شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۲
جمعه، دی ۰۵، ۱۳۸۲
یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۲
کعبه دل
به شمس گفتند:
سنگ پرست را بد ميگوئي که رو سوي سنگي يا ديوار ينقشين کرده است , تو هم که رو به ديوار (کعبه) ميکني؟
آخر کعبه در ميان عالم است . چو اهل حلقه عالم , جمله رو به او کنند , چو اين کعبه را از ميان برداري سجده به سوي "دل " باشد :
سجده آن بر دل اين
سجده اين بر دل آن
بيرون زتو نيست هر چه در عالم است !
از خود بطلب هر آنچه خواهي که توئي!
جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۸۲
یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۲
شهريار کوچولو گفت: -سلام. آتشسيگارتان خاموش شده.
-سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بيست و دو. بيست و دو و شش بيست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بيست و شش و پنج سی و يک. اوف! پس جمعش میکند پانصدويک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار هفتصد و سی و يک.
-پانصد ميليون چی؟
-ها؟ هنوز اين جايی تو؟ پانصد و يک ميليون چيز. چه میدانم، آن قدر کار سرم ريخته که!... من يک مرد جدی هستم و با حرفهای هشتمننهشاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهريار کوچولو که وقتی چيزی میپرسيد ديگر تا جوابش را نمیگرفت دست بردار نبود دوباره پرسيد:
-پانصد و يک ميليون چی؟
تاجر پيشه سرش را بلند کرد:
-تو اين پنجاه و چهار سالی که ساکن اين اخترکم همهاش سه بار گرفتار مودماغ شدهام. اوليش بيست و دو سال پيش يک سوسک بود که خدا میداند از کدام جهنم پيدايش شد. صدای وحشتناکی از خودش در میآورد که باعث شد تو يک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعهی دوم يازده سال پيش بود که استخوان درد بیچارهام کرد. من ورزش نمیکنم. وقت يللیتللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... اين هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و يک ميليون و...
-اين همه ميليون چی؟
تاجرپيشه فهميد که نبايد اميد خلاصی داشته باشد. گفت: -ميليونها از اين چيزهای کوچولويی که پارهای وقتها تو هوا ديده میشود.
-مگس؟
-نه بابا. اين چيزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همين چيزهای کوچولوی طلايی که وِلِنگارها را به عالم هپروت میبرد. گيرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خيالبافی نمیکنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد ميليون ستاره به چه دردت میخورد؟
-پانصد و يک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار و هفتصد و سی و يکی. من جديّم و دقيق.
-خب، به چه دردت میخورند؟
-به چه دردم میخورند؟
-ها.
-هيچی تصاحبشان میکنم.
-ستارهها را؟
-آره خب.
-آخر من به يک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاهها تصاحب نمیکنند بلکه بهاش «سلطنت» میکنند. اين دو تا با هم خيلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آنها را تصاحب میکنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت میخورد؟
-به اين کار که، اگر کسی ستارهای پيدا کرد من ازش بخرم.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «اين بابا هم منطقش يک خرده به منطق آن دائمالخمره میبَرَد.» با وجود اين باز ازش پرسيد:
-چه جوری میشود يک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپيشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسيد: -اين ستارهها مال کیاند؟
-چه میدانم؟ مال هيچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به اين فکر افتادم.
-همين کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو يک جواهر پيدا کنی که مال هيچ کس نباشد میشود مال تو. اگر جزيرهای کشف کنی که مال هيچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو. من هم ستارهها را برای اين صاحب شدهام که پيش از من هيچ کس به فکر نيفتاده بود آنها را مالک بشود.
شهريار کوچولو گفت: -اين ها همهاش درست. منتها چه کارشان میکنی؟
تاجر پيشه گفت: -ادارهشان میکنم، همين جور میشمارمشان و میشمارمشان. البته کار مشکلی است ولی خب ديگر، من آدمی هستم بسيار جدی.
شهريار کوچولو که هنوز اين حرف تو کَتَش نرفتهبود گفت:
-اگر من يک شال گردن ابريشمی داشته باشم میتوانم بپيچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر يک گل داشته باشم میتوانم بچينم با خودم ببرمش. اما تو که نمیتوانی ستارهها را بچينی!
-نه. اما میتوانم بگذارمشان تو بانک.
-اينی که گفتی يعنی چه؟
-يعنی اين که تعداد ستارههايم را رو يک تکه کاغذ مینويسم میگذارم تو کشو درش را قفل میکنم.
-همهاش همين؟
-آره همين کافی است.
شهريار کوچولو فکر کرد «جالب است. يک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نيست که آن قدرها جديش بشود گرفت». آخر تعبير او از چيزهای جدی با تعبير آدمهای بزرگ فرق میکرد.
باز گفت: -من يک گل دارم که هر روز آبش میدهم. سه تا هم آتشفشان دارم که هفتهای يک بار پاک و دودهگيریشان میکنم. آخر آتشفشان خاموشه را هم پاک میکنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو اين حساب، هم برای آتشفشانها و هم برای گل اين که من صاحبشان باشم فايده دارد. تو چه فايدهای به حال ستارهها داری؟
تاجرپيشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چيزی پيدا نکرد. و شهريار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
شازده کوچولو - سنت اگزوپري
جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۲
کجايي که ديگر چاهها هم فريادمان را در سينه مي شکنند.
کچايي که ديگر نخلستانها هم همراز نجواهاي پر دردمان نيستند.
کجايي که ديگر کسي را جسارت آوردن شير بر بالين محتضر رهپويان تونيست
کجايي که يتيمانت سالهاست که نان آور شبانه اي ندارند که نيامدنش را به مويه بنشينند
کجايي که خلال پاي زن يهودي که نه ,هتک حرمت زن مسلمان نيز هيچ قاضي را به گريه نمي اندازد
نبودت بر همه آناني که دادخواهند و دادگري نميبينند تسليت باد
جمعه، آبان ۱۶، ۱۳۸۲
دانيال
جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲
وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه که بر خيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پرآتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم.
پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲
با قامتي به قصد شکستن
لات و منات را که شکستيم
عزي ديگر عزيز نمي ماند
ما از جنس پينه کفش به پا داريم
هر چند اين کفشهاي کهنه ما درد ميکند
اما با کفشهاي خستگي خود
از ره رسيد ه ايم نمروديان هميشه به کارند
تا هيمه اي به حيطه آتش بياورند
اما
ما را از آزمايش آتش هراس نيست
ما بارش هميشه باران کينه را
با چتر هاي ساده عرياني احساس کرده ايم
ما را به جز برهنگي خود لباس نيست
چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۲
ای آزادی، من از ستم بيزارم. از بند بيزارم. از زنجير بيزارم. از زندان بيزارم....
جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲
یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲
شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲
ظريفي از خدا سوال کرد: خدايا چه چيز در رفتار انسانها شما را متعجب ميسازد؟
خداوند پاسخ داد:
اينکه آنها از کودکيشان زود خسته ميشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو ميکنند که به کودکي باز گردند.
اينکه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند
اينکه آنها با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش ميکنند , نه در حال زندگي ميکنند و نه در آينده
اينکه به گونه اي زندگي ميکنند گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي ميميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند
بعد او از خدا پرسيد دو ست داريد انسانها چه چيزي یاد بگيرند؟
خداوند پاسخ داد:
اينکه آنها بياموزند که نميتوانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد فقط ميتوانند خودشان کسي را دوست داشته باشند
بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد که زخم هاي عميقي در قلب انان که دوستشان دارند ايجاد کنند اما سالها طول ميکشد تا آن زخم ها را التيام بخشند
بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد
بياموزند که کافي نيست که فقط ديگرا ن را ببخشند بلکه بايد بتوانند خود را نيز ببخشند
آنها بايد بدانند که من اينجا هستم هميشه هميشه هميشه
جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۲
- تو که سخن مرا زوزه باد خواندی، در این توفان که در دلم افکندی دمی عطری بود که بی خویشم کرد!
- بس کن خارجی! جای تعارف نیست. او را نکشی مهر در دلم کشته ای! - ما یاران وی بودیم، و کسی بر وی بیشتر از برادر و پدرم شیفته نبود. و این برادر و پدر مرا جز به مهر او بر نیاوردند. پس چرا بر او خروج کردیم؟ تو خود می دانی! نخواست او را کسی بخوانند که دوستدار امارت دنیاست، و کسی که پیمان برای سود می شکند. به آن جهان خود اندیشید نه این جهان ما! اینهمه نیکی را که تاب می آرد؟ صفی بر این همه نیکی شوریدند و صف روبروی او بستند، تیغ در تیغ، و خون دادند! و آن میان چه کسی عزیزتر از برادر و پدرم؟ خب، پسر ملجم، مرا کسی در کنار، برای خونخواهی نیست، دست از آستین انتقام در آر، او را بکش و مرا بدست بیاور!
- نه- مگو قطامه که در خون وی - تو محال می جویی!
- محال؟ هه - کجا شد روزی که مردان عرب در عشق نفیر جنون می زدند؟ کجا شد روزی که از جنون عشق، محال ممکن می شد؟
- تو خود آن محال ممکنی قطامه! طاعنان زبان می بندند چون طعنه های تو بشنوند! آیا شرط عشق است عشق به شرط؟
- آیا نیست؟ آیا خداوند بهشت به شرط طاعت نداد؟
- آه آری - بهشتی است روی تو که دوزخ از یادم می برد!
- به خدا که معلقه می خوانی و کم نیستند آنها که از تو بهتر بخوانند! شمشیرت اسیر غلاف است - و بیزار می کندم از اسیری!
- تا کی خاک بر سر کنم از آن گیسو که بر باد می دهی؟ لب تر کن، که آتشم چاره ای جز آب ندارد!
- به خدا که روزه عشق را وا نمی کنم مگر به افطاری سرخ! تو آخرین مرد جهان نیستی پسر ملجم. اگر هست پیاده مردی که در عوض تیغ قصیده بخواند، پس تواند بود سواره مردی نیز که جای غزل تیغ برکشد!
- از غیرت آتشم می زنی قطامه!
- عشق را گویند کوری است کر! نه عیب می بیند و نه می شنود. مرا عیب های بسیار است پسر ملجم، که کمترینش قطامه بودن است. نه - مرا غیرت بر تن کسوتی عاریه نیست! روزی که پیرهن برافکنم خواهی دید که تن همه غیرتم!
- سرم کوره حداد است، و این آری و نه، پتک هایی که در آن می کوبند! گیسوی بلند توام یاد از آن پلی است که از آن باید گذشت. روی خوب تو شفیع من است اگر حسابی باشد... من کی ام؟ پیری پخته، خام جوانی؟ چرا کشتی این عشق باید از دریای خون بگذرد؟ سکان به من مده قطامه که موج های واژگون کننده در راه است!
- تو کفر می گویی پسر ملجم.اگر ما گنهکاریم از آنست که خدایمان چنین خواسته! و اگر به اسفل درکات دوزخ افکنده شویم از آنست که در ازل بر ما چنین نوشته شده! و اگر بدی بر تو نوشته باشند و خوبی کنی، خلاف خواست ویی، و بر وی کافری پسر ملجم! گفتی دوزخ؟ نترس و نپرس خارجی! بهشت و دوزخ پیش از ما در کتاب محفوظ، و از پیش، تقسیم شده، و آن جای دوستانی است که خدا شایسته دوستی خود آفریده، نه جای من و تو! - و اگر بیزاری من ترا بس نیست پس بشنو پسر ملجم! من بر وی عاشقم، و تا هست با کسی دست ندهم. نمی توانم با دوکس سر کنم، یکی زیر سقف و یکی در خیال. سرش را بیار، و تنم از آن تو!
- چنین مگو قطامه. تو دلی داری که تند می زند - نه به تندی دل من در دیدار تو! - ولی عاشق او نیستی!
- چرا نباشم؟ چیست که در او نیست؟ شجاعتش؟ کدامتان دومی او هستید؟ و انصاف، که بدان مثل است؟ و عدالتش، که آن را به ستم به خود مسلم کرد؟ و نرمدلی اش نسبت به زنان-؟
- نرمدلی گفتی؟ و گفتی زنان؟
- زنی آبستن زنا کرده بود و می رفتند سنگسارش کنند. از او پرسیدند حکم تو چیست؟ گفت نمی بینید فرزندی در شکم دارد؟ صبری چندان که بار بگذارد، که شما بر وی حاکمید نه فرزند وی! - و خوب می دانست چون بچه بیاید شیر مادر می خواهد و دامن مهربانی وی و این، زن را نجات خواهد داد.
- لگد مال شتران شوی قطامه، که مرا لرزاندی!
...
- ... به خدا کار به امشب نمی کشد!
- کجایی شب؟
- اگر زودتر از آن گرفتار شوم که تیغم به کار آید، نه به تو وفا کرده ام نه به خود نه به او. و اگر سپس تیغ گرفتار شدم کی دیگر وصل روی خوب تو ببینم؟ و چه سود که گویی عاشقم شمشیرزنی یکتا بود، نه چون هر ترسویی لاف زنی، وقتی مرا لای جرز نهاده باشند یا زنده به گور کرده باشند یا پاره پاره یا سنگسار؟
- هیهات که حساب سود و زیان می کنی پسر ملجم! از آن هنگام که بی برادر و پدر، تنهای جهان شدم، مردی ندیدم بی حساب سود و زیان! و گفتم تو فرق می کنی. گفتم تو مرا برادری و پدری و عاشق! گفتم مرا در پناه می گیری! و مرا که دستی ندارم به شمشیر،، دست و شمشیری! هیهات قطامه، جهان همین بوده و هست. نمی شنود! و تفاوت نمی کند که به نام چه خدایی سوگندش دهیم. هیهات قطامه، چشم از کین عزیزان خود بپوش! ترسو لاف می زند، و پهلوان اسب جدایی زین می کند! در تنهایی خود بمان، و خون دل بخور به یاد خون برادر و پدر، و مردی در جهان مجوی که شمشیر خشم تو باشد!
- من شمشیر خشم توام قطامه، و خشم خویش نیز! کار به امشب نمی کشد! چه سنگسارم کنند یا زنده به گور، من بازوی توام! این شمشیر خشم توست کشیده از نیام! همین شبانه چون ترسویان کمین می کنم، و چون پهلوانان تیغ می کشم، و بر فرقش چنان می کوبم که خون بر رخ خورشید کشد، و چشم عرش را به صبحی نو خیره کند!...
مگر در کتاب خدا گفته نشده که در دو دنیا کاری نمی شود، مگر که در ازل بر لوح محفوظ نوشته باشند؟ و اگر این بر من نوشته شده، چگونه از فرمان آسمان سر پیچم؟ و بدان به درستی که اگر خدا نخواهد این نمی شود. و اگر شد، مقصر من نیستم! من تنها عاملی در دست خدای قهارم، و
آنچه می کنم خواست اوست! هه، از خود نمی پرسی که چرا خداوند علیه بهترین بنده خود است، و دشمن او را نصرت می کند؟...
نمايشنامه "مجلس ضربت زدن " بهرام بيضايی
جمعه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۲
در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلب گوهر پویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
در طلب ظهر رخ ماهرو
مینگرد جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب میدرد
در پی آن عیش و تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از دل تو در دل من نکته هاست
آه چه ره است چه ره است از دل تو دلم
چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۲
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام
شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو زمن بریده ای من زجهان بریده ام
تا به کنار من بدی بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطره ها رمیده ام
چون به بهار سر کند ناله زخاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراغ تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسيده ام
سهشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲
ماركز از انزوای خود نامه ای به رسم وداع، خطاب به دوستانش نوشته است:
"... اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می كرد كه من عروسكی كهنه ام و تكه كوچكی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را كه به فكرم می رسيد نمی گفتم، بلكه به همه چيزهائی كه می گفتم فكر می كردم. اعتبار همه چيز در نظر من، نه در ارزش آنها كه در معنای آنهاست.
كمتر می خوابيدم و بيشتر رويا می ديدم، چون می دانستم هر دقيقه كه چشم هايمان را برهم می گذاريم 60 ثانيه نور را از دست می دهيم.
هنگامی كه ديگران می ايستند من راه می رفتم و هنگامی كه ديگران می خوابيدند بيدار می ماندم.
هنگامی كه ديگران صحبت می كردند گوش می دادم و از خوردن يك بستنی لذت می بردم.
اگر تكه ای زندگی به من ارزانی می شد، لباسی ساده بر تن می كردم. نخست به خورشيد چشم می دوختم و سپس روحم را عريان می كردم.
اگر دل در سينه ام همچنان می تپيد نفرتم را بر يخ می نوشتم و طلوع آقتاب را انتظار می كشيدم.
روی ستارگان با روياهای "وان گوگ" شعر "بنديتی”(1) را نقاشی می كردم و با صدای دلنشين "سرات"(2) ترانه عاشقانه ای به ماه هديه می كردم. با اشك هايم گل های سرخ را آبياری می كردم تا درد خارهايشان و بوسه گلبرگ ها يشان در جانم بنشيند.
اگر تكه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی يك روز بگذرد، بی آنكه به مردمی كه دوستشان دارم نگويم كه دوستتان دارم، چنان كه همه مردان و زنان باورم كنند.
اگر تكه ای زندگی داشتم، در كمند عشق زندگی می كردم. به انسان ها نشان می دادم كه در اشتباه اند كه گمان می كنند وقتی پير شدند ديگر نمی توانند عاشق باشند. آنها نمی دانند زمانی پير می شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند!
به هر كودكی دو بال می دادم و رهايشان می كردم تا خود پرواز را بيآموزند. به سال خوردگان ياد می دادم كه مرگ نه با سالخوردگی كه با فراموشی سر می رسد. آه انسان ها، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام. دريافته ام كه وقتی نوزاد برای اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را می فشارد او را برای هميشه به دام می اندازد. دريافته ام كه يك انسان تنها هنگامی حق دارد به انسانی ديگر از بالا به پائين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياری دهد تا روی پای خود بايستد. من از شما بسی چيزها آموخته ام و اكنون، وقتی در بستر مرگ چمدانم را می بندم همه را در آن می گذارم.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲
دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
زندگي , جنگ و ديگر هيچ
پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۲
اين طبيعي است ؟
زندگي يک نوع محکوميت به مرگ است و درست بهمين خاطر است که بايد آن را طي کنيم و بدون آنکه يک ثانيه بخواب رويم و بدون آنکه ترديد کنيم و يا فکر شکستنش را بکنيم بايد آن را طي کنيم , ما که انسان هستيم و نه فرشته ...... و نه حيوان ...... ما که بشر هستيم ....
زندگي , جنگ و ديگر هيچ : اوريانا فالاچي
چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۲
اين جا ديدن بگو به چه كاری میآيد؟
از مويه و سرود چه سود؟
كودكان مجروح، اشباح خونچكان
فراز گورهای كنده در باغچه به ناخنهای مادران
....
شهرهای صلح و فردا فرو غلتيد در عمق نفرين و عذاب
....
اين جا نشسته بودی نازنينام در بیپناهی روزانه
اكنون مشت خاكستري
به باد رفته با خاكسترهای ديگر
هيچات نمیشناسد دنيا.ا
چه میجوييد
كه فردا را مرده به دنيا میكشانيد
بینور صلح و اميد؟
دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۲
هرگز تسليم نشو , هر روز اتفاق تازهاي مي افتد.
هرگز اميد را از کسي سلب نکن , شايد اين تنها چيزي باشد که دارد.
مراقب مشکلات بزرگ باش . آنها گاه در لباس فرصتهاي بزرگ خود را نشان ميدهند.
از زمان يا کلمات با بي توجهي استفاده نکن , هيچ کدام قابل بازگشت نيستند.
گوش کردن را ياد بگير . فرصتها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند.
به افکار بزرگ فکر کن . اما از شادي ها ي کوچک لذت ببر.
مراقب شهرت ات باش . اين باارزشترين دارايي توست .
شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲
سهشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۲
زندگي
آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو ، ي شعر گرم ،در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب زباده روزند
با هزاران جوانه مي خواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسيمي كه مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رويائي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم،پر شدم ، ز زيبائي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزهاي كه من با خشم
به تو چون دشمني نظر كردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم ، ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو بجائي و من
همچو آبي روان كه در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاريك مرگ مي سپرم
آه ، اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مر گ بنگردد در من
روي آئينه ام سياه شود
عاشقم ،عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام تست بر آن
من هميشه يادم ست اين ،يادتان باشد.
نيمشبها و سحرها،اين خروس پير،
مي خروشد ، با خراش سينه مي خواند.
گوش ها گر با خروش و هوش با فريادتان باشد.
مردم! اي مردم،
من هميشه يادم ست اين ،يادتان باشد.
و شنيدم دوش ،هنگام سحر مي خواند.
باز،
اينچنين با عالم خاموش فرياد از جگر مي خواند:
مردم! اي مردم،
من اگر جغدم ، به ويران بوم،
یا اگر بر سر
سايه از فٌر هما دارم،
هر چه هستم از شما هستم :
هر چه دارم ، از شما دارم.
مردم! اي مردم،
من هميشه يادم ست اين ،يادتان باشد….
دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲
در کار بانگ بربط و آواز ني کنم
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت
يکچند نيز خدمت معشوق و مي کنم
کو پيک صبح تا گله هاي شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پي کنم
کي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حکايت جم و کاووس کي کنم
از نامه سياه نترسم که روز حشر
با فيض لطف او صد ازين نامه طي کنم
اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست
روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۱
باز کن پنجره ها را که نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
کوچه يک پارچه آواز شدست
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل بدامن کرده است
حاليا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد.
باز کن پنجره ها را ......
و بهاران را باور کن
سهشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۱
*****************
خدايا مرا از اين فاجعه " مصلحت پرستي " که چون همه گير شده وقاحتش از ياد رفته
و بيماريي شده که از فرط عموميتش هر که از آن سالم مانده, بيمار مينمايد مصون دار
تا به رعايت مصلحت " حقيقت" را ذبح شرعي نکنم .
***********************
خدايا مگذار که :
ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با کسبه دين ,حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند
که آزادي ام اسير پسند عوام گردد
که "دينم " در پس وجهه ديني ام دفن شود
که آنچه را "حق ميدانم" به خاطر آنکه" بد ميدانند" کتمان نکنم
کتاب نيايش - علي شريعتي
یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۱
سنگواره ماهيي به من هديه کردي
چهل ميليون ساله
و گفتي : يگانه ماهيي است که دريا بدو عاشق شد و جاودانش کرد
آيا با من بر اين باور نيستي
که دريا در همان لحظه که ماهي را در بند عشق خود کشيد
کارد بر گلويش ساييد ؟
يگانه هنر اين است که در گرفتار کردن "لحظه گريز پا"
از عهده بر آيي
بي انکه لحظه را بکشي
يا با مرگش بميري
کتاب در بند کردن رنگين کمان - غاده السمان
شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱
من عاقبت از اين جا خواهم رفت
پروانه اي که با شب ميرفت
اين فال را براي دلم ديد
ديريست ,
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهيان وتنهايي خودم
پر کرده ام , ولي
مهلت نميدهند که مثل کبوتري
درشرم صبح پر بگشايم
با يک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما ,
من عاقبت از اين جا خواهم رفت
پروانه اي که با شب ميرفت
اين فال را براي دلم ديد
شفيعي کدکني
پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱
قطره توئي , بحر تويي , لطف توئي , قهر توئي
قند توئي , زهر تويي ,بيش ميازار مرا
گفتمش اي جان و جهان مفلس و بي مايه شدم
گفت منم مايه تو نيک نگهدار مرا
روز توئي , روزه تويي , حاصل دريوزه توئي
آب توئي , کوزه تويي , آب ده اي يار مرا
دانه توئي , دام تويي , باده توئي , جام توئي
پخته توئي , خام تويي , خام بمگذار مرا
خواند مرا , خواند مرا گفت بيا گفت بيا
ميروم اي واي بمن گر ندهد بار مرا
گويند سرانچام نداريد شما
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
در آئيد در آئيد بميدان خرابات
مترسيد مترسيد ز هجران خرابات
شهنشاه شهنشاه يکي بزم نهادست
بگوييد بگوييد به رندان خرابات
همه مست درآييد درين قصر درآييد
که سلطان سلاطين شده مهمان خرابات
همه مست و خرابيد و همه ديده پرآبيد
چو خورشيد بتابيد بر ايوان خرابات
درآييد در آييد مترسيد مترسيد
گنهکار ببخشند بسلطان خرابات
و آن خواجه وفاکرد همه درد دوا کرد
گنهکار روا کرد سليمان خرابات
زهي امر رهايي زهي بزم خدايي
زهي صحبت شاهي و زهي جان خرابات
زهي مفخر تبريز زهي شمس شکرريز
که بر راند فرس را برايوان خرابات
سخنی نيست...
چه بگويم؟
سخنی نيست.
میوزد از سرِ اميد نسيمی،
ليک تا زمزمهيی سازکند در همه خلوتِ صحرا
به رهاش نارونی نيست.
چه بگويم؟
سخنی نيست.
پشتِ درهایِ فروبسته شبِ از دشنه و دشمن پُر
به کجانديشی خاموش نشستهست.
بامها زيرِ فشارِ شب کج، کوچه از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج خستهست.
چه بگويم؟
سخنی نيست.
در همه خلوتِ اين شهر،
آوا جز ز موشی که دراند کفنی نيست.
ور نسيمی جنبد به رهاش نجوا را
نارونی نيست.
چه بگويم؟
سخنی نيست...
آذرِ ۱۳۳۹
حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
چرخ كه امشب كه به كام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقيبان تو هشتن
نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن
شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي
سعدي اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان
كه مريض تب عشق تو هدر گويد و هذيان
به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان
كشتن شمع جه حاجت بود از بيم رقيبان
پرتو روي تو گويد كه تو در خانه مايي
عاشقان سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانههایِ بیهنگامِ خويش.
و کوچهها بیزمزمه ماند و صدایِ پا.
سربازان شکسته گذشتند،
خسته بر اسبانِ تشريح،
و لتّههایِ بیرنگِ غروری نگونسار بر نيزههایِشان.
تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرينات میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت که با ياسها به داس سخنگفتهای.
آنجا که قدم برنهادهباشی گياه از رُستن تنمیزند
چرا که تو تقوایِ خاک و آب را هرگز باورنداشتی.
فغان! که سرگذشتِ ما سرودِ بیاعتقادِ سربازانِ تو بود که از فتحِ قلعهیِ روسبيان بازمیآمدند.
باش تا نفرينِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سياهپوش ــ داغدارانِ زيباترينِ فرزندانِ آفتاب و بادــ هنوز از سجادهها سر برنگرفتهاند!
آنهايي که نمي جويند و نمي پرسند و نمي شناسند , خيل کوران را مانند , دلبسته بن عصاي بينايي و واي اگر آن بينا به راه خويشتن برود نه راهي که کوران را آرزوست , و واي اگر آن به ظاهر بينا , خود در معنا کوري باشد که بن عصاي بيگانه اي را گرفته باشد . و تا روزگار چنين است خوب يا بد ستاره حکومت خواهد کرد . چه ترحم انگيزند آنها که عاشق کامل زادگاهشان نيستند و چه خشم انگيزند آنها که از ميهن شان همانگونه نام ميبرند که از يک ستاره دور .
در زمان ما خنده ارزان نيست , خنده از ته دل
تا بخواهي پوزخند و زهر خند و ريش خند ,
اما يک خنده پاک ؟
کاش ميجستي , قابش ميکردي و به ديوار اتاقت ميکوبيدي .
***************************************
هر کسي ميتواند اگر بخواهد بخشش بخشندگان را بپذیرد و ايشان را مديون خويش سازد , اما هر کسي شايسته آن نيست که در مقام بخشندگي قرار گيرد بي انکه در جايگاه خفت دهنده نيز باشد , ايثار به دشواري جان دادن است و بعضي ها فقط ايثارگران محافظ جان و تن و نام خود هستند .
در تماشاگه پاييز ميبريم از هم پيوند قديم
ميگريزيم از هم
سبک و سوخته , برگي شده ايم در کف باد هوا چرخنده .
از کران تا به کران سبزي و سرکشي سروي نيست
وز گل یخ حتي اثري در بغل سنگي نیست
اين همه بي برگي ؟ اين همه عرياني ؟
چه کسي باور داشت ....
دل غافل ! اينک تويي و يک بغل انديشه که نشخوار کني در تماشاگه پاييز که ميريزد برگ .
کسی که در انتظار پاداشي عشق بورزد , و قتش را تلف ميکند .
از کجا بدانم چه چيزي قادر متعال را خشنود ميسازد؟
ابراهيم بيگانگان را پذيرفت , و خدا راضي بود .
الياس بيگانگان را نپذيرفت , و خدا راضي بود .
داود به کرده هاي خود ميباليد , و خدا راضي بود .
يحياي تعميد دهنده به صحرا رفت و خدا راضي بود .
پولس به شهرهاي بزرگ امپراطوري روم رفت و خدا راضي بود .
کاري را بکن که قلبت فرمان ميدهد و خدا راضي ميشود .
***************************************
ميل به پيروي از قانون نيست که باعث ميشود همه طبق نظم اجتماعي رفتار کنند , بلکه ترس از مجازات است .
************************************
دو نوع احمق وجود دارد : آنان که به خاطر يک تهديد , از انجام کاري دست ميکشند, و آنانکه گمان ميکنند ميتوانند به کاري دست بزنند , چون تهديدگرانه است .
مترسک
یک بار به مترسکي گفتم " لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي ."
گفت " لذت ترساندن عميق و پايدار است , من از آن خسته نمي شوم "
دمي انديشيدم و گفتم " درست است , چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام "
گفت فقط کساني که تن شان از کاه پر شده باشد اپن لذت را مي شناسند . آنگاه من از پيش او رفتم , و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من .
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد .
هنگامي که باز از کنار او ميگذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه ميسازند.
من زني ..... در زير صحراهاي جاهليت زنده به گور بودم و در عصر راه رفتن بر سطح کره ماه من همچنان زنده به گورم در زير ريگزارهاي حقارت موروثي و محکوميتي که پيش از من , صادر شده است . من در جستجوي عشق بر نمي آيم من در جستجوي زني هستم چونان من تنها و دردناک تا دست در دستش نهم ما هر دوتا تنها زاده ميشويم بر خارزارها و کودکان قبيله را به دنيا مياوريم کودکاني که بزودي تحقير مارا به آنآن خواهند آموخت!
براي دانش آموزان نوشتم
و هم براي معلمين
چه انها که معلمي زندکي شان است
چه انها که معلمي کسبشان است
چه انها که معلمي کارشان است
تاپ تاپ خمير
در يه مدرسه , بچه ها اسير
کدوم مدرسه , کدوم بچه ها , کدوم دبيرها
گوش کن حالا
درس کجا بود ,
مشق کجا بود,
کي درس ميداد ,
کي درس ميخوند
کجاشو بگم , از چي بگم
مدرسه کوچيک , بچه ها زياد ,
معلومه ديگه بلا سرشون خيلي مياد
توي هر کلاس 50 , 60 نفر
همه جا کثيف , همه جا سياه
طفلک بچه ها بجه فقيرا پاپتي ا
صبح که ميشد يکي يکي , دوتا دو تا
ميدويدند تو کوچه ها
راستي نگفتم براتون
شامشون چي بود
تاپ تاپ خمير
شام فقيرا نون و پنير
سفره شون پاره روي يه حصير
صبحانه شون نون خالي بود
جاي شما ها خيلي خالي بود
بگذريم حالا يکي يکي , دوتا دو تا ميدويدند تو کوچه ها
لامعلکم احمدي مچل
سامعلکم اصغري کچل
بزن قدش اکبر گري
جون خودت خيلي خري
چاکرتم ماشالا
قربونم بري ايشالا
تکليف ها رو نوشتي؟
کدوم تکليف حسابه ؟
آره ديگه حسابه خيلي حالت خرابه
-علوم خوندي؟ ولش کن
-انگليسي نخوندنش ثوابه
- تاريخ و جغرافيا جون تو فوت آبم
کانادا کجاست بغل سيخ کبابه نگو که حالم خرابه
حرفا تموم که ميشد نوبت کار ميشد
پيش به سوي مدرسه خنده به درس هندسه
تاپ تاپ خمير آقاي مدير خسته و پير
آنجا ايستاده عصبانيه ,
ميخواد بزنه مرد بدي نيست , چرا ميزنه
خسته شده همه زندگيش قسطي شده
چهل سال کار کرده پولش کافي نيست
ديگه حاليش نيست
پس چيکار کنه
خوب ميزنه ناراحتيشو سر بچه ها خالي ميکنه
اما امروز مثل ديروز کلاسها تاريک بخاريها سرد گريه سقف چکه اشک
تخته ها بيرنگ , رنگ بچه ها
سقفها کوتاه ,قد بچه ها
کلایها خاموش ,مثل بچه ها
گردنها کج دماغها کثيف
شلوارها پاره
سرها بي کلاه
موها ژوليده
ناخنها بلند
پاها بي جوراب
دستها بي کتاب
کتاب بي دفتر
دفتر بي کاغذ
کاغذ بي قلم
قلم بي جوهر
جوهر رنگ آب
روي ميزا چرک و سياه همه خط خطي
اين مال احمد اين مال محمود اين مال هادي اين مال جعفر
معلم مياد زنگ اوله روي صندليش مي شينه رياضيات ؟
همه حا سکوت , ترس از کتک
ناگهان گرومپ چرتا پاره شد چي شد , چي نشد
صندلي شکست
همه بچه ها قاه و قاه و قاه همه بچه ها کر و کر و کر همه بچه ها هر و هر و هر
معلم پاشد , دستها به کمر بچه ها سکوت
خاک بر سرها بي شرفها بي پدر ها بي غيرتها
علي پيش پيشي - حاضر آقا گم شو بيا درس حواب بده
چ چ چشم آقا بنويس ببينم
گچ نيست آقا به درک که نيست ,
بنويس ببينم گچ نيست آقا گفتم به درک ,
خاک بر سرت جون بکن يالا بدبخت گدا
بگو ببينم دو هزار تومن حقوق من چي کارش کنم
هزار تومن قسط بدم هفتصد تومان اجاره بدم
برا بچه ها لباس بخرم غذاشون بدم ,
دکتر ببرم , دوا بخرم , چي کارش کنم
نميدونم اقا سخته مساله , حل نميشه , هيچ جا ننوشته
زر زر نکن , يه دره فکر کن
آها يادم اومد آسونه آقا تاپ تاپ خمير ,
معلم نباش , برو فال بگير کارش کمتره , پولش بيشتره
گم شو بتمرگ, کچل بي رگ خيلي تمبلي , امسال رد ميشي
مبصر بيا , دفترو بردار صفر براش بذار
زنگ دوم : فارسي و دستور
بچه ها بر پا , خواهش ميکنم مبصر احمق , بچه ها کجان
خسته شدن , نصفشون رفتن
سر قبر کي قبر خودشون
قبرشون کجاست توي خونه شون
خونه شون کجاست سر قبرشون
خوب بتمرگ علي پيش پيشي - حاضر آقا گم شو بيا درس حواب بده
چ چ چشم آقا
شعرو معني کن " اندرون از طعام خالي دار تا در او نور معرفت بيني
" آقا معلومه , خيلي واضحه يعني آقا تاپ تاپ خمير نون نخور بمير
يعني آقا اکه مثل من غذا نخوري ,
يعني پولشو نداشته باشي بربخت باشي
, فقير باشي ريقت در مياد
بو مي گيري
آبروت ميره
گم شو بتمرگ, کچل بي رگ خيلي تمبلي , امسال رد ميشي
مبصر بيا , دفترو بردار صفر براش بذار
زنگ سوم , زنگ آخر, زنگ هنر
آهاي مبصر بله آقا؟ بچه ها کجان همشون رفتن
کي اجازه داد خودشون آقا پس اون کيه ؟
علي پيش پيشي چرا اون نرفت
بي هنره ,
خيلي تنبله علي پيش پيشي - حاضر آقا گم شو بيا درس حواب بده
چ چ چشم آقا بگو ببينم , هنر چيه
حال ندارم چرا نداري
نا ندارم چرا نداري
گرسنه ام
غذا بخور
نون ندارم
چرا نداري
پول ندارم
چرا نداري
کار ندارم
چرا نداري
بي هنرم .
بي هنري ؟ خاک بر سرت خاک بر سرم .
مرده ها همانها هستند که دنيا را ميسازند و آدم ها را زنده به گور ميکنند . .... در قبيله ساکن آدمها با مرگ زنده ميشوند , مردم انگار معناي سکوت کساني را که زير خاک خفته اند بيشتر ميفهمند تا کلام آدمياني که در کنارشان زندگي ميکنند.! هيچ کس حريف مرده ها نيست آنها توي آدم طوري زندگي ميکنند که خود آدم نمي فهمد , مرده ها همه جا هستند , توي قافله , توي قبيله ساکن ميداني آدمي به رسم و رسومش زنده است و همه رسم و رسوم مال کساني است که روزگاري زنده بوده اند.!