Friday, May 25, 2012
0 نظرات
Sunday, May 20, 2012
کار به آنجا خواهد رسید که هم گروهی که دینشان را می خواهند بر دینشان بگریند و هم گروهی که دنیای خود را می خواهند بر نابسامان دنیای خود گریانند. وضع به گونه ای شود که هر کس بخواهد دادخواهی کند و از کسی یاری بطلبد باید نزد همان ظالمان برود و از همانها کمک بخواهد.
نهج البلاغه - خطبه 147 و 98
0 نظرات
Sunday, April 01, 2012
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از بین نمی رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.
باید هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضزیه فرود آید احساس کنیم.
قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداری شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روزهای زندگیمان - که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ایم - تازه بمانیم.
این حق ماست.
0 نظرات
انسان ، بدون گریه ، سنگ می شود.
به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم به خاطر بچه های سراسر دنیا - که ما چنین جهانی را به آنها تحویل می دهیم و می گذریم.
0 نظرات
زندگی کارمایه انسان است ، محصول انسان و دسترنج انسان ، و رویای انسان ، و مجموعه آرزوهاو آرمانهای انسان - که بدون انسان هیچ است و کم از هیچ.
Labels: زندگی
0 نظرات
Sunday, March 18, 2012
نه دانه ی زندانی در خاک
نه خاکِ خیس از اشکِ برف
نه برفِ گریان از سرزنش خورشید
0 نظرات
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی كه بادها
در برگ های در هم تو لانه می كنند
وقتی كه بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند
غوغایی ای درخت
وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را كجا
خورشید را كجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاكیان
پیوند می كنی
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت
سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
0 نظرات
خسته تباشید لشکر خانه تکانان خینین و مالین.
0 نظرات
0 نظرات
Tuesday, October 18, 2011
مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد بمیرد، حتی آنهایی كه دوست دارند به بهشت بروند دوست ندارد بمیرند. ولی مرگ واقعیت مشترك زندگی همهی ما ست. مرگ بهترین اختراع زندگی است چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میكند. یادتان نرود زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
1 نظرات
خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه ی زندگی ام، در لحظه ی حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه ی بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.
خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچ گاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم، و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد، محروم نمانم.
و در آخر ؛ خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.
0 نظرات
من نه دلنگران سنّتم، نه دلنگران تجدّد، نه دلنگران تمدّن، نه دلنگران فرهنگ و نه دلنگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسانهای گوشتوخونداری هستم که میآیند، رنج میبرند و میروند
آيا يکي ديگه از اين قبيل ها" دين "هم هست ؟
0 نظرات
Tuesday, August 23, 2011
ديوانه ترم کن
سرگشته و شيدا چو نسيم سحرم کن
ديوانه ترم کن
واي ز چشمه ديدارت ، واي ز آتش رخسارت ، واي ز چشم افسون کارت
چه سان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنيدي دگر از من که ببستي نظر از من
ترسم که شوي روز و شبي باخبر از من
که نيابي اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدايي
به کجايي ؟
باز آ که غم از دل برود چون تو بيايي
شمعي گريانم من ، اشکي لرزانم من ، آهي سوزانم من
چه ديدي که از من رميدي
بر من نظري کن
يا بر سر خاکم
گاهي گذري کن
0 نظرات
Monday, March 21, 2011
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار
0 نظرات
Tuesday, February 22, 2011
هنگامي که به پستي تن ميداد تا بلندي يابد.
آنگاه که در برابر از پا افتادگان, مي پريد.
آنگاه که در ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
آنگاه که گناهي مرتکب شد و با يآدآوري اينکه ديگران نيز همچون او دست به گناه مي زنند خود را دلداري داد.
آنگاه که از ناچاري تحميل شده اي را پذيرفت و شکيباي اش را ناشي از توانايي دانست.
آنگاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد حال آنکه يکي از نقابهاي خودش بود.
آنگاه که آواي ثنا سر داد و آن را فضيلت پنداشت.
0 نظرات
دانستم روزي مرا ديگري نمي خورد پس آرام شدم
دانستم خدا مرا مي بيند پس حيا کردم
دانستم که کار مرا ديگري انجام نميدهد پس تلاش کردم
دانستم که پايان کارم مرگ است پس مهيا شدم
0 نظرات
Tuesday, February 15, 2011
ما نسل سيمرغيم که از خاکستر خود مي گشايد پر
بغض ما و ظلم ظلمت ماندنی نبوده و نيست
سحر پايان تاريکي است
0 نظرات
Friday, January 07, 2011
پريشانم
چه ميخواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته , تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز ايي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نمي گويي؟
خداوندا
اگر روزي بشر گردي , از حال بندگانت با خبر گردي
پيشيمان ميشوي
از اين قصه خلقت ,از اين بودن , از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.
1 نظرات
Sunday, November 14, 2010
نظر فکن بهمن که من
به هر کجا غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام، همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام
تو نیک می شناسیام
من از درون قصّهها و غصّهها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاهچشم کدخدا
ز پشت دود کشتهای سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعلههای کورهها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبودهام
یکی ز چهرههای بیشمار تودهام
چه غمگنانه سالهاکه بالها
زدم به روی بحر بیکنارهات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پارهها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشودهام
گهر ز کام مرگ در ربودهام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند ماندهام
شکنجه دیدهام
سپید هر سپیده، جان سپردهام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنودهام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستودهام
کنون اگر که خنجری میان کتف خستهام
اگر که ایستادهام
و یا ز پا فتادهام
برای تو، به راه تو شکستهام
اگر میان سنگهای آسیا
چو دانه های سودهام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانهای که بودهام
سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچههای قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سرودهام
نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشودهام
1 نظرات
Saturday, October 23, 2010
شرق کور است و غرب کر.
شرق هرچه فرياد مي کند غرب نمي شنود و هر چه غرب انجام ميدهد شرق نمي بيند.
تنها راه ارتباط اين دو تماس است.
نتيجه اخلاقي : گفتگوي تمدنها نه, قرابت تمدنها.
0 نظرات
Friday, October 01, 2010
زندگی زيباست
اما, گورگودخ گويماز
پ . ن . "گور گودخ" در زبان شيرين ترکي کنايه از فرزندان عزيز ميباشد.
0 نظرات
Wednesday, September 29, 2010
مارتين لوترکينگ
پ.ن. البته الان مشکل ما اينه که (دور از جون ) خريت کرديم و خم شديم حالا يکي بگه چه جوري بياريمشون پايين.
جفتک زدن رو پيشنهاد ندين اونو خودمون ميدونيم.
1 نظرات
قابل توجه بزدلهاي عزيز که ميگن " گورخاخ باش سلامت قالار "
0 نظرات
Sunday, August 29, 2010
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
0 نظرات
Saturday, August 28, 2010
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
1 نظرات
يا اين ره دور را رسيدن بودي
يا از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه اميد بردميدن بودي
خدا رحمت کنه اين خيام رو به نظر مياد خيلي تو اين دنيا عشق و حال کرده که تازه از پس صد هزار سال مي خواد بردميدن کنه.
0 نظرات
Thursday, July 15, 2010
3 نظرات
0 نظرات
Wednesday, June 23, 2010
problem is common to all, but attitude makes the difference.
I should be EAGLE.
1 نظرات
1 نظرات
Saturday, June 05, 2010
چرا که يک سخن در ميآنه نبود
آزادي
ما نگفتيم
تو تصويرش کن
0 نظرات
Friday, April 16, 2010
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک در یابی
کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.
کمترین تصویری از یک زندگی:
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن ،
گاهگه،
پرواز
ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز
(ور فزون تر ، باز هم خواهی....بگویم،باز؟)
آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگسالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود.
0 نظرات
Saturday, March 13, 2010
خاک شو تا گل برآيي رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودي دلخراش
آزمون را يک زماني خاک باش!
0 نظرات
مي گويم : تو هرگز به خاطر وطني که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده اي , به جان نخواهي جنگيد.
هرگز به خاطر مردمي که به مهرورزي به ايشان , عادت کرده اي , زندگي نخواهي کرد.
نمازي که از روي عادت خوانده شود , نماز نيست تکرار يک عادت است
حرفه اي شدن پايان قصه خواستن است.
عادت , رد تفکر است و رد تقکر , آغاز بلاهت است و ابتداي ددي زيستن.
0 نظرات
تو گربه قصابي , و من گربه سرگردان کوچه ها
تو از ظرفي لعابدار مي خوري
من از دهان شير
اما راه تو هم چندان آسان نيست عزيز.
کار دشواري است هر روز خدا, دم جنباندن
0 نظرات
Sunday, January 17, 2010
3 نظرات
اي مسکيم از خدا جزاو مخواه و خدمت به حساب پاداش مکن زيرا مقاطعه با خدا مذهب ابليس است که گفت خدايا حال که مرا از درگاه راندي مرا مهلتي ده تا رستاخيز, خداوند همه دنيا باو داد اما خويشتن را از او باز ستد.
او که از خدا درماند اگرچه همه يافت هيچ نيافت و کسي که او را يافت اگر هيچ چيز نيافت همه يافت.
0 نظرات
Saturday, November 21, 2009
عذرهاي ما بپذير که تو غني و ما فقير و بر عيبهاي ما مگير که تو قوي و ما حقير , از ینده خطا آيد و ذلت و از تو عطا آيد و رحمت
1 نظرات
Wednesday, July 22, 2009
تا فالي از قفس بدر آرد
و اهدا نمايد آن را به جويندگان خوشبختي
تا شاهدانه اي به هديه بگيرد
پرواز ..
قصه ي بس ابلهانه اي است
از معبر قفس!
2 نظرات
پاندورا به خواست خدايان با صندوقي دربسته به پهناي خاک پا نهاد.
خدايان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشايد.
اما کنجکاوي او تحريک شد و چون در صندوق را گشود ديد که مالامال از ملال است
پس سراسيمه در را بست
آنگاه ناله اي از نهان صندئوق به گوش آمد , "پاندورا " همه همرهان مرا آزاد کردي جز مرا
پاندورا پرسيد
تو کيستيي
جواب جنين بود
امید
پايان افسانه چنين است که اگر اميد هم آزاد مي شد انسان قادر به تحمل اندوه هاي شکننده زندگي نمي توانست باشد.
0 نظرات
به شب
که از رهايي ستارگان مي ايد
و روي بگردانيم
از تسلط قهار آفتاب و خودستايي خورشيد
که در جمع اختران
قساوت را به قلدران تاريخ آموخت
با دست مهربان تو
وخشونت دستان من
حقيقتي اسن
خود اگر خويشتن را در يابيم
هم از آن گونه که مي خواهيم
خانه اي خواهيم کرد
ميهني و آييني
بي ديوار و مرز و تعصب
بايد به معنايي ديگر انديشيد
به خلقتي ديگر
و آنچه مي تواند
بي تنگ چشمي کوران
از آن ما باشد
باري اي ستم کاره
ويرانه را
ديگر باره ويران کردن چيست؟
درختي بنشان
و آبي و سايباني
0 نظرات
Sunday, June 07, 2009
اما
غمي که افکند از پا
نيست
برخيز!
رخش سرکش خود زين کن
اميد نوشداروي تو
از کيست ؟ !
سهرابمرده اي و
غمت سنگين
بگذر ز نوشداروي نامردان
چشم وفا و مهر نبايد داشت
اي گرد دردمند
ز بي دردان
0 نظرات
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي, چه اميد؟
چه نهالي که نشانديم و بي بر گرديد
دل من ميسوزد
که قناريها پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
0 نظرات
و ندايي که به من مي گويد :
گرچه شب تاريک است
دل قوي دار , سحر نزديک است.
0 نظرات
Wednesday, April 15, 2009
2 نظرات
ريشه در اعماق اقيانوس دارد شايد
اين گيسو پريشان کرده بيد وحشي باران
يا نه دريائيست گويي واژگونه بر فراز شهر , شهر سوگواران
هرزماني که فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير با تشويش
رنگ اين شبهاي وحشت را , تواند شست آيا از دل ياران
چشم ها و چشمه ها خشکند , روشني ها محو در تاريکي دلتنگ
همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد
آه باران , اي اميد جان بيداران
بر پليديها که ما عمريست در گرداب آن غرقيم
آيآ چيره خواهي شد ؟
آيآ چيره خواهي شد ؟
اينم آلبوم جديد شجريآن " آه باران
0 نظرات
Saturday, February 14, 2009
زانکه بر اين پرده تاريک , اين خاموشي نزديک , آنچه مي خواهيم نمي بينيم
آنچه مي بينيم نمي خواهيم
0 نظرات
Saturday, January 31, 2009
که چشم جهاني سوي تو باشد چه از پا نشستي
در اين شب, سپيده نادميده , تير شب به خونش در کشيده
اميد چه داري از اين شب که در خون کشيده سپيده
تيغ برکش آذرفشان, نغمه ها را تندري کن
در دل شب رخ برفروز, کار مهر خاوري کن
از درون سياهي برون تاز, پرچم روشنايي برافراز
تا جهاني از تباهي وارهاني, ديو شب راتيغ بر دل برنشاني
با خاري در روزگار ننگ باشد زندگاني,مرگ به تا چنين زنده ماني
اي مبارز , اي مجاهد , اي برادر, دل يکي کن , ره يکي کن
راه بگشا سوي شهر روشني ها, روزگار تيرگي ها بر سر آمد
!پ.ن . کاش مي شد الان نظر شجريان رو در مورد اين ترانه قديمي پرسيد.
2 نظرات
Friday, December 19, 2008
موريس مترلينگ
پ.ن. واي خداجونم تروخدا مرخصي منو تمديد کن اصلا منو اخراج کن .
1 نظرات
لاپلاس
پ.ن. لاپلاس جون چرا اين فکررو وقتي مي خواستي که معادلات لاپلاس رو کشف کني و بندازي به جون ما نکردي
0 نظرات
گوستاو لوبون
پ.ن.قابل توجه کساني که مي خوان يک شبه ره صد ساله برن و ارباب بشن !
0 نظرات
گوستاو لوبون
پ.ن. البته مشکل اصلي اينجاست که همه فکر ميکنن رفتارشون از روي منطق و عقله نه تعصب .
0 نظرات
سروانتس
قابل توجه بزدل هاي عزيز
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
وليکن پوست خواهد کند ما يکلاقبايان را
ره ماتمسراي ما ندانم از که ميپرسد
زمستاني که نشناسد در دولت سرايان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب ميآيد
که لرزاند تن عريان بي برگ و نوايان را
به کاخ ظلم باران هم که آيد ه سر فرود آرد
وليکن خانه بر سر کوفتن داند گدايان را
طبيب بيمروت کي به بالين فقير آيد
که کس در بند درمان نيست درد بيدوايان را
به تلخي جان سپردن در صفاي اشک خود بهتر
که حاجت بردن اي آزاده مرد اين بيصفايان را
به هر کس مشکلي برديم و از کس مشکلي نگشود
کجا بستند يا رب دست آن مشکل گشايان را
نقاب آشنا بستند کز بيگانگان رستيم
چو بازي ختم شد، بيگانه ديديم آشنايان را
به هر فرمان آتش عالمي در خاک و خون غلطيد
خدا ويران گذارد کاخ اين فرمانروايان را
حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
که ميگيرند در شهر و ديار ما گدايان را
0 نظرات
Friday, December 12, 2008
از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان نگاه دار
آن زمان که فراموش خواهيم کرد که زماني عاشق بوديم
پ.ن بارخدايا ديگه زحمتش با خودت , يه چيزي هم برا ما نگه دار , براي ما که نه عاشق بوديم ونه معشوق.
2 نظرات
Friday, November 28, 2008
اي خوشا خرقه و خوشا کشکول
.....
خاک بر فرق اعتبار کنم
خنده بر وضع روزگار کنم
0 نظرات
0 نظرات
گر گذاردمان فلک حالي به حال خويشتن
ما در اين عالم که خود کنج ملالي بيش نيست
عالمي داريم در کنج ملال خويشتن
سايهي دولت همه ارزاني نودولتان
من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خويش بين
گر به نقص ديگران ديدي کمال خويشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبيل
سفره پنهان ميکند نان حلال خويشتن
شمع بزم افروز را از خويشتن سوزي چه باک
او جمال جمع جويد در زوال خويشتن
خاطرم از ماجراي عمر بيحاصل گرفت
پيش بيني کو کز او پرسم مال خويشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه ميتابي که ما
رخ نتابيم از مه ابر و هلال خويشتن
همچو عمرم بي وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچين بساط ماه و سال خويشتن
شاعران مدحت سراي شهريارانند ليک
شهريار ما غزلخوان غزال خويشتن
0 نظرات
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را
به ياد يار ديرين کاروان گمکرده رامانم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را
0 نظرات
0 نظرات
Thursday, November 20, 2008
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب
1 نظرات
0 نظرات
Friday, October 17, 2008
0 نظرات
Sunday, September 21, 2008
0 نظرات
0 نظرات
Saturday, March 22, 2008
0 نظرات
Friday, December 07, 2007
پياده مييروم و همرهان سوارانند
بيآ به ميکده و چهره ارغواني کن
مرو به صومعه کانجا سياه کارانند
0 نظرات
آن به که کار خود بعنايت رها کنند
مي خور که صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر زطاعتي که به روي و ريا کنند
بگذر بکوي ميکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
0 نظرات
Friday, August 10, 2007
ما در روياي شکوه و افتخاري غوطه وريم که خود نمي خواهيمش
خواب روزي نو را مي بينيم , غافل از اينکه همين امروز است
ما رويگردان از رزميم , آن دم که بايد در آن قدم بگذاريم
و ما همچنان در خوابيم
ما ندا را مي شنويم اما به آن وقعي نمي نهيم
اميد بر اينده بسته ايم آينده هم تنها نقشي است بر آب
در آرزوي خردي هستيم که خود از آن سر باز مي زنيم
ظهور منجي را به نيايش ايستاده ايم , اما نجات خود در دستان ماست
و ما همچنان در خوابيم
و ما همچنان در خوابيم
و همچنان در نيايشيم
و همچنان هراسانيم
و ما همچنان در خوابيم
0 نظرات
من بر آن شدم که ژرف بزيم و هر آنچه را که زندگي نبود ريشه کن کنم تا آن دم که مرگ به سراغم مي آيد چنين مپندارم که نزيسته ام
چنين مپندارم که نزيسته ام
چنين مپندارم که نزيسته ام
0 نظرات
0 نظرات
به کجا روم ز دستت که نمي دهي مجالي
نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي
چه غم اوفتاده اي را که تواند احتيالي
چه خوش است در فراقي همه عمر صبر کردن
باميد آنکه روزي به کف اوفتد وصالي
به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن
که شبي نخفته باشي به درازناي سالي
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي
سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي
سعدی
0 نظرات
چون که به مارسد اين همه ناز مي کني
اي که نيازموده يي صورت حال بي دلان
عشق حقيقت است اگر حمل مجاز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويد
قبله اهل دل منم سهو نماز ميکني
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نياز مي کني
سعدي خويش خواني ام و پس به جفا براني ام
سفره گر نمي نهي در به چه باز مي کني
سعدي
0 نظرات
Tuesday, May 08, 2007
آن چه ماند از سفره ي بي انتهاي هفت رنگ
لقمه اي نان , جرعه اي منت , سخن هايي قشنگ
.....
روز معلم مبارک اونايي که ازش هيچ انتظاري ندارند نه مقام , نه کرامت , نه رفاه نه احترام
1 نظرات
Sunday, March 18, 2007
که شکيب دل من دامن فرياد گرفت
آن که آيينه صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو که خونريز فلک
ديد اين شيوه مردم کشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته , يارب مددي
که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه که ديگر ره بيداد گرفت
سايه ما کشته عشقيم , که اين شيرين کار
مصلحت را , مدد از تيشه فرهاد گرفت
0 نظرات
Monday, February 12, 2007
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمي کني
زخم دگر بزن بدل مرهم اگر نمي نهي
درد دگر بده اگر خسته دوا نمي کني
عهد هر آنچه ميکني وعده به هر که ميدهي
عهد زياد مي بري وعده وفا نمي کني
تير غمم زدي به جان تا که بخون نشانيم
هر چه کني بکن بتا , زآنکه خطا نمي کني
0 نظرات
نه به انتظار ياري , نه ز يار انتظاري
غم اگربه کوه گويم , بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني , نتوان کشيد باري
دل من چه حيف بودي که چنين ز کار ماندي
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاري
نرسيد آن که ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشکن که نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم که مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو که فرو خليد خاري
سحرم کشيده خنجر , که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري , که نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به کنار گير و بگذر
که به غير مرگ ديگر نگشايدت کناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران که رها کنند ياري
0 نظرات
Friday, February 02, 2007
خودستايان تکيه بر اريکه دين زده اند و کتاب خدا را چنان مي خوانند که یه سود آنان است
آنان که تيلسان زهد بر تن کرده اند تک پيراهنان را جامه بر تن مي درند
آنان که دستار بر سر دارند سر از تن بندگان خدا جدا مي کنند
اينان سپاه آز مي آرايند و کوشکهاي خودپرستي مي سازند و انبانشان را از انباشتن پاياني نيست
0 نظرات
Friday, December 08, 2006
0 نظرات
به سنتي که سزا نيست
به باوري که مرا نيست
به بخت , بختک سنگي
به ظلمتي که روا نيست
خاموشم
که شهر خرده نگيرد
که مرد خرده نگيرد
که عقل خرده نگيرد
که درد خرده نگيرد
مي گردم
در اين تسلسل بسته
براي روزنه اي باز
بلند ميشوم از خويش
به پاس ديدن پرواز
0 نظرات
Saturday, November 04, 2006
دريايم و نيست باکم از طوفان
دريا همه شب خوابش آشفته است
0 نظرات
Tuesday, October 24, 2006
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Thursday, September 14, 2006
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينکه ناله مي کشم از دل که
آب ....آب
ديگر فريب هم ره به سرابم نمي برد
0 نظرات
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي است پر ستم که اندرو به غير غم
يکي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچکس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر , بيفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
0 نظرات
Friday, August 04, 2006
نديم و مونس و يارم تو باشي
دل پر درد را درمان تو سازي
شفاي جان بيمارم تو باشي
خوشا چشمي که رخسار تو بيند
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي
خوشا آن دل که دلدارش تو باشي
خوشا جاني که جانانش تو باشي
0 نظرات
از آن با درد مي سازم که تو درمان من باشي
بسا خون جگر جانا که بر خوان غمت خوردم
به بوي آن که يک باري تو هم مهمان من باشي
هزار بار بگفتي نکو کنم
نکو نکردي و از بد بتر کنون کردي
کجا به درگه وصل تو ره توانم يافت
که تو مرا به در هجر رهنمون کردي
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Monday, July 17, 2006
0 نظرات
0 نظرات
Thursday, July 06, 2006
0 نظرات
Saturday, June 17, 2006
0 نظرات
0 نظرات
Wednesday, April 19, 2006
عشق بورزيد
عشق خود را بي دريغ نثار فقرا کنيد , که آسان است, و
نثار توانگراني که به هيچ کس اعتماد ندارند و نمي توانند عشقي را ببينند که چنان نيآزمند آن ند
اغلب سعي مي کنيم ديگران را راضي کنيم اما آنچه بايد بکنيم شاد کردن است.
شادي ببخشيد. هرگز فرصتي را براي شاد کردن ديگري از دست ندهيد چرا که نخست خود شما از اين کار سود مي بريد حتي اگر هيچ کس نداند شما چه مي کنيد. چهان پيرامون شما خشنود تر خواهد شد و همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم و لحظه اکنون را مي زيم. اگر کار خوبي هست که مي توانم بکنم يا شادي اي هست که مي توانم به ديگران ببخشم لطفا به من بگوييد. نگذاريد آن را به تاخير بيندازم و يا از ياد ببرم چرا که هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست.
0 نظرات
Thursday, April 13, 2006
به حساب خيال بافي ام نگذار
اما ستاره اي دارم در تيره ترين شب ها
فقط خواستم بداني که
مي شود دل خوش کرد به چراغ هاي کوچک يک هواپيما
....
0 نظرات
Monday, April 10, 2006
0 نظرات
Friday, April 07, 2006
0 نظرات
Monday, April 03, 2006
0 نظرات
Thursday, March 30, 2006
0 نظرات
Thursday, March 16, 2006
شايد اي ماندگان ظلمت شب!
در بهاري که ميرسد از راه,
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اکنون کبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود...
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
0 نظرات
Wednesday, March 01, 2006
0 نظرات
Friday, February 24, 2006
0 نظرات
Monday, February 06, 2006
0 نظرات
Saturday, February 04, 2006
0 نظرات
Tuesday, January 31, 2006
0 نظرات
Thursday, January 12, 2006
0 نظرات
0 نظرات
و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟
آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و ....، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! تو خود آنرا هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه : ذبح گوسفند بجاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!! اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. . و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، اي كه در مقام ابراهيم ايستادهاي و بر پاي ابراهيم به پا خاستهاي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت دادهاي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهادهاي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستانهاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با ” آگاهي“ (در پرتو روشني آفتاب عرفات)، و ”خودآگاهي“ (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليسها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيموار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركتآر، جهت بخش، به حجخوان، به طواف آر .
0 نظرات
Wednesday, January 11, 2006
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا زتو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا بگلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چونک بپايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفرست و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که بميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که بپستي نرود
خاکي ومرحوم شوم تا بررحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که بدرمان برسم
مولوي
0 نظرات
چو تشنه تو باشد که باشد سقايش؟
چو بيمار گردد ببازار گردد
دکان تو جويد لب قند خايش
تويي باغ و گلشن , تويي روز روشن
مکن دل چو آهن ,مران از لقايش
بدرد و بزاري باندوه و خواري
عجب چند داري برون سرايش؟
مها از سر او چو تو سايه بردي
چه سود وچه راحت ز سايه همايش؟
چو يکدم نيبيند جمال و جلالت
بگيرد ملالي زجان و ز جايش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بيزباني بگويد ثنايش
جهان سايه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنايش
منم مهره تو , فتاده ز دستت
ازين طاس غربت بيا در ربايش
0 نظرات
Monday, January 09, 2006
بيزار شو بيژار شو وزخويش هم بيزار شو
در مصر ما يک احمقي نک ميفروشد يوسفي
باور نميداري مرا اينک سوي بازار شو
0 نظرات
0 نظرات
Sunday, January 08, 2006
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطائي هست
روا بود که چنين بي حساب دل ببري؟
مکن که مظلمه خلق را جزائي هست
کسي نماند که بر درد من نبخشايد
کسي نگفت که بيرون ازين دوائي هست
0 نظرات
تا چه شود بعاقبت در طلب تو حال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
ميرسد و نميرسد نوبت اتصال من
خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند
هم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو , جور تو واحتمال من
چرخ شنيد ناله ام , گفت منال سعديا
کاه تو تيره ميکند آينه جمال من
0 نظرات
Monday, January 02, 2006
1 نظرات
Monday, December 26, 2005
چرا ميکوبيم اخگر به پيکر
بگفتا هر که وي را جنبشي نيست
بکوبندش چنين همواره بر سر
0 نظرات
Thursday, December 15, 2005
0 نظرات
تا قيامت مست و حيران خوشتر است
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زآن که با معشوق پنهان خوشتر است
0 نظرات
0 نظرات
ز گرد کوي او آخر مرا آثار بنماييد
چو عياران بي جامه ميان جمع درويشان
در اين وادي بي پايان يکي عيار بنماييد
الا اي زاهدان دلي بيدار بنماييد
همه مستيد در مستي يکي هشيار بنماييد
به زير خرقه تزوير و زنار مغان تا کي؟
ز زير خرقه گر مرديد آن زنار بنماييد
0 نظرات
Saturday, December 03, 2005
کم کم آرامش گرفتند آبها
غير از آن قومي که شد کشتي نشين
شد تهي از آدمي روي زمين
عاقبت کشتي به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
.....
خاک شد گل ,گل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد
نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزيد از جان ودل
ساخت از گل کوزه هايي چند نوح
داشت با آن کوزه ها پيوند نوح
تا که روزي يک ملک با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:
گفت بايد کوزه ها را بشکني
نوح در پاسخ هراسان گفت : ني
کوزه هارا ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه دل گردد پريش
...
بار ديگر آن ملک آمد فرود
در سراي نوح , گفت اورا درود
گفت : حق گفتت که اي نوح نبي
چون تو جنباندي به سوي ما لبي
خواستي تا شويم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير
من فرستادم بسي طوفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيل خيل
خواستم چون بشکني کوزه گلت
کوزه بشکستن بسي شد مشکلت؟
پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکنم بنيآن خلق؟
خود جهان از زندگاني آکندمي
پس چو گفتي بيخشان برکندمي
آن که خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟
آن که را انديشه اي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حق زيست؟
نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزه هارا بر سنگ ني , بر سر شکست
0 نظرات
سفر کنيم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ کدورت زدودن است
آري
سفر کنيم و نينديشيم
اگر چه ترس در اين شب
که از شبانه ترين است
اگر چه با شب شومم هميشه ترس قرين است
سفر کنيم سفر
سفر به عزم گريز؟
اين گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شکفتن آغاز و
ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست
سفر کنيم
سفر ابتداي بيداري ست
سفر کنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پيش از درو
درو شده اند
0 نظرات
Friday, November 25, 2005
هر سو بپاش
باشد جوانه ها که سر کشد از خاک دير و زود
از رنگ و از سرود
تا که گل به بار آيد
در قحط سالي اين بوم
آرام گيرد اين دل بي پير
اي دلپذير
نقاش .....
رنگي دگر بپاش!
0 نظرات
Monday, November 21, 2005
ميان من و آينه است
تا در آن مي نگرم,
مردي سپيد موي
از من روي بر ميتابد
و هنگام خروج از قاب آينه
ميگويد :
نتوانستي ؟
نه ... نتوانس ...
آري نتوانستم
اگر مرگ نبود
زندگي , اين چنبر داس کهنه
چه داشت ؟
0 نظرات
که آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است
آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نيست
با ظلمت در جنگ نيست
ظلمت را به نبرد آهنگ نيست
چندان که آفتاب تيغ برکشد
او را مجال درنگ نيست
همين بس که ياري اش مدهي
سواري اش مدهي
0 نظرات
0 نظرات
Wednesday, November 09, 2005
0 نظرات
0 نظرات
Friday, November 04, 2005
0 نظرات
Monday, October 31, 2005
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
همه گمان مي کنند همه چيز تحت اختيآرشان است اما بر هيچ چيز اختياري ندارند, هيچ کس نمي تواند همزه يا نقطه اي به آن چه مکتوب است اضافه کند اما ما دوست داريم با اين توهم زندگي کنيم چون به ما احساس امنيت ميبخشد.
0 نظرات
Saturday, October 29, 2005
..
ترس از رنج از خود رنج بدتر است. و هيچ قلبي وقتي بدنبال روياهايش بوده است هرگز رنج نکشيده , جون هر لحظه اين جستجو لحظه ملاقات با خدا و ابديت بوده است.
0 نظرات
0 نظرات
Tuesday, October 25, 2005
دیده بگشا بر عدَم ، ای مستی ِهستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا ، حسن القضا
دیده بگشا از کـَرَم ، رنجور ِدردِستان علی
بحر ِمروارید ِغم ، گنجور ِمردِستان علی
دیده بگشا رنج ِانسان بین و سیل ِاشک و آه
کِبر ِ پـَستان بین و جان ِجهل و فرجام ِگناه
تیر و ترکش ، خون و آتش ، خشم سرکش ، بیم چاه!
دیده بگشا بر ستم ، در این فریبستان علی
شمع ِشبهای دّژَم ، ماهِ غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله ، مُرد لیلی ، خشک شد سَرو ِسهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ، ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینهی هستان علی
0 نظرات
گرچه اينان خصم روز روشنند
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
خلائق رااز خدايي اين ناخدايان برهان
0 نظرات
Sunday, October 23, 2005
که حمد و قل هوالله کارشان بي
خوشا آنان که دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بي
جو شبهاي قدر مارو هم گرفت
0 نظرات
Saturday, October 22, 2005
0 نظرات
تو ماه شبان نگاهم به ره باش
بيا تا بي کرانه به راهم نگه باش
تو درياي روشن دل ما چو ماهي
مگو پوشيده جوشن به دريا چه خواهي
0 نظرات
Thursday, October 20, 2005
در آبهاي جهان قايقي است
ومن - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زنده دريانوردي هاي کهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به کجا مي برد ؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
وبند کفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جاي رسيدن , و پهن کردن يک فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
....
و در کدام بهار درنگ خواهي کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يک سايه راه بايد رفت
همين
0 نظرات
Tuesday, October 18, 2005
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک , دچار آبي درياي بيکران باشد
خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
0 نظرات
Friday, October 14, 2005
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند
تا کار خود زابروي جانان گشاده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده ئي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که بعذر ايستاده ايم
کار از تو ميرود مددي اي دليل راه
کانصاف ميدهيم زراه اوفتاده ايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
گفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست؟
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ايم
0 نظرات
Friday, October 07, 2005
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روانباشد خون ريز را حمايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه يي برون آي اي کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار زين بيابان , وين راه بي نهايت
عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني با چارده روايت
0 نظرات
Tuesday, October 04, 2005
اشک خون آلود آن دامان مي کند رنگين
به سکوت سرد زمان , به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي , نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد , زمان مهرباني طي شد
.....
دل نهم به بي شکيبي با فسون خود فريبي
چه فسون نا فرجامي به اميد بي انجامي
آه از اين افسون سازي خدايا
.....
0 نظرات
Saturday, October 01, 2005
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
دل عارفان ربودند و قرار پارسايان
همه شاهدان بصورت , تو بصورت و معاني
مده اي رفيق پندم که به کار در نبندم
تو ميان ما نداني که چه ميرود نهاني
مزن اي عدو بتيرم , که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانت بدهم بمژدگاني
دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه بوصل ميرساني نه به قتل ميرهاني
0 نظرات
Thursday, September 29, 2005
مهرباني کي سرآمد شهريارانرا چه شد
کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسانرا چه حال افتاد و يارانرا چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي بر نخاست
عندليبانرا چه پيش آمد هزارانرا چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان رو نميارد سوارانرا چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزارانرا چه شد
0 نظرات
Wednesday, September 28, 2005
0 نظرات
0 نظرات
و ليک درخور امکان و اقتدار منست
درون خلوت ما غير در نمي گنجد
برو , که هر که نه يار منست , بار منست
و گر مراد تو اينست , بي مرادي من
تفاوتي نکند , چون مراد يار منست
0 نظرات
Saturday, September 24, 2005
ساکن شود, بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي به سر شدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا بسر همه سمع وبصر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت؟
کاول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش بصيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم
0 نظرات
0 نظرات
Monday, September 19, 2005
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش
آن پي مهر تو گيرد که نگيرد پي خويشش
وان سر وصل تو دارد , که ندارد غم جانش
هر که از يار تحمل نکند يآر مخوانش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفائي و قفائي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و سنانش
خفته خاک لحد را که تو به ناگه به سر آئي
عجب ار باز نيايد به تن مرده روانش
گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز ميبينم و دريا نه پديد است کرانش
نرسد ناله سعدي به کسي درهمه عالم
که نه تصديق کند کز سر درديست فغانش
گر فلاطون بحکيمي مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش
0 نظرات
Sunday, September 18, 2005
0 نظرات
Saturday, September 17, 2005
0 نظرات
Friday, September 02, 2005
0 نظرات
تا همچو کعبه روي بمالند بردرش
از مال و دستگاه خداوند قدر جاه
چون راحتي به کس نرسد خاک بر سرش!
0 نظرات
Friday, August 26, 2005
0 نظرات
0 نظرات
اگر بي پا و دستيم از تو ايمون
اگر گبريم و ترسا و مسلمان
بهر ملت که هستيم از تو ايمون
0 نظرات
Monday, August 08, 2005
حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن که چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که بخشيده سمرقند و بخارا
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن که چيزمي بخشد به سان مرد مي بخشد
نه چون صائب که بخشيده سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
0 نظرات
Friday, July 22, 2005
0 نظرات
Thursday, July 21, 2005
0 نظرات
0 نظرات
Tuesday, June 21, 2005
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
سر اگر بايد به راهت ترک سر خواهيم کرد
تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما
روي گيتي را زآب ديده تر خواهيم کرد
0 نظرات
Sunday, June 19, 2005
0 نظرات
Monday, June 13, 2005
در ميان زنجيره بي پايان بي ايمانان
در شهرهاي آکنده از ابلهان
اي من , اي زندگي ! به چه بايد دل خوش داشت ؟
به اينکه تو اينجايي- که زندگي هست و يگانگي
که نمايش بزرگ هنوز برجاست
تا تو هم کلامي بر آن بيفزايي
0 نظرات
0 نظرات
Friday, June 10, 2005
بي نشان از شک و يقين ديدم
کفرودين و شک و يقين گرهست
همه با عقل همنشين ديدم
چون گذشتم ز عقل و صد عالم
چون بگويم که کفر و دين ديدم
1 نظرات
Tuesday, May 31, 2005
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا...
0 نظرات
Monday, May 30, 2005
0 نظرات
Saturday, May 28, 2005
0 نظرات
0 نظرات
Wednesday, May 25, 2005
0 نظرات
0 نظرات
Monday, May 16, 2005
0 نظرات
Tuesday, May 10, 2005
منت خاک درت بر بصري نيست که نيست
ناظر روي تو صاحبنظرانند آري
سر گيسوي تو در هيچ سري نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست که نيست
0 نظرات
Saturday, May 07, 2005
ما ز عقل خويشتن بيگانه ايم
لاجرم دردي کش پيمانه ايم
چون ندارم با خلائق الفتي
خلق پندارند ما ديوانه ايم
در ازل دادند چون جام الست
تا ابد ما مست آن پيمانه ايم
0 نظرات
Friday, April 29, 2005
گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله درنده شدم
گفت که تو مست نه اي رو که ازين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پري من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پرو پر کنده شدم
تابش جان يافت دلم نور جهان يافت دلم
اطلس جان يافت دلم دشمن اين ژنده شدم
0 نظرات
کلاغان قدر تابستان چه دانند
بهل ويرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند
چه دانند ملک دل را تن پرستان
گدايان طبع سلطانان چه دانند
يکي مشتي ازين بي دست و بي پا
حديث رستم دستان چه دانند
0 نظرات
Tuesday, April 26, 2005
کاين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمي شود
دشوار زندگي هرگز براي ما
بي رزم مشترک آسان نمي شود
0 نظرات
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طنا ب دار تو را می بافند
چه خفن !!!!!
0 نظرات
Friday, April 22, 2005
0 نظرات
0 نظرات
Thursday, April 21, 2005
داديم دل از دست و پي يار گرفتيم
گفتند خودي تو در اين راه حجاب است
ترک خودي خويش بيکبار گرفتيم
اي بس که چو پروانه پر سوخته ز آن شمع
از کعبه ظاهر ره خمار گرفتيم
از خرقه و تسبيح چو جز نام نديديم
چه خرقه , چه تسبيح که زنار گرفتيم
ز اين شيوه تزوير چو دل خيره فرو ماند
اندر ره دين شيوه کفار گرفتيم
0 نظرات
نه در جاني برون از جان کجايي ؟
ز پيدايي خود پنهان بماندي
چنين پيدا چنين پنهان کجايي ؟
0 نظرات
Friday, April 15, 2005
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش
نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني
مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا
تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو
جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
بود تو زما جدا نبوده است
چون بود تو بود ما بود
کي بود که بود ما نبوده است
0 نظرات
که هر دو بر من مسکين حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در ميخانه که اين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهي است
بجوييد اي عزيزان که اين کدام است؟
مرا کعبه خرابات است امروز
حريفم قاضي و ساقي امام است
به ميخانه امامي مست خفته است
نمي دانم که آن بت را چه نام است؟
برو عطار که او خود مي شناسد
که سرور کيست , سرگردان کدام است ؟
0 نظرات
Thursday, April 14, 2005
پشه اي آخر سليمان کي شود؟
بس عجب اين است که اين مرد گدا
چونک سلطان نيست , سلطان کي شود؟
تا نگردي از وجود خود فنا
بر تو اين دشوار آسان کي شود؟
گفتمت فاني شو و باقي تويي
هر دو يکسان نيست , يکسان کي شود؟
هر که خورشيد جمال تو نديد
جان فشان روي جانان کي شود؟
تا نباشد همچو موسي عاشقي
آن عصا در دست ثعبان کي شود؟
عطار
0 نظرات
Friday, April 08, 2005
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Tuesday, April 05, 2005
نخستين بار گفتش کز کجائي
بگفت از دار ملک آشنايي
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفتا از جان شيرينم فزونست
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم بزاري
بگفتا گر بسر يآ بيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افکنم زود
بگفتا صبوري کن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زارست
بگفت از عاشقي خوشتر چکارست
بگفت از دل جدا کن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بي جان شيرين
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Thursday, March 31, 2005
خيزيد و رها کنيد راهم
من گم شده ام مرا مجوئيد
با گم شدگان سخن مگوئيد
بيرون مکنيد از اين ديارم
من خود بگريختن سوارم
0 نظرات
هم موسم بهار طرب خيز بگذرد
چون ناملايمی به تو روی آورد بساز
دل را مساز رنجه
اين نيز بگذرد ....
0 نظرات
Tuesday, March 22, 2005
صبح مي خواهد از من
کز مبارک دم او آوردم اين قوم بجان باخته را بلکه خبر
در چگر ليکن خاري
از ره اين سفرم مي شکند
مانده پاي ابله از راه دراز
بردم دهکده مردي تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود:
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شکند
0 نظرات
0 نظرات
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من - بيدار و چشم عالمي در خواب
نه صدائي چز صداي رازهاي شب
و اب و نرماي نسيم و جير جيرکها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من ( من مست بودم, مست)
خاستم از جا
سوي جو رفتم , ,چه مي آمد
آب .
يا نه چه مي رفت , هم زانسانکه حافظ گفت : عمر تو
با گروهي شرم و بيخويشي وضو کردم
مست بودم , مست سر نشناس , پا نشناس , اما لحظه پاک و عزيزي بود
برگکي کندم
از نهال گردوي نزديک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله گو هر سو که خواهي باش
با تو دارد گفت و گو شوريده مستي .
مستم و دانم که هستم من
اي همه هستي ز تو , ايآ تو هم هستي؟
0 نظرات
Monday, March 21, 2005
ديوانه ننديشد از اين کاندر دل انديشيده ام
من از براي مصلحت در حبس دنيامانده ام
حبس از کجا من از کجا مال کرا دزديده ام
تو مست مست سرخوشي من مست بي سر سر خوشم
تو عاشق خندان لبي من بي دهان خنديده ام
0 نظرات
چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مکن
باده خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي
بوي شراب ميزند خربزه در دهان مکن
روز الست جان من خورده مئي زجام تو
خواجه لامکان توئي بندگي مکان مکن
دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگي تراستم مست مي وفاستم
با تو چو تير راستم تير مرا کمان مکن
اي دل پاره پاره ام ديدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکيه براين جهان مکن
کار دلم بحان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگويدم دم مزن و بيان مکن
ناله مکن که ناي من ناله کند براي تو
گرگ توئي شبان منم خويش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشي سبو
اي تو بديده روي من روي باين و آن مکن
باده بنوش و مات شو جمله تن حيات شو
باده چون عقيق بين ياد عقيق کان مکن
باده عام از برون باده خاص از درون
بوي دهان بيان کند تو بزبان بيان مکن
از تبريز شمس دين ميرسدم چو ماه نو
چشم سوي چراغ کن سوي چراغدان مکن
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Sunday, March 20, 2005
0 نظرات
ناقوس وار گوش به زنگم , فانوس وار چشم به راهم
مي بالم از زمين سوي بالا با ايستادگان توانا
در من توان خواستن اينک , چون ميتوانم از چه نخواهم
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Tuesday, March 15, 2005
0 نظرات
Sunday, March 13, 2005
آب زلال من توئي , بي تو بسر نمي شود
بي تو اگر بسر شدي , زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي , بي تو بسر نمي شود
0 نظرات
آنکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
0 نظرات
Friday, March 11, 2005
خوشا جاني که جانانش تو باشي
خوشا چشمي که رخسار تو بيند
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي
0 نظرات
Friday, February 25, 2005
0 نظرات
Thursday, February 24, 2005
ز فکر آنان که در تدبير درمانند , درمانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند , بردارند
بدين درگاه حافظ را چو مي خوانند , مي رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند , ناز آرند
که با آن درد اگر در بند درمانند , درمانند
0 نظرات
به زهد همچو تويي يا بفسق همچو مني
بصبر کوش تو ايدل که حق رها نکند
چنين عزيز نگيني بدست اهرمني
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکر حکيمي و راي برهمني
0 نظرات
Monday, February 21, 2005
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل مادست گشود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک وين مه نو
کهنه داسي است که بس کشته درود اي ساقي
بس که شستيم بخوناب جگر جامه جان
نه ازو تار بجا ماند و نه پود اي ساقي
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
در فرو بند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
0 نظرات
چون تو در کس ننگري کس با تو همدم کي شود
دل زمن بردي و پرسيدي که دل گم کرده اي
اين چنين طراريت با من مسلم کي شود
چون مرا دل خستگي از آرزوي روي توست
اين چنين دلخستگي زايل به مرهم کي شود
غم از آن دارم که بي تو همچو حلقه بر درم
تا تو از دردرنيايي از دلم غم کي شود
0 نظرات
Saturday, February 19, 2005
اورا نه نهايت نه بدايت پيداست
کس مي نزد دمي درين معني راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست
0 نظرات
0 نظرات
از روي حقيقتي نه از روي مجاز
يک چند در اين بساط بازي کرديم
رفتيم به صندوق عدم يک يک باز
0 نظرات
Wednesday, February 09, 2005
0 نظرات
Thursday, February 03, 2005
0 نظرات
Tuesday, February 01, 2005
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست
بابا حافظ هم که از خودمون بوده !!
0 نظرات
Saturday, January 29, 2005
0 نظرات
Monday, January 10, 2005
0 نظرات
Wednesday, January 05, 2005
0 نظرات
0 نظرات
Saturday, January 01, 2005
0 نظرات
0 نظرات
Monday, December 27, 2004
0 نظرات
Sunday, December 19, 2004
0 نظرات
Friday, December 17, 2004
خطا نديدي و ديدم
رميدي و نرميدم
گذشتي و نگذشتم
شکستي و نشکستم
گسستي و نگسستم
بعد ازاين يا گردبادم يا در اين صحرا مانم
تا رسم در رهگذارت يا رسي در رهگذارم
0 نظرات
0 نظرات
Tuesday, December 14, 2004
0 نظرات
Tuesday, December 07, 2004
نهان در سنگ و در خاشاک ماندم
هواي آسمانها در دلم بود
دريغا هم نشين خاک ماندم
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Monday, December 06, 2004
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه بر داريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
0 نظرات
0 نظرات
Friday, December 03, 2004
مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهرهي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نميديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود ميگذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامهاش هم نميافتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد ميبايد شناسنامهي خود را نو، تجديد کنند.
.......
0 نظرات
Thursday, December 02, 2004
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
پيداست که تا شام ابد واله ومستيم
ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم
پوشيده چه گوئيم همينيم که هستيم
0 نظرات
Saturday, November 27, 2004
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Tuesday, November 23, 2004
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Monday, November 22, 2004
که در خيلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روي
و ليکن چون تو در عالم نباشد
0 نظرات
0 نظرات
Sunday, November 21, 2004
0 نظرات
Saturday, November 20, 2004
0 نظرات
Friday, November 19, 2004
0 نظرات
Monday, November 08, 2004
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
0 نظرات
Saturday, November 06, 2004
0 نظرات
Thursday, November 04, 2004
ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد
تو عمر خواه و صبوري که چرخ شعبده باز
هزار بازي از اين طرفه تر برانگيزد
بر آستانه تسليم سر بنه حافظ
که گر ستيزه کني روزگار بستيزد
0 نظرات
Tuesday, November 02, 2004
0 نظرات
Saturday, October 30, 2004
0 نظرات
0 نظرات
Thursday, October 28, 2004
0 نظرات
گهي بر درد بيدرمان بگريم
گهي بر حال بي سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلي بيهوده پندم
0 نظرات
Tuesday, October 26, 2004
0 نظرات
0 نظرات
دوتا پست پاييني مربوط به ديواري ميشه که بيخبر جلوم سبز شد و من خوردم بهش .بنابراين کسي به خودش نگيره لطفا. :))
0 نظرات
Monday, October 25, 2004
0 نظرات
0 نظرات
Thursday, October 21, 2004
خرابم مي کند هردم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايي شبي يارب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
تو گر خواهي که جاويدان جهان يکسر بيارايي
صبا را گو که بردارد زماني برقع از رويت
وگر رسم فنا خواهي که از عالم براندازي
برافشان تا فرو ريزد هزاران جان زهر مويت
من و باد صبا مسکين دو سرگردان بي حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت
0 نظرات
Friday, October 15, 2004
من بنده و آزاده او
ويرانه من آباده او
اي داد اي بيداد او
باروي او آنسو کنم
بادرد عشقش خو کنم
هر دم بسويش رو کنم
چون مرغ حق هو هو کنم
من قطره او درياي من
من مست و او صحراي من
من بنده او مولاي من
من لا و او الاي من
هوشيار او ديوانه من
شمع است او پروانه من
افسونگر او افسانه من
ميخانه او پيمانه من
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Tuesday, October 12, 2004
0 نظرات
Saturday, October 09, 2004
ديده دريا کنم وصبر به صحرا فکنم
واندرين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهي
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلي آنجاست که دلدار آنجاست
ميکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
0 نظرات
تا کي ناله , تا کي مويه
برخيز با خيل مستان چو مي خاموش و جوشان
بنشين با مي پرستان بدور از خود فروشان
مگر از زندگاني مراد دل ستاني
مراد دل ستاني مگر از زندگاني
0 نظرات
Thursday, October 07, 2004
0 نظرات
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را زجام باده گلگون خراب کن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش مي طلبي ترک خواب کن
روزي که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار, کاسه سر ما پر شراب کن
0 نظرات
ورنه با تو ماجراها داشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت برو بگماشتيم
نکته ها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Thursday, September 30, 2004
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
0 نظرات
Friday, September 24, 2004
بهر درش که بخوانند بي خبر نرود
سواد ديده غم ديده ام به اشک مشوي
که نقش خال تو ام هرگز از نظر نرود
زمن چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا که بي سر زلف توام بسر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آب روي شريعت بدين قدر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول بدست حافظ ده
بشرط آنکه ز مجلس سخن بدر نرود
0 نظرات
Thursday, September 16, 2004
وين طبع که من دارم با عقل نياميزد
آنکس که دلي دارد , آراسته معني
گر هر دو جهان باشد , در پاي يکي ريزد
گر سيل عقاب آيد , شوريده نينديشد
ور تير بلا بارد , ديوانه نپرهيزد
آخر نه منم تنها , در باديه سودا
عشق لب شيرينت , بس شور برانگيزد
بي بخت چه فن سازم , تا برخورم از وصلت؟
بي مايه زبون باشد , هر چند که بستيزد
فضلست اگرم خواني , عدلست اگرم راني
قدر تو نداند آن , کز زجر تو بگريزد
تا دل بتو پيوستم ,راه همه دربستم
جايي که تو بنشيني , بس فتنه که بر خيزد
سعدي نظر از رويت , کوته نکند هرگز
ور روي بگرداني , در دامنت آويزد
0 نظرات
بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل
ملامت گوي عاشق را چه گويد مردم دانا
که حال غرقه در دريا نداند خفته در ساحل
زعقل انديشه ها زايد که مردم را بفرسايد
گرت آسودگي بايد برو عاشق شو اي عاقل
0 نظرات
Friday, September 10, 2004
نگاه دار دلي را که برده اي به نگاهي
مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آنکه در اقليم حسن بر همه شاهي
0 نظرات
هر نوا آيد به گوشم گويم آواي توست
صبحدم چون بگذرم از کوچه هاي آشنا
هر کجا پا مينهم , بينم که جاي پاي توست
0 نظرات
Sunday, September 05, 2004
0 نظرات
0 نظرات
0 نظرات
Wednesday, September 01, 2004
0 نظرات
0 نظرات
Monday, August 30, 2004
0 نظرات
0 نظرات
Friday, August 13, 2004
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
0 نظرات
Thursday, August 12, 2004
0 نظرات
خرقه بر دوش و ميان بسته بزنار چه سود؟
هرکه او سجده کند پيش بتان در خلوت
لاف ايمان زدنش بر سر بازار چه سود؟
0 نظرات
که ميکاويد قبر پادشاهي
بدست ار بارگاهش خاک ميرفت
سرشک از ديده ميباريد و ميگفت
ندانم پادشه يا پاسباني
همي بينم که مشتي استخواني
0 نظرات
0 نظرات
Wednesday, August 11, 2004
0 نظرات
گفتي کزين جهان بجهان دگر شدم
گوشم براه تا که خبر ميدهد زدوست
صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي بسر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت
که اول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش به صيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم
گويند روي سرخ تو چه زرد کرد؟
اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم
0 نظرات
Thursday, August 05, 2004
0 نظرات
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايي و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
مارا سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتي زخاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم
ما با توايم و نه با تو اينت بلعجب
در حلقه ايم با تو وچون حلقه بر دريم
نه بوي مهر ميشنويم از تو اي عجب
نه روي آنکه مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم؟
ما خود نميرويم دوان از قفاي کس
آن ميبرد که ما بکمند وي اندريم
سعدي تو کيستي که درين حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم
0 نظرات
Wednesday, July 28, 2004
کوتاه است در پس آن به که فروتن باشي
.....
غلغله آن سوي در زاده باور توست , نه انبوهي مهمانان
که آنجا تو را کسي به انتظار نيست.
....
0 نظرات
خود آيا تا ب تان هست که پاسخي درخور بشنويد
ديري با من سخن به درشتي گفته اييد
خود آيا تا ب تان هست که پاسخي به درستي بشنويد
به درشتي بشنويد
؟!
0 نظرات
Friday, July 16, 2004
خيزيم و دمي زنيم پيش ازدم صبح
کاين صبح بسي دمد که ما دم نزنيم
اين قافله عمر عجب ميگذرد
درياب دمي که با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب مي گذرد
0 نظرات
به کدام مذهب هستي ,ز کدام ملت هستي
که کشند عاشقي را , که تو عاشقم چرايي
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردي که درون خانه آيي
0 نظرات
Wednesday, July 14, 2004
مشکل دنيا اينه که اونايي که عاقلند همش شک ميکنند , اما نادونها هميشه مطمئن از تصميماتشون هستن
0 نظرات
Thursday, July 08, 2004
يا در پي نيستي و هستي گذرد
مي نوش که عمري که اجل در پي اوست
آن به که بخواب يا مستي گذرد
0 نظرات
بي باده کشيده بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم
0 نظرات
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي خور چو نداني از کجا آمده اي
خوش باش نداني بکجا خواهي رفت
0 نظرات
Friday, July 02, 2004
مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانکي شان
به کسي غبطه نخور
به جز مواردي که مربوط به مرگ و زندگي است , همواره خود را رها کن و آسوده باش . هيچ چيز آنقدر که در ابتدا به نظر ميرسد , مهم نيست
به ديگران فرصتي دوباره بده اما نه سه باره
به بهانه اين که پولي براي فرزندانت به ارث بگذاري ناخن خشکي نکن
براي بوييدن گل هاي سرخ وقت صرف کن
0 نظرات
يادت باشد که موفقيت يک شبه , معمولا پانزده سال طول مي کشد.
هرگز توان خودت را در تغيير دادن خويش , دست کم نگير.
هرگز توان خودت را در تغيير دادن ديگران , دست بالا نگير.
خودت را به راحتي زير دست و پا نينداز. ياد بگير که کوتاه و مودبانه نه بگويي
پل هاي پشت سرت را خراب نکن . متعجب خواهي شد اگر بداني که بارها ناچار خواهي بود از همان رودخانه عبور کني
وقتي کسي از تو ميخواهد که با او صادق باشي حرف هايش را باور نکن
0 نظرات
Thursday, July 01, 2004
0 نظرات
Wednesday, June 23, 2004
برهان ز جهد خود را زجهان دون فاني
زتن و زجان و از دل بگذر مساز منزل
که شود مراد حاصل بمراد و کامراني
تو زکفر و دين گذر کن تو زصلح و کين گذر کن
ز زمانه هين گذر کن چو وراي اين زماني
بجمال عشق الا زوجود خويش لا شو
زخودي گزين تبرا ببقاي جاوداني
بنگر که دانه در گل گل و برگ و ميوها شد
زسفول بر علا شد بفتوح آسماني
چو توئي فقير بينا چو دلت بپر ببالا
که تراست صد ولايت بجهان بي نشاني
0 نظرات
هر دو را ديوانه کردي عاقبت
آمدي کاتش درين عالم زني
وانگشتي تا نگردي عاقبت
اي زعشقت عالمي ويران شده
قصد آين ويرانه کردي عاقبت
من ترا مشغول مي کردم دلا
ياد آن افسانه کردي عاقبت
عشق را بيخويش بردي در حرم
عقل را بيگانه کردي عاقبت
دانه اي بيچاره بودم زير خاک
دانه را دردانه کردي عاقبت
اي دل مجنون و از مجنون بتر
مردي و مردانه کردي عاقبت
کاسه سر از تو پر از تو تهي
کاسه را پيمانه کردي عاقبت
0 نظرات
جز نشانت همنشين جستيم نيست
آنچنان جستن که مي خواهي بگو
کانچنان را اينچنين جستيم نيست
بعد از اين بر آسمان جوييم يار
زانک ياري در زمين جستيم نيست
بهتر آن باشد که محو اين شويم
کز دو عالم به ازين جستيم نيست
خاتم ملک سليمان جستنيست
حلقها هست و نگين جستيم نيست
آنچنان صورت که شرحش ميکنم
جز که صورت آفرين جستيم نيست
اندر آن صورت يقين حاصل شود
کز وراي آن يقين جستيم نيست
جاي آن هست ار گمان بد بريم
زانکه بي مکري امين جستيم نيست
پشت ما از ظن بد شد چون کمان
زانک راهي بي کمين جستيم نيست
0 نظرات
Sunday, June 20, 2004
بيزار شو بيزار شو و زخويش هم بيزار شو
در مصر ما يک احمقي نک ميفروشد يوسفي
باور نميداريمرا اينک سوي بازار شو
مشنو تو هر مکر و فسون , خون را چرا شويي بخون
همچون قدح شو سرنگون وانگاه دردي خوار شو
در گردش چوگان او چون گوي شو چون گوي شو
وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو
آمدنداي آسمان آمد طبيب عاشقان
خواهي که آيد پيش تو بيمار شو بيمار شو
اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان
گر يارغاري هين بيا در غار شو در غار شو
تو مرد نيک ساده اي زر را بدزدان داده اي
خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو
خاموش وصف بحر و در کم گوي در درياي او
خواهي که غواصي کني دم دار شو دم دار شو
0 نظرات
Thursday, June 17, 2004
خضرست است والياس اين مگر يا آب حيوانيست اين
امروز مستيم اي پدر توبه شکستيم اي پدر
از قحط رستيم اي پدرامسال ارزانيست اين
اي مطرب داوودم آتش بزن بر رخت غم
بردار بانک زير و بم کين وقت سرخوانيست اين
مست و پريشان توام , موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام اين عيد قربانيست اين
رستيم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
اي خاک بر شرم و حيا هنگام پيشانيست اين
هر جسم را جان ميکند جانرا خدادان مي کند
داور سليمان ميکند يا حکم ديوانيست اين
خورشيد رخشان ميرسد مست و خرامان ميرسد
با گوي و چوگان ميرسد سلطان ميدانيست اين
هر جا يکي گويي بود در حکم چوگان مي دود
چون گوي شو بي دست و پا هنگام وحدانيست اين
گويي شوي بي دست و پاي چوگان او پايت شود
در پيش سلطان ميدوي کين سير ربانيست اين
آن آب باز آمد بجو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزي مگو کين بزم سلطانيست اين
بسم الله اي روح البقا بسم الله اي شيرين لقا
بسم الله اي شمس الضحي بسم الله اي غين اليقين
0 نظرات
Wednesday, June 16, 2004
فرزند و عيال و خانمان را چه کند
ديوانه کني هردو جهانش بخشي
ديوانه تو هر دو جهان را چه کند
0 نظرات
Friday, June 04, 2004
0 نظرات
0 نظرات
مردم بر سه گروهند :
بي خرد , نيمه خردمند, خردمند
زندگي براي مردم بي خرد ارزش زيستن ندارد.
انسانهاي نيمه خردمند مي کوشند تا زندگي را ارزشمند کنند .
خردمندان زندگي را چنانچه هست , مي پذيرند و در مي يابند که ارزشمند است.
اين نويسنده ها هم همش کلي گويي ميکنند . کاش يکي مي گفت از کجا مي شه فهميد که زندگي يکي ارزشمنده !ومعيار هاي زندگي ارزشمند چيه؟
0 نظرات
0 نظرات
Wednesday, June 02, 2004
0 نظرات
Friday, May 28, 2004
تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت ميکنم
0 نظرات
دلم را دوزخي سازد و چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم برآرد سر خورد آن آب دريا
چونان درياي بي پايان , شود بي آب چون هامون
چون اين تقدير ها آمد,نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون
مولانا
0 نظرات
Wednesday, May 19, 2004
گفتگوي سهراب با فردوسي
....
اي پرخرد حکيم سخن ساز
با نقطه اي ز خون
پايان گذاشتي
آن قصه را که عشق
ديباچه مي نوشت در آغاز!
پروردي ام چه نيک و
رها کردي ام چه زود!
اي گرد آفرين به نگارش آيينت اين نبود
....
مي آمدم به ره چه پاک و چه پويا
غافل , کاندر ميان آدمي و آرزو رهي ست
هر چند پر کشش , اما بسا بساست خطاخيز و مرگ زا
مي آمدم تا داد و دوستي بر تخت بر نشانم
کاخي به داد بر کشم و مهرپروري
درها چو بر گشايم بر گنج و خواسته
ديگر کسي گرسنه نخسبد به خاک ما
آخر چگونه با تو بگويم من اي حکيم
ما در جدال مرگ به تاريکي :
فرزند با پدر.
وان چهره هاي زشت سزاوار دشمني
پنهان به گوشه ها بر ما نظاره گر
....
پور و پدر برابر هم تيغ ميکشند
اما پايي نه در ميان
دستي نه پيشگير
يک لب به مهرباني و پيوند باز نه!
....
ميرفت تا پسر بکشد
يا خود افتد
زال زرت چه شد که به تدبير مي نشت
سيمرغ رهنماي کجا بود
آن قاف آشيان!؟
...
لب بسته خامشان
فرمانبران رام کدام آفرينشند؟
اينان به خامشي
آيا نه هيمه هاي مددکار آتشند؟
....
جنگ و شکست و بي کسي و غم
پاداش کدام گناه است
اين ستم ؟
...
اما حکيم ,
بر پرده سياهي شب چشم کرده تنگ
زانديشه اي , به گفتن پاسخ
دارد دمي درنگ
....
آرام , اي آرزوي تنگدلان بر کشيده نام
تا تارک سلاله رستم
چه جاي شکوه و اندوه
پرمايه پهلوان
درخورد پهلواني اين قصه کن تمام
تندي چرا به من؟
کشور کرا و شاه کجا و سپه کدام ؟
من در پي افکنيدن اين کاخ مردمي
وين نظم رنجبار
گوينده اي حکيمم
آيينه دار سيرت و سيماي روزگار
....
اما حديث مرگ تو انسان پر بها!
نشناختي مرا که در همه اين دفتر درشت
حتي نمونه وار
آزار مور دانه کشي را فراز خاک
فرمان نميدهم ؟
نه من نمي کشم
گردونه هاي ساکت و سنگين مرگ را
آن را کسان به شيوه و کردار گونه گون
همراه ميکشند .
نه من به باغ خويش
بي گاه بر نمي کنم از شاخه , برگ را !
.....
بگذار يک راز سر به مهر گويمت آشکار
اين مهره شگرف
معجون مرگ و جان داروست
ميرايي و شکفتگي جاودان در اوست
سهراب , خون تو
همراه خون سرخ سياوش
اسفنديار و رستم و بسيار چهره ها
گمنام يا بنام
از هر فراز در شط شهنامه ريخته ست
اين رود پر خروش
ديري ست
کز چنبر زمانه بدخو گريخته ست
اين رود ميرود
تا دشتهاي سوخته را بارور کند
گر دست پر توان و خداوندي خرد
عطري ز باغ خاطره بر پرده آورد
سيماي آرزو
مغموم و ناتمام - بدين گونه اي که هست -
بر سقف هر نگاه نمي ماند
0 نظرات
















