پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۱
گويند سرانچام نداريد شما
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
مائيم که بي هيچ سرانجام خوشيم
در آئيد در آئيد بميدان خرابات
مترسيد مترسيد ز هجران خرابات
شهنشاه شهنشاه يکي بزم نهادست
بگوييد بگوييد به رندان خرابات
همه مست درآييد درين قصر درآييد
که سلطان سلاطين شده مهمان خرابات
همه مست و خرابيد و همه ديده پرآبيد
چو خورشيد بتابيد بر ايوان خرابات
درآييد در آييد مترسيد مترسيد
گنهکار ببخشند بسلطان خرابات
و آن خواجه وفاکرد همه درد دوا کرد
گنهکار روا کرد سليمان خرابات
زهي امر رهايي زهي بزم خدايي
زهي صحبت شاهي و زهي جان خرابات
زهي مفخر تبريز زهي شمس شکرريز
که بر راند فرس را برايوان خرابات
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر