شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۲


دلم رميده شد و غافلم من درويش
که آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش ميلرزم
که دل بدست کمان ابروئيست کافر کيش

خيال حوصله بحر مي پزد هيهات
چهاست در سر اين قطره محال انديش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنياي دون مکن درويش


هیچ نظری موجود نیست: