳

جاه و جلال من توئي , ملکت و مال من توئي
آب زلال من توئي , بي تو بسر نمي شود
بي تو اگر بسر شدي , زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي , بي تو بسر نمي شود
هرکه از يار تحمل نکند يار مگويش
آنکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۳

خوشا دردي که درمانش تو باشي
خوشا جاني که جانانش تو باشي
خوشا چشمي که رخسار تو بيند
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳

دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند , درمانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند , بردارند
بدين درگاه حافظ را چو مي خوانند , مي رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند , ناز آرند
که با آن درد اگر در بند درمانند , درمانند
بيا که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهد همچو تويي يا بفسق همچو مني
بصبر کوش تو ايدل که حق رها نکند
چنين عزيز نگيني بدست اهرمني
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکر حکيمي و راي برهمني

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۳

برسان باده که غم روي نمود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل مادست گشود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک وين مه نو
کهنه داسي است که بس کشته درود اي ساقي
بس که شستيم بخوناب جگر جامه جان
نه ازو تار بجا ماند و نه پود اي ساقي
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
در فرو بند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
چون تو جانان مني جان بي تو خرم کي شود
چون تو در کس ننگري کس با تو همدم کي شود
دل زمن بردي و پرسيدي که دل گم کرده اي
اين چنين طراريت با من مسلم کي شود
چون مرا دل خستگي از آرزوي روي توست
اين چنين دلخستگي زايل به مرهم کي شود
غم از آن دارم که بي تو همچو حلقه بر درم
تا تو از دردرنيايي از دلم غم کي شود