سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲

همه ميدانيم که دير يا زود ميميريم ولي هيچ کس باور نمي کند اگر باور ميکرديم رفتارمان تغيير ميکرد .
ما داريم در خواب راه ميرويم . دنيا را به درستي تجربه نمي کنيم چون نيمه خواب هستيم و فقط کارهايي را که خيال ميکنيم لازم است به طور اتوماتيک انجام ميدهيم

دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲

همه ميدانند ميميرند اما هيج کس اين را باور نميکند . اگر باور ميکرديم رفتارمان فرق ميکرد.
انسان وقتي مردن را ياد بگيرد زندگي کردن را هم ياد ميگيرد.
همه ما توي خواب راه ميرويم . دنيا را به درستي تجربه نميکنيم چون نيمه خواب هستيم و فقط کارهايي که خيال ميکنيم لازم است به طور اتوماتيک انجام ميدهيم .

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲

مي دانم که هميشه اوضاع بدين منوال بوده , چون اين را هم ميدانم که تاريخ را فاتحين ساخته اند و ولي من تاريخي ميخواهم که يک مرد بخاطر اينکه يک مرد است بحساب آيد نه به خاطر اينکه يک فاتح است . تاريخي ميخواهم که موجوداتش اعداد نباشند , گوشتهاي مقابل توپ و تانک نباشند , بلکه انسانهايي باشند که مرگشان , مرگ هر يک نفرشان , از خشم و از درد به دور باشد .
زندگي , جنگ و ديگر هيچ

پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۲

زندگي هر چه هست خواستني است . و در دنياي ما هرکسي بزندگي خويش بيش از همسايه اش دلبستگي دارد .
اين طبيعي است ؟
زندگي يک نوع محکوميت به مرگ است و درست بهمين خاطر است که بايد آن را طي کنيم و بدون آنکه يک ثانيه بخواب رويم و بدون آنکه ترديد کنيم و يا فکر شکستنش را بکنيم بايد آن را طي کنيم , ما که انسان هستيم و نه فرشته ...... و نه حيوان ...... ما که بشر هستيم ....

زندگي , جنگ و ديگر هيچ : اوريانا فالاچي

چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۲




اين جا ديدن بگو به چه كاری می‌آيد؟
از مويه و سرود چه سود؟

كودكان مجروح، اشباح خونچكان
فراز گورهای كنده در باغچه به ناخن‌های مادران
....
شهرهای صلح و فردا فرو غلتيد در عمق نفرين و عذاب
....
اين جا نشسته بودی نازنين‌ام در بی‌پناهی روزانه
اكنون مشت خاكستري
به باد رفته با خاكسترهای ديگر
هيچ‌ات نمی‌شناسد دنيا.ا

چه می‌جوييد
كه فردا را مرده به دنيا می‌كشانيد
بی‌نور صلح و اميد؟