جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲

چند اين شب و خاموشي ؟ وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه که بر خيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پرآتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم.

هیچ نظری موجود نیست: