در تماشاگه پاييز ميبريم از هم پيوند قديم
ميگريزيم از هم
سبک و سوخته , برگي شده ايم در کف باد هوا چرخنده .
از کران تا به کران سبزي و سرکشي سروي نيست
وز گل یخ حتي اثري در بغل سنگي نیست
اين همه بي برگي ؟ اين همه عرياني ؟
چه کسي باور داشت ....
دل غافل ! اينک تويي و يک بغل انديشه که نشخوار کني در تماشاگه پاييز که ميريزد برگ .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر