پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱


مترسک
یک بار به مترسکي گفتم " لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي ."
گفت " لذت ترساندن عميق و پايدار است , من از آن خسته نمي شوم "
دمي انديشيدم و گفتم " درست است , چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام "
گفت فقط کساني که تن شان از کاه پر شده باشد اپن لذت را مي شناسند . آنگاه من از پيش او رفتم , و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من .
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد .
هنگامي که باز از کنار او ميگذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه ميسازند.

هیچ نظری موجود نیست: