چند اين شب و خاموشي ؟ وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه که بر خيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پرآتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم.
جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲
از ره رسيده ايم
با قامتي به قصد شکستن
لات و منات را که شکستيم
عزي ديگر عزيز نمي ماند
ما از جنس پينه کفش به پا داريم
هر چند اين کفشهاي کهنه ما درد ميکند
اما با کفشهاي خستگي خود
از ره رسيد ه ايم نمروديان هميشه به کارند
تا هيمه اي به حيطه آتش بياورند
اما
ما را از آزمايش آتش هراس نيست
ما بارش هميشه باران کينه را
با چتر هاي ساده عرياني احساس کرده ايم
ما را به جز برهنگي خود لباس نيست
با قامتي به قصد شکستن
لات و منات را که شکستيم
عزي ديگر عزيز نمي ماند
ما از جنس پينه کفش به پا داريم
هر چند اين کفشهاي کهنه ما درد ميکند
اما با کفشهاي خستگي خود
از ره رسيد ه ايم نمروديان هميشه به کارند
تا هيمه اي به حيطه آتش بياورند
اما
ما را از آزمايش آتش هراس نيست
ما بارش هميشه باران کينه را
با چتر هاي ساده عرياني احساس کرده ايم
ما را به جز برهنگي خود لباس نيست
چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۲
ای آزادی، تو را دوست دارم. به تو نيازمندم. به تو عشق می ورزم. بی تو زندگی دشوار است. بی تو من هم نيستم. هستم، اما من نيستم. موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی اميد، سرد، تلخ، بيزار، بدبين، کينه دار، عقده دار، بی روح، بی دل، بی روشنی، بی شيرينی، بی انتظار، بيهوده، منی بی تو، يعنی هيچ!
ای آزادی، من از ستم بيزارم. از بند بيزارم. از زنجير بيزارم. از زندان بيزارم....
ای آزادی، من از ستم بيزارم. از بند بيزارم. از زنجير بيزارم. از زندان بيزارم....
جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲
یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲
شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲
گفتگو با خدا
ظريفي از خدا سوال کرد: خدايا چه چيز در رفتار انسانها شما را متعجب ميسازد؟
خداوند پاسخ داد:
اينکه آنها از کودکيشان زود خسته ميشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو ميکنند که به کودکي باز گردند.
اينکه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند
اينکه آنها با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش ميکنند , نه در حال زندگي ميکنند و نه در آينده
اينکه به گونه اي زندگي ميکنند گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي ميميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند
بعد او از خدا پرسيد دو ست داريد انسانها چه چيزي یاد بگيرند؟
خداوند پاسخ داد:
اينکه آنها بياموزند که نميتوانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد فقط ميتوانند خودشان کسي را دوست داشته باشند
بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد که زخم هاي عميقي در قلب انان که دوستشان دارند ايجاد کنند اما سالها طول ميکشد تا آن زخم ها را التيام بخشند
بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد
بياموزند که کافي نيست که فقط ديگرا ن را ببخشند بلکه بايد بتوانند خود را نيز ببخشند
آنها بايد بدانند که من اينجا هستم هميشه هميشه هميشه
ظريفي از خدا سوال کرد: خدايا چه چيز در رفتار انسانها شما را متعجب ميسازد؟
خداوند پاسخ داد:
اينکه آنها از کودکيشان زود خسته ميشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو ميکنند که به کودکي باز گردند.
اينکه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند
اينکه آنها با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش ميکنند , نه در حال زندگي ميکنند و نه در آينده
اينکه به گونه اي زندگي ميکنند گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي ميميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند
بعد او از خدا پرسيد دو ست داريد انسانها چه چيزي یاد بگيرند؟
خداوند پاسخ داد:
اينکه آنها بياموزند که نميتوانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد فقط ميتوانند خودشان کسي را دوست داشته باشند
بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد که زخم هاي عميقي در قلب انان که دوستشان دارند ايجاد کنند اما سالها طول ميکشد تا آن زخم ها را التيام بخشند
بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد
بياموزند که کافي نيست که فقط ديگرا ن را ببخشند بلکه بايد بتوانند خود را نيز ببخشند
آنها بايد بدانند که من اينجا هستم هميشه هميشه هميشه