دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۲


هرگز تسليم نشو , هر روز اتفاق تازهاي مي افتد.

هرگز اميد را از کسي سلب نکن , شايد اين تنها چيزي باشد که دارد.

مراقب مشکلات بزرگ باش . آنها گاه در لباس فرصتهاي بزرگ خود را نشان ميدهند.

از زمان يا کلمات با بي توجهي استفاده نکن , هيچ کدام قابل بازگشت نيستند.

گوش کردن را ياد بگير . فرصتها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند.

به افکار بزرگ فکر کن . اما از شادي ها ي کوچک لذت ببر.

مراقب شهرت ات باش . اين باارزشترين دارايي توست .

شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲


دلم رميده شد و غافلم من درويش
که آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم
که دل بدست کمان ابروئيست کافر کيش

خيال حوصله بحر مي پزد هيهات
چهاست در سر اين قطره محال انديش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنياي دون مکن درويش


سه‌شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۲


زندگي
آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو ، ي شعر گرم ،در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب زباده روزند
با هزاران جوانه مي خواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسيمي كه مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رويائي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم،پر شدم ، ز زيبائي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزهاي كه من با خشم
به تو چون دشمني نظر كردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم ، ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو بجائي و من
همچو آبي روان كه در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاريك مرگ مي سپرم
آه ، اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مر گ بنگردد در من
روي آئينه ام سياه شود
عاشقم ،عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام تست بر آن

مَردم ! ای مَردم
من هميشه يادم ست اين ،يادتان باشد.
نيمشبها و سحرها،اين خروس پير،
مي خروشد ، با خراش سينه مي خواند.
گوش ها گر با خروش و هوش با فريادتان باشد.
مردم! اي مردم،
من هميشه يادم ست اين ،يادتان باشد.
و شنيدم دوش ،هنگام سحر مي خواند.
باز،
اينچنين با عالم خاموش فرياد از جگر مي خواند:
مردم! اي مردم،
من اگر جغدم ، به ويران بوم،
یا اگر بر سر
سايه از فٌر هما دارم،
هر چه هستم از شما هستم :
هر چه دارم ، از شما دارم.
مردم! اي مردم،
من هميشه يادم ست اين ،يادتان باشد….

دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار بانگ بربط و آواز ني کنم
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت
يکچند نيز خدمت معشوق و مي کنم

کو پيک صبح تا گله هاي شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پي کنم
کي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حکايت جم و کاووس کي کنم
از نامه سياه نترسم که روز حشر
با فيض لطف او صد ازين نامه طي کنم

اين جان عاريت که به حافظ سپرده دوست
روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم


سلامم را جوابي ده
که درشهر تو مهمانم
غبارم را بيفشان تا
بپايت جان بيفشانم
بپرس از خود کجا بودي
کجا هستي
چه ميجويي
در آن ساحل چه مي گردي
از آن دريا چه آوردي

به شهر خويشتن باز آ
که من پيغام جانانم
به گلبانگ جهانتابم
چه آتشهاست بر دل ها
نميگيرد چرا در تو
نميدانم نميدانم

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۲

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۱


صبر کن چلچله ها برگردند
چشم وا کن و ببين
زنگ تفريح زمستاني ما پايان يافت
و بهار در پي بازترين پنجره ها ميگردد


باز کن پنجره ها را که نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
کوچه يک پارچه آواز شدست
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل بدامن کرده است

حاليا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد.

باز کن پنجره ها را ......
و بهاران را باور کن



















سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۱

خدايا در برابر هر چه که انسان بودن و انسان ماندن را به تباهي ميکشاند , مرا با "نداشتن " و " نخواستن " روئين تن کن .

*****************

خدايا مرا از اين فاجعه " مصلحت پرستي " که چون همه گير شده وقاحتش از ياد رفته
و بيماريي شده که از فرط عموميتش هر که از آن سالم مانده, بيمار مينمايد مصون دار
تا به رعايت مصلحت " حقيقت" را ذبح شرعي نکنم .

***********************
خدايا مگذار که :
ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با کسبه دين ,حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند
که آزادي ام اسير پسند عوام گردد
که "دينم " در پس وجهه ديني ام دفن شود
که آنچه را "حق ميدانم" به خاطر آنکه" بد ميدانند" کتمان نکنم

کتاب نيايش - علي شريعتي

خدايا رحمتي کن تا ايمان نام و نان برايم نياورد
قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم
تا از آنها باشم که پول دنيا ميگيرند و براي دين کار ميکنند
نه از آنها که که پول دين ميگيرند و براي دنيا کار ميکنند

کتاب نيايش - علي شريعتي

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۱


سنگواره ماهيي به من هديه کردي
چهل ميليون ساله
و گفتي : يگانه ماهيي است که دريا بدو عاشق شد و جاودانش کرد

آيا با من بر اين باور نيستي
که دريا در همان لحظه که ماهي را در بند عشق خود کشيد
کارد بر گلويش ساييد ؟

يگانه هنر اين است که در گرفتار کردن "لحظه گريز پا"
از عهده بر آيي
بي انکه لحظه را بکشي
يا با مرگش بميري

کتاب در بند کردن رنگين کمان - غاده السمان

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱


من عاقبت از اين جا خواهم رفت
پروانه اي که با شب ميرفت
اين فال را براي دلم ديد

ديريست ,
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهيان وتنهايي خودم
پر کرده ام , ولي
مهلت نميدهند که مثل کبوتري
درشرم صبح پر بگشايم
با يک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم

اما ,
من عاقبت از اين جا خواهم رفت
پروانه اي که با شب ميرفت
اين فال را براي دلم ديد

شفيعي کدکني

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱


خدا را اي کاروان سالار ,نظر کن برزينب کبري
مزن بانگ الرحيل يک دم ,درين صحراي عطش با من
دريغا ازين خزاني که به باغ دل شعله مي کارد
زهر سو بر نسل آيينه , فلک سنگ فتنه ميبارد
به خونستان شقايق ها چه کس يارد که تاب آرد


.........
چگونه سنگ بر بتان سنگي افکنم
در حاليکه بتان زنده به نام دين محمد
بر امت او خدايي ميکنند.








گويند مرا که دوزخي باشد مست
قولي است خلاف , دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود
فردا بيني بهشت همچون کف دست











قطره توئي , بحر تويي , لطف توئي , قهر توئي
قند توئي , زهر تويي ,بيش ميازار مرا
گفتمش اي جان و جهان مفلس و بي مايه شدم
گفت منم مايه تو نيک نگهدار مرا

روز توئي , روزه تويي , حاصل دريوزه توئي
آب توئي , کوزه تويي , آب ده اي يار مرا
دانه توئي , دام تويي , باده توئي , جام توئي
پخته توئي , خام تويي , خام بمگذار مرا
خواند مرا , خواند مرا گفت بيا گفت بيا
ميروم اي واي بمن گر ندهد بار مرا


گويند سرانچام نداريد شما
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم



در آئيد در آئيد بميدان خرابات
مترسيد مترسيد ز هجران خرابات

شهنشاه شهنشاه يکي بزم نهادست
بگوييد بگوييد به رندان خرابات
همه مست درآييد درين قصر درآييد
که سلطان سلاطين شده مهمان خرابات
همه مست و خرابيد و همه ديده پرآبيد
چو خورشيد بتابيد بر ايوان خرابات
درآييد در آييد مترسيد مترسيد
گنهکار ببخشند بسلطان خرابات
و آن خواجه وفاکرد همه درد دوا کرد
گنهکار روا کرد سليمان خرابات
زهي امر رهايي زهي بزم خدايي
زهي صحبت شاهي و زهي جان خرابات
زهي مفخر تبريز زهي شمس شکرريز
که بر راند فرس را برايوان خرابات

اي دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان


تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود دل در غم عشق
اما نه چنين زار که اين بار افتاد

*******************************
در مسلخ عشق جز نکو را مکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند .
گر عاشق صادقي ز مردن مهراس
مردار بود هر آنکه او را نکشند .

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست .
نفرين و آفرين ها بي ثمر است .
گر تمامي گرگها هار شوند , و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد , تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي .
اي پناه ابدي تو ميتواني جانشين همه بي پناهي ها شوي .


سخنی نيست...
چه بگويم؟
سخنی نيست.
می‌وزد از سرِ اميد نسيمی،
ليک تا زمزمه‌يی سازکند در همه خلوتِ صحرا
به ره‌اش نارونی نيست.
چه بگويم؟
سخنی نيست.
پشتِ درهایِ فروبسته شبِ از دشنه و دشمن پُر
به کج‌انديشی خاموش نشسته‌ست.
بام‌ها زيرِ فشارِ شب کج، کوچه از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج خسته‌ست.
چه بگويم؟
سخنی نيست.
در همه خلوتِ اين شهر،
آوا جز ز موشی که دراند کفنی نيست.
ور نسيمی جنبد به ره‌اش نجوا را
نارونی نيست.
چه بگويم؟
سخنی نيست...
آذرِ ۱۳۳۹

ما كار و دكان و پيشه را سوخته ايم
شعر و غزل و دوبيتي آموخته ايم
در عشق كه او جان و دل و ديده ماست
جان و دل و ديده هر سه را سوخته ايم

حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

چرخ كه امشب كه به كام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقيبان تو هشتن
نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن
شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي
سعدي اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان
كه مريض تب عشق تو هدر گويد و هذيان
به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان
كشتن شمع جه حاجت بود از بيم رقيبان
پرتو روي تو گويد كه تو در خانه مايي


روز وصل دوستاران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
گرچه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد

مبتلا گشتم در اين بند بلا
كوشش آن حقگزاران ياد باد
گرجه صد رود است از چشمم روان
زنده رود باغ كاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
اي دريغ ار راز داران ياد باد

عاشقان سرشکسته گذشتند،
شرم‌سارِ ترانه‌هایِ بی‌هنگامِ خويش.
و کوچه‌ها بی‌زمزمه ماند و صدایِ پا.
سربازان شکسته گذشتند،
خسته بر اسبانِ تشريح،
و لتّه‌هایِ بی‌رنگِ غروری نگون‌سار بر نيزه‌های‌ِشان.
تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرين‌ات می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت که با ياس‌ها به داس سخن‌گفته‌ای.
آن‌جا که قدم برنهاده‌باشی گياه از رُستن تن‌می‌زند
چرا که تو تقوایِ خاک و آب را هرگز باورنداشتی.
فغان! که سرگذشتِ ما سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود که از فتحِ قلعه‌یِ روسبيان بازمی‌آمدند.
باش تا نفرينِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سياه‌پوش ــ داغدارانِ زيباترينِ فرزندانِ آفتاب و بادــ هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند!

آنهايي که نمي جويند و نمي پرسند و نمي شناسند , خيل کوران را مانند , دلبسته بن عصاي بينايي و واي اگر آن بينا به راه خويشتن برود نه راهي که کوران را آرزوست , و واي اگر آن به ظاهر بينا , خود در معنا کوري باشد که بن عصاي بيگانه اي را گرفته باشد . و تا روزگار چنين است خوب يا بد ستاره حکومت خواهد کرد . چه ترحم انگيزند آنها که عاشق کامل زادگاهشان نيستند و چه خشم انگيزند آنها که از ميهن شان همانگونه نام ميبرند که از يک ستاره دور .

در زمان ما خنده ارزان نيست , خنده از ته دل
تا بخواهي پوزخند و زهر خند و ريش خند ,
اما يک خنده پاک ؟
کاش ميجستي , قابش ميکردي و به ديوار اتاقت ميکوبيدي .

***************************************
هر کسي ميتواند اگر بخواهد بخشش بخشندگان را بپذیرد و ايشان را مديون خويش سازد , اما هر کسي شايسته آن نيست که در مقام بخشندگي قرار گيرد بي انکه در جايگاه خفت دهنده نيز باشد , ايثار به دشواري جان دادن است و بعضي ها فقط ايثارگران محافظ جان و تن و نام خود هستند .

در تماشاگه پاييز ميبريم از هم پيوند قديم
ميگريزيم از هم
سبک و سوخته , برگي شده ايم در کف باد هوا چرخنده .
از کران تا به کران سبزي و سرکشي سروي نيست
وز گل یخ حتي اثري در بغل سنگي نیست
اين همه بي برگي ؟ اين همه عرياني ؟
چه کسي باور داشت ....
دل غافل ! اينک تويي و يک بغل انديشه که نشخوار کني در تماشاگه پاييز که ميريزد برگ .

کسی که در انتظار پاداشي عشق بورزد , و قتش را تلف ميکند .
از کجا بدانم چه چيزي قادر متعال را خشنود ميسازد؟
ابراهيم بيگانگان را پذيرفت , و خدا راضي بود .
الياس بيگانگان را نپذيرفت , و خدا راضي بود .
داود به کرده هاي خود ميباليد , و خدا راضي بود .
يحياي تعميد دهنده به صحرا رفت و خدا راضي بود .
پولس به شهرهاي بزرگ امپراطوري روم رفت و خدا راضي بود .
کاري را بکن که قلبت فرمان ميدهد و خدا راضي ميشود .

***************************************

ميل به پيروي از قانون نيست که باعث ميشود همه طبق نظم اجتماعي رفتار کنند , بلکه ترس از مجازات است .

************************************

دو نوع احمق وجود دارد : آنان که به خاطر يک تهديد , از انجام کاري دست ميکشند, و آنانکه گمان ميکنند ميتوانند به کاري دست بزنند , چون تهديدگرانه است .

دهش در برابر خواهش نيکوست , اما دهش بي خواهش و از روي دانش نيکوتر است ,
و براي گشاده دستان شادي جست و جوي کسي که بستاند از شادي دهش بيشتر است .
و آيا چيزی است که بتواني دادنش را دريغ کني ؟
هر آنچه داري روزي داده خواهد شد . پس هم امروز بده تا فصل دهش از آن تو باشد , نه از آن ميراث خوارانت .

مترسک
یک بار به مترسکي گفتم " لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي ."
گفت " لذت ترساندن عميق و پايدار است , من از آن خسته نمي شوم "
دمي انديشيدم و گفتم " درست است , چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام "
گفت فقط کساني که تن شان از کاه پر شده باشد اپن لذت را مي شناسند . آنگاه من از پيش او رفتم , و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من .
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد .
هنگامي که باز از کنار او ميگذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه ميسازند.

هرگز از مرگ نهراسيده ام با آنکه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني است که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون تر است
جستن , يافتن و به اختيار برگزيدن و آنگاه از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر که مرگ را ارزشي بيش از اين باشد حاشا حاشا که از مرگ هراسيده باشم ......

من زني ..... در زير صحراهاي جاهليت زنده به گور بودم و در عصر راه رفتن بر سطح کره ماه من همچنان زنده به گورم در زير ريگزارهاي حقارت موروثي و محکوميتي که پيش از من , صادر شده است . من در جستجوي عشق بر نمي آيم من در جستجوي زني هستم چونان من تنها و دردناک تا دست در دستش نهم ما هر دوتا تنها زاده ميشويم بر خارزارها و کودکان قبيله را به دنيا مياوريم کودکاني که بزودي تحقير مارا به آنآن خواهند آموخت!


براي دانش آموزان نوشتم
و هم براي معلمين
چه انها که معلمي زندکي شان است
چه انها که معلمي کسبشان است
چه انها که معلمي کارشان است

تاپ تاپ خمير
در يه مدرسه , بچه ها اسير
کدوم مدرسه , کدوم بچه ها , کدوم دبيرها
گوش کن حالا
درس کجا بود ,
مشق کجا بود,
کي درس ميداد ,
کي درس ميخوند
کجاشو بگم , از چي بگم
مدرسه کوچيک , بچه ها زياد ,
معلومه ديگه بلا سرشون خيلي مياد
توي هر کلاس 50 , 60 نفر
همه جا کثيف , همه جا سياه
طفلک بچه ها بجه فقيرا پاپتي ا
صبح که ميشد يکي يکي , دوتا دو تا
ميدويدند تو کوچه ها
راستي نگفتم براتون
شامشون چي بود
تاپ تاپ خمير
شام فقيرا نون و پنير
سفره شون پاره روي يه حصير
صبحانه شون نون خالي بود
جاي شما ها خيلي خالي بود
بگذريم حالا يکي يکي , دوتا دو تا ميدويدند تو کوچه ها
لامعلکم احمدي مچل
سامعلکم اصغري کچل
بزن قدش اکبر گري
جون خودت خيلي خري
چاکرتم ماشالا
قربونم بري ايشالا
تکليف ها رو نوشتي؟
کدوم تکليف حسابه ؟
آره ديگه حسابه خيلي حالت خرابه
-علوم خوندي؟ ولش کن
-انگليسي نخوندنش ثوابه
- تاريخ و جغرافيا جون تو فوت آبم
کانادا کجاست بغل سيخ کبابه نگو که حالم خرابه
حرفا تموم که ميشد نوبت کار ميشد
پيش به سوي مدرسه خنده به درس هندسه
تاپ تاپ خمير آقاي مدير خسته و پير
آنجا ايستاده عصبانيه ,
ميخواد بزنه مرد بدي نيست , چرا ميزنه
خسته شده همه زندگيش قسطي شده
چهل سال کار کرده پولش کافي نيست
ديگه حاليش نيست
پس چيکار کنه
خوب ميزنه ناراحتيشو سر بچه ها خالي ميکنه
اما امروز مثل ديروز کلاسها تاريک بخاريها سرد گريه سقف چکه اشک
تخته ها بيرنگ , رنگ بچه ها
سقفها کوتاه ,قد بچه ها
کلایها خاموش ,مثل بچه ها
گردنها کج دماغها کثيف
شلوارها پاره
سرها بي کلاه
موها ژوليده
ناخنها بلند
پاها بي جوراب
دستها بي کتاب
کتاب بي دفتر
دفتر بي کاغذ
کاغذ بي قلم
قلم بي جوهر
جوهر رنگ آب
روي ميزا چرک و سياه همه خط خطي
اين مال احمد اين مال محمود اين مال هادي اين مال جعفر
معلم مياد زنگ اوله روي صندليش مي شينه رياضيات ؟
همه حا سکوت , ترس از کتک
ناگهان گرومپ چرتا پاره شد چي شد , چي نشد
صندلي شکست
همه بچه ها قاه و قاه و قاه همه بچه ها کر و کر و کر همه بچه ها هر و هر و هر
معلم پاشد , دستها به کمر بچه ها سکوت
خاک بر سرها بي شرفها بي پدر ها بي غيرتها
علي پيش پيشي - حاضر آقا گم شو بيا درس حواب بده
چ چ چشم آقا بنويس ببينم
گچ نيست آقا به درک که نيست ,
بنويس ببينم گچ نيست آقا گفتم به درک ,
خاک بر سرت جون بکن يالا بدبخت گدا
بگو ببينم دو هزار تومن حقوق من چي کارش کنم
هزار تومن قسط بدم هفتصد تومان اجاره بدم
برا بچه ها لباس بخرم غذاشون بدم ,
دکتر ببرم , دوا بخرم , چي کارش کنم
نميدونم اقا سخته مساله , حل نميشه , هيچ جا ننوشته
زر زر نکن , يه دره فکر کن
آها يادم اومد آسونه آقا تاپ تاپ خمير ,
معلم نباش , برو فال بگير کارش کمتره , پولش بيشتره
گم شو بتمرگ, کچل بي رگ خيلي تمبلي , امسال رد ميشي
مبصر بيا , دفترو بردار صفر براش بذار
زنگ دوم : فارسي و دستور
بچه ها بر پا , خواهش ميکنم مبصر احمق , بچه ها کجان
خسته شدن , نصفشون رفتن
سر قبر کي قبر خودشون
قبرشون کجاست توي خونه شون
خونه شون کجاست سر قبرشون
خوب بتمرگ علي پيش پيشي - حاضر آقا گم شو بيا درس حواب بده
چ چ چشم آقا
شعرو معني کن " اندرون از طعام خالي دار تا در او نور معرفت بيني
" آقا معلومه , خيلي واضحه يعني آقا تاپ تاپ خمير نون نخور بمير
يعني آقا اکه مثل من غذا نخوري ,
يعني پولشو نداشته باشي بربخت باشي
, فقير باشي ريقت در مياد
بو مي گيري
آبروت ميره
گم شو بتمرگ, کچل بي رگ خيلي تمبلي , امسال رد ميشي
مبصر بيا , دفترو بردار صفر براش بذار
زنگ سوم , زنگ آخر, زنگ هنر
آهاي مبصر بله آقا؟ بچه ها کجان همشون رفتن
کي اجازه داد خودشون آقا پس اون کيه ؟
علي پيش پيشي چرا اون نرفت
بي هنره ,
خيلي تنبله علي پيش پيشي - حاضر آقا گم شو بيا درس حواب بده
چ چ چشم آقا بگو ببينم , هنر چيه
حال ندارم چرا نداري
نا ندارم چرا نداري
گرسنه ام
غذا بخور
نون ندارم
چرا نداري
پول ندارم
چرا نداري
کار ندارم
چرا نداري
بي هنرم .
بي هنري ؟ خاک بر سرت خاک بر سرم .


خداوندا ! از پاداش معافم کن از بخشش نااميدم کن از بهشت مايوسم کن تا هر چه ميکنم به سوداي انعام تو نباشد.
[

ما دردمندان صبوري هستيم
دردمان آتش صبرمان خاکستر.
باد توفنده تاريخي ميداند که کدامين شب درد , خاکستر را پس خواهد زد و کدامين خرمن را خواهد سوخت .....
ما دردمندان صبوري هستيم باش تا کاسه نازک تن صبر بشکند زير فشار .......

لحظه ديدار نزديکست
باز من ديوانه ام مستم
باز ميلرزد دلم , دستم
باز گويي در هواي ديگري هستم
هاي نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
هاي نپريشي صفاي زلفکم را دست
آبرويم را نريزي دل
اي نخورده , مست لحظه ديدار نزديکست .

الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علي السنتهم يحوطونه مادرت به معانشهم
مردم بنده دنيايند . دين را بر زبان ميدارند چندانکه زندگاني خود را بدان سر و سامان دهند.

ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغير و اما بانفسهم خدا آنچه را با مردمي است دگرگون نميکند مگر آنگاه که آنان خود را دگرگون کنند.


مرده ها همانها هستند که دنيا را ميسازند و آدم ها را زنده به گور ميکنند . .... در قبيله ساکن آدمها با مرگ زنده ميشوند , مردم انگار معناي سکوت کساني را که زير خاک خفته اند بيشتر ميفهمند تا کلام آدمياني که در کنارشان زندگي ميکنند.! هيچ کس حريف مرده ها نيست آنها توي آدم طوري زندگي ميکنند که خود آدم نمي فهمد , مرده ها همه جا هستند , توي قافله , توي قبيله ساکن ميداني آدمي به رسم و رسومش زنده است و همه رسم و رسوم مال کساني است که روزگاري زنده بوده اند.!


ماندن آري , ماندن و به تماشانشستن دروغ را که عمر چه شاهانه ميگذرد در شهري که تنهاترين صداقت همشهريانش در اين است که ريا را پنهان نمي کنند

ترس سوغات آشنايي هاست . خدايا مگذار که ايمانم به خاندان پيامبر مرا با کسبه دين , حمله تعصب , عمله ارتجاع هم آواز کند . خدايا رحمتي کن که ايمان , نام و نان برايم نياورد , تا از آنها باشم که پول دنيا ميگيرند و براي دين کار ميکنند , نه آنها که پول دين ميگيرند و براي دنيا کار ميکنند

به شکوه آنچه بازيچه نيست بينديش , من خوب آگاهم که زندگي , يکسر صحنه بازي است , اما بدان که همه کس براي بازي هاي حقير آفريده نشده است