پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱


سخنی نيست...
چه بگويم؟
سخنی نيست.
می‌وزد از سرِ اميد نسيمی،
ليک تا زمزمه‌يی سازکند در همه خلوتِ صحرا
به ره‌اش نارونی نيست.
چه بگويم؟
سخنی نيست.
پشتِ درهایِ فروبسته شبِ از دشنه و دشمن پُر
به کج‌انديشی خاموش نشسته‌ست.
بام‌ها زيرِ فشارِ شب کج، کوچه از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج خسته‌ست.
چه بگويم؟
سخنی نيست.
در همه خلوتِ اين شهر،
آوا جز ز موشی که دراند کفنی نيست.
ور نسيمی جنبد به ره‌اش نجوا را
نارونی نيست.
چه بگويم؟
سخنی نيست...
آذرِ ۱۳۳۹

هیچ نظری موجود نیست: