جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲

چند اين شب و خاموشي ؟ وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه که بر خيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پرآتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم.

پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲

از ره رسيده ايم
با قامتي به قصد شکستن
لات و منات را که شکستيم
عزي ديگر عزيز نمي ماند
ما از جنس پينه کفش به پا داريم
هر چند اين کفشهاي کهنه ما درد ميکند
اما با کفشهاي خستگي خود
از ره رسيد ه ايم نمروديان هميشه به کارند
تا هيمه اي به حيطه آتش بياورند
اما
ما را از آزمايش آتش هراس نيست
ما بارش هميشه باران کينه را
با چتر هاي ساده عرياني احساس کرده ايم
ما را به جز برهنگي خود لباس نيست
من همسفر شراب از زرد به سرخ
يا همره اضطراب از زرد به سرخ
يک روز به شوق هجرتي خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۲

ای آزادی، تو را دوست دارم. به تو نيازمندم. به تو عشق می ورزم. بی تو زندگی دشوار است. بی تو من هم نيستم. هستم، اما من نيستم. موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی اميد، سرد، تلخ، بيزار، بدبين، کينه دار، عقده دار، بی روح، بی دل، بی روشنی، بی شيرينی، بی انتظار، بيهوده، منی بی تو، يعنی هيچ!
ای آزادی، من از ستم بيزارم. از بند بيزارم. از زنجير بيزارم. از زندان بيزارم....

جمعه، آبان ۰۲، ۱۳۸۲

زيستن را در لحظه بياموز و از جميع فرداها پيکر کينه توز بطالت را ميافرين
هليا , ما ميتوانستيم ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خويش کني» . آنگاه ما هرگز نفرين کنندگان امکانات نبوديم .
شايد شاي ما نيز عروسکهاي کوکي يک تقدير بوده ايم ... نمي دانم
زندگي طغياني است بر تمام درهاي بسته و پاسداران بستگي .
هر لحظه اي که در تسليم بگذرد لحظه اي است که بيهودگي و مرگ را تعليم ميدهد.
فرصتي براي بخشيدن , فرصتي براي از ياد بردن
اين مهلتي است که تو از دست خواهي داد
و روزي دانستيم و تو نيز خواهي دانست که زمان, چاودان بودن همه چيز را نفي ميکند
پوسيدگي بر هر آنچه پنهان شده است دست مي يابد و افسوس به جاي مي ماند.

پنجشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۲

يک سنگ بر پيشاني سنگي کوه خورد. کوه خنديد و سنگ شکست. يک روز کوه ميشکند . خواهي ديد.
تقدير من تقدير همه کس نيست .
کسي خواهد آمد
به اين بينديش!
هيچ پيامي آخرين پيام نيست و هيچ عابري آخرين عابر
کسي مانده است که خواهد آمد . باور کن ! کسي که امکان آمدن را زنده نگه ميدارد.
بنشين به انتظار!

یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲

آهسته مي آيي , آهسته آهسته
انگار گامت را دست زمان بسته
آهسته مي آيي از آن نديده سر
با يک جهان آواز خاموش ودلخسته
نشکفته بعد از تو آئينه در چشمم
پيداست عهدش را با تو نشکسته
گل ميکند خورشيداز پلک نمناکم
وقتي تو مي آيي در خوابم آهسته

همراه من هستي در خواب و بيداري
همراه تو هستم چون سايه پيوسته

شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲

گفتگو با خدا
ظريفي از خدا سوال کرد: خدايا چه چيز در رفتار انسانها شما را متعجب ميسازد؟
خداوند پاسخ داد:
اينکه آنها از کودکيشان زود خسته ميشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو ميکنند که به کودکي باز گردند.
اينکه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند
اينکه آنها با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش ميکنند , نه در حال زندگي ميکنند و نه در آينده
اينکه به گونه اي زندگي ميکنند گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي ميميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند
بعد او از خدا پرسيد دو ست داريد انسانها چه چيزي یاد بگيرند؟
خداوند پاسخ داد:
اينکه آنها بياموزند که نميتوانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد فقط ميتوانند خودشان کسي را دوست داشته باشند
بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد که زخم هاي عميقي در قلب انان که دوستشان دارند ايجاد کنند اما سالها طول ميکشد تا آن زخم ها را التيام بخشند
بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد
بياموزند که کافي نيست که فقط ديگرا ن را ببخشند بلکه بايد بتوانند خود را نيز ببخشند
آنها بايد بدانند که من اينجا هستم هميشه هميشه هميشه