جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۲

- خب، پسر ملجم، که شمشیر از رو بسته ای، کفه ترازو کدام سنگین تر؟ سخنان به این زودی باد می شوند، یا زوزه بادی بود که می گفت عاشقم؟

- تو که سخن مرا زوزه باد خواندی، در این توفان که در دلم افکندی دمی عطری بود که بی خویشم کرد!

- بس کن خارجی! جای تعارف نیست. او را نکشی مهر در دلم کشته ای! - ما یاران وی بودیم، و کسی بر وی بیشتر از برادر و پدرم شیفته نبود. و این برادر و پدر مرا جز به مهر او بر نیاوردند. پس چرا بر او خروج کردیم؟ تو خود می دانی! نخواست او را کسی بخوانند که دوستدار امارت دنیاست، و کسی که پیمان برای سود می شکند. به آن جهان خود اندیشید نه این جهان ما! اینهمه نیکی را که تاب می آرد؟ صفی بر این همه نیکی شوریدند و صف روبروی او بستند، تیغ در تیغ، و خون دادند! و آن میان چه کسی عزیزتر از برادر و پدرم؟ خب، پسر ملجم، مرا کسی در کنار، برای خونخواهی نیست، دست از آستین انتقام در آر، او را بکش و مرا بدست بیاور!

- نه- مگو قطامه که در خون وی - تو محال می جویی!

- محال؟ هه - کجا شد روزی که مردان عرب در عشق نفیر جنون می زدند؟ کجا شد روزی که از جنون عشق، محال ممکن می شد؟

- تو خود آن محال ممکنی قطامه! طاعنان زبان می بندند چون طعنه های تو بشنوند! آیا شرط عشق است عشق به شرط؟

- آیا نیست؟ آیا خداوند بهشت به شرط طاعت نداد؟

- آه آری - بهشتی است روی تو که دوزخ از یادم می برد!

- به خدا که معلقه می خوانی و کم نیستند آنها که از تو بهتر بخوانند! شمشیرت اسیر غلاف است - و بیزار می کندم از اسیری!

- تا کی خاک بر سر کنم از آن گیسو که بر باد می دهی؟ لب تر کن، که آتشم چاره ای جز آب ندارد!

- به خدا که روزه عشق را وا نمی کنم مگر به افطاری سرخ! تو آخرین مرد جهان نیستی پسر ملجم. اگر هست پیاده مردی که در عوض تیغ قصیده بخواند، پس تواند بود سواره مردی نیز که جای غزل تیغ برکشد!

- از غیرت آتشم می زنی قطامه!

- عشق را گویند کوری است کر! نه عیب می بیند و نه می شنود. مرا عیب های بسیار است پسر ملجم، که کمترینش قطامه بودن است. نه - مرا غیرت بر تن کسوتی عاریه نیست! روزی که پیرهن برافکنم خواهی دید که تن همه غیرتم!

- سرم کوره حداد است، و این آری و نه، پتک هایی که در آن می کوبند! گیسوی بلند توام یاد از آن پلی است که از آن باید گذشت. روی خوب تو شفیع من است اگر حسابی باشد... من کی ام؟ پیری پخته، خام جوانی؟ چرا کشتی این عشق باید از دریای خون بگذرد؟ سکان به من مده قطامه که موج های واژگون کننده در راه است!

- تو کفر می گویی پسر ملجم.اگر ما گنهکاریم از آنست که خدایمان چنین خواسته! و اگر به اسفل درکات دوزخ افکنده شویم از آنست که در ازل بر ما چنین نوشته شده! و اگر بدی بر تو نوشته باشند و خوبی کنی، خلاف خواست ویی، و بر وی کافری پسر ملجم! گفتی دوزخ؟ نترس و نپرس خارجی! بهشت و دوزخ پیش از ما در کتاب محفوظ، و از پیش، تقسیم شده، و آن جای دوستانی است که خدا شایسته دوستی خود آفریده، نه جای من و تو! - و اگر بیزاری من ترا بس نیست پس بشنو پسر ملجم! من بر وی عاشقم، و تا هست با کسی دست ندهم. نمی توانم با دوکس سر کنم، یکی زیر سقف و یکی در خیال. سرش را بیار، و تنم از آن تو!

- چنین مگو قطامه. تو دلی داری که تند می زند - نه به تندی دل من در دیدار تو! - ولی عاشق او نیستی!

- چرا نباشم؟ چیست که در او نیست؟ شجاعتش؟ کدامتان دومی او هستید؟ و انصاف، که بدان مثل است؟ و عدالتش، که آن را به ستم به خود مسلم کرد؟ و نرمدلی اش نسبت به زنان-؟

- نرمدلی گفتی؟ و گفتی زنان؟

- زنی آبستن زنا کرده بود و می رفتند سنگسارش کنند. از او پرسیدند حکم تو چیست؟ گفت نمی بینید فرزندی در شکم دارد؟ صبری چندان که بار بگذارد، که شما بر وی حاکمید نه فرزند وی! - و خوب می دانست چون بچه بیاید شیر مادر می خواهد و دامن مهربانی وی و این، زن را نجات خواهد داد.

- لگد مال شتران شوی قطامه، که مرا لرزاندی!

...

- ... به خدا کار به امشب نمی کشد!

- کجایی شب؟

- اگر زودتر از آن گرفتار شوم که تیغم به کار آید، نه به تو وفا کرده ام نه به خود نه به او. و اگر سپس تیغ گرفتار شدم کی دیگر وصل روی خوب تو ببینم؟ و چه سود که گویی عاشقم شمشیرزنی یکتا بود، نه چون هر ترسویی لاف زنی، وقتی مرا لای جرز نهاده باشند یا زنده به گور کرده باشند یا پاره پاره یا سنگسار؟

- هیهات که حساب سود و زیان می کنی پسر ملجم! از آن هنگام که بی برادر و پدر، تنهای جهان شدم، مردی ندیدم بی حساب سود و زیان! و گفتم تو فرق می کنی. گفتم تو مرا برادری و پدری و عاشق! گفتم مرا در پناه می گیری! و مرا که دستی ندارم به شمشیر،، دست و شمشیری! هیهات قطامه، جهان همین بوده و هست. نمی شنود! و تفاوت نمی کند که به نام چه خدایی سوگندش دهیم. هیهات قطامه، چشم از کین عزیزان خود بپوش! ترسو لاف می زند، و پهلوان اسب جدایی زین می کند! در تنهایی خود بمان، و خون دل بخور به یاد خون برادر و پدر، و مردی در جهان مجوی که شمشیر خشم تو باشد!

- من شمشیر خشم توام قطامه، و خشم خویش نیز! کار به امشب نمی کشد! چه سنگسارم کنند یا زنده به گور، من بازوی توام! این شمشیر خشم توست کشیده از نیام! همین شبانه چون ترسویان کمین می کنم، و چون پهلوانان تیغ می کشم، و بر فرقش چنان می کوبم که خون بر رخ خورشید کشد، و چشم عرش را به صبحی نو خیره کند!...

مگر در کتاب خدا گفته نشده که در دو دنیا کاری نمی شود، مگر که در ازل بر لوح محفوظ نوشته باشند؟ و اگر این بر من نوشته شده، چگونه از فرمان آسمان سر پیچم؟ و بدان به درستی که اگر خدا نخواهد این نمی شود. و اگر شد، مقصر من نیستم! من تنها عاملی در دست خدای قهارم، و
آنچه می کنم خواست اوست! هه، از خود نمی پرسی که چرا خداوند علیه بهترین بنده خود است، و دشمن او را نصرت می کند؟...

نمايشنامه "مجلس ضربت زدن " بهرام بيضايی