یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۳

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳

وفا نکردي و کردم
خطا نديدي و ديدم
رميدي و نرميدم
گذشتي و نگذشتم
شکستي و نشکستم
گسستي و نگسستم


بعد ازاين يا گردبادم يا در اين صحرا مانم
تا رسم در رهگذارت يا رسي در رهگذارم

اگر که خانه به دوشم
اگر که باده پرستم
کجا که با تو نبودم
کجا که بي تو نشستم

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۳

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳

.....
مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند.
.......

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۳

زان طره پر پيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هرکس که اياري کند
هرزمان گويم که بگريزم زعشق
عشق پيش از من به منزل ميشود
نمي دونم چه کردي با دل ما
رهي بگشودي و صدراه بستي
دل رفت و صبر ودانش
ما مانده ايم و جاني
کان نيز هم برايد
چون قسمت ما روز ازل جام بلا بود
پيداست که تا شام ابد واله ومستيم
ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم
پوشيده چه گوئيم همينيم که هستيم

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۳

تو را ناديدن ما غم نباشد
که در خيلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روي
و ليکن چون تو در عالم نباشد



زندگي کردن من مردن تدريجي بود
آنکه جان کند تنم ,عمر حسابش کردم

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۳

جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۳

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳

گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد
گر تو نگيريم دست , کار من از دست شد

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۳

اگر روم زپي اش فتنه ها بر انگيزد
ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد
تو عمر خواه و صبوري که چرخ شعبده باز
هزار بازي از اين طرفه تر برانگيزد

بر آستانه تسليم سر بنه حافظ
که گر ستيزه کني روزگار بستيزد

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۳

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳

واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است
......
گهي بر درد بيدرمان بگريم
گهي بر حال بي سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلي بيهوده پندم

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳

گرچه راهي است پراز بيم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
گر آمدم به کوي تو چندان غريب نيست
چون من , در آن ديار هزاران غريب هست
سلام رهگذران عزيز
دوتا پست پاييني مربوط به ديواري ميشه که بيخبر جلوم سبز شد و من خوردم بهش .بنابراين کسي به خودش نگيره لطفا. :))

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۳

مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت
خرابم مي کند هردم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايي شبي يارب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
تو گر خواهي که جاويدان جهان يکسر بيارايي
صبا را گو که بردارد زماني برقع از رويت

وگر رسم فنا خواهي که از عالم براندازي
برافشان تا فرو ريزد هزاران جان زهر مويت
من و باد صبا مسکين دو سرگردان بي حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۳

صيدم من و صياد او
من بنده و آزاده او
ويرانه من آباده او

اي داد اي بيداد او
باروي او آنسو کنم
بادرد عشقش خو کنم
هر دم بسويش رو کنم
چون مرغ حق هو هو کنم
من قطره او درياي من
من مست و او صحراي من
من بنده او مولاي من
من لا و او الاي من
هوشيار او ديوانه من
شمع است او پروانه من
افسونگر او افسانه من
ميخانه او پيمانه من

با من صنما دل يک دله کن
گر سر ننهم وانگه گله کن


Posted by Hello

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳

شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۳


ديده دريا کنم وصبر به صحرا فکنم
واندرين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهي
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلي آنجاست که دلدار آنجاست
ميکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم


...
تا کي ناله , تا کي مويه
برخيز با خيل مستان چو مي خاموش و جوشان
بنشين با مي پرستان بدور از خود فروشان
مگر از زندگاني مراد دل ستاني
مراد دل ستاني مگر از زندگاني

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳


 Posted by Hello
صبح است ساقيا قدحي پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را زجام باده گلگون خراب کن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش مي طلبي ترک خواب کن
روزي که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار, کاسه سر ما پر شراب کن

گفت و گو آئين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت برو بگماشتيم
نکته ها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم

تو که با ما سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم
بنده پير خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۳

در انتظار خورشيد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد
بيا تا زندگاني , زندگاني را زسر گيرد


جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳

خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود
بهر درش که بخوانند بي خبر نرود
سواد ديده غم ديده ام به اشک مشوي
که نقش خال تو ام هرگز از نظر نرود
زمن چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا که بي سر زلف توام بسر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آب روي شريعت بدين قدر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول بدست حافظ ده
بشرط آنکه ز مجلس سخن بدر نرود

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۳

هشيار کسي بايد کز عشق بپرهيزد
وين طبع که من دارم با عقل نياميزد
آنکس که دلي دارد , آراسته معني
گر هر دو جهان باشد , در پاي يکي ريزد
گر سيل عقاب آيد , شوريده نينديشد
ور تير بلا بارد , ديوانه نپرهيزد
آخر نه منم تنها , در باديه سودا
عشق لب شيرينت , بس شور برانگيزد
بي بخت چه فن سازم , تا برخورم از وصلت؟
بي مايه زبون باشد , هر چند که بستيزد
فضلست اگرم خواني , عدلست اگرم راني
قدر تو نداند آن , کز زجر تو بگريزد
تا دل بتو پيوستم ,راه همه دربستم
جايي که تو بنشيني , بس فتنه که بر خيزد
سعدي نظر از رويت , کوته نکند هرگز
ور روي بگرداني , در دامنت آويزد
گروهي هم نشين من , خلاف عقل و دين من
بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل
ملامت گوي عاشق را چه گويد مردم دانا
که حال غرقه در دريا نداند خفته در ساحل
زعقل انديشه ها زايد که مردم را بفرسايد
گرت آسودگي بايد برو عاشق شو اي عاقل

جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۳

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سياهي
نگاه دار دلي را که برده اي به نگاهي
مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آنکه در اقليم حسن بر همه شاهي
شب چو تنها مينشينم با خيالت گرم راز
هر نوا آيد به گوشم گويم آواي توست
صبحدم چون بگذرم از کوچه هاي آشنا
هر کجا پا مينهم , بينم که جاي پاي توست

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۳

بگريزيم , شتاب عبثي در پيش است
بگريزيم , شتاب عبثي در پيش است
بگريزيم , شتاب عبثي در پيش است
گورزاريست زمين!
ماهيان ميدانند
عمق هر حوض به اندازه دست گربه است !
با اشک هايمان
بهتان به جاودانگي درد مي زنيم
با دردهايمان
تهمت به عشق
بيگانگي رسالت ما بود.

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۳

مطمئن ترين گنگي ها خاموش شدن نيست , حرف زدن است

همه انسانها بطور يکسان محکوم اند که روزي بميرند.
تصميم گرفتم مثل وقتي که آدم از صخره اي به صخره ديگر مي پرد تا از رودخانه ژرفي بگذرد از ثانيه اي به ثانيه اي ديگر بروم , خيس از پشنگ آب , ترو تازه اما نه غرق شده.

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۳

هنوز منتظرم که برگردي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود
روي در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟
خرقه بر دوش و ميان بسته بزنار چه سود؟
هرکه او سجده کند پيش بتان در خلوت
لاف ايمان زدنش بر سر بازار چه سود؟
يکي را ديدم اندر چايگاهي
که ميکاويد قبر پادشاهي
بدست ار بارگاهش خاک ميرفت
سرشک از ديده ميباريد و ميگفت
ندانم پادشه يا پاسباني
همي بينم که مشتي استخواني
برين يکي شده بودم که گرد عشق نگردم
قضا عشق در آمد بدوخت چشم درايت

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۳


ÎáÞÊ Posted by Hello
از در درآمدي و من از خود بدر شدم
گفتي کزين جهان بجهان دگر شدم
گوشم براه تا که خبر ميدهد زدوست
صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي بسر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت
که اول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش به صيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم
گويند روي سرخ تو چه زرد کرد؟
اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳


cloudes Posted by Hello
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايي و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
مارا سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتي زخاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتري
م
ما با توايم و نه با تو اينت بلعجب
در حلقه ايم با تو وچون حلقه بر دريم
نه بوي مهر ميشنويم از تو اي عجب
نه روي آنکه مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم؟
ما خود نميرويم دوان از قفاي کس
آن ميبرد که ما بکمند وي اندريم

سعدي تو کيستي که درين حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۳

...
کوتاه است در پس آن به که فروتن باشي
.....
غلغله آن سوي در زاده باور توست , نه انبوهي مهمانان
که آنجا تو را کسي به انتظار نيست.
....
ديري با من سخن به درشتي گفته اييد
خود آيا تا ب تان هست که پاسخي درخور بشنويد
ديري با من سخن به درشتي گفته اييد
خود آيا تا ب تان هست که پاسخي به درستي بشنويد
به درشتي بشنويد
؟!

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳


خيزيم و دمي زنيم پيش ازدم صبح
کاين صبح بسي دمد که ما دم نزنيم
اين قافله عمر عجب ميگذرد
درياب دمي که با طرب ميگذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را که شب مي گذرد

به کدام مذهب هستي ,ز کدام ملت هستي
که کشند عاشقي را , که تو عاشقم چرايي
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردي که درون خانه آيي

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳

نقل از نميدونم کي
مشکل دنيا اينه که اونايي که عاقلند همش شک ميکنند , اما نادونها هميشه مطمئن از تصميماتشون هستن

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳

عمرت تا کي بخود پرستي گذرد
يا در پي نيستي و هستي گذرد
مي نوش که عمري که اجل در پي اوست
آن به که بخواب يا مستي گذرد
من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده کشيده بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم
اي آمده از عالم روحاني تفت
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي خور چو نداني از کجا آمده اي
خوش باش نداني بکجا خواهي رفت

جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۳

بازهم چندتا نکته
مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانکي شان
به کسي غبطه نخور
به جز مواردي که مربوط به مرگ و زندگي است , همواره خود را رها کن و آسوده باش . هيچ چيز آنقدر که در ابتدا به نظر ميرسد , مهم نيست
به ديگران فرصتي دوباره بده اما نه سه باره
به بهانه اين که پولي براي فرزندانت به ارث بگذاري ناخن خشکي نکن
براي بوييدن گل هاي سرخ وقت صرف کن
چند نکته
يادت باشد که موفقيت يک شبه , معمولا پانزده سال طول مي کشد.
هرگز توان خودت را در تغيير دادن خويش , دست کم نگير.
هرگز توان خودت را در تغيير دادن ديگران , دست بالا نگير.
خودت را به راحتي زير دست و پا نينداز. ياد بگير که کوتاه و مودبانه نه بگويي
پل هاي پشت سرت را خراب نکن . متعجب خواهي شد اگر بداني که بارها ناچار خواهي بود از همان رودخانه عبور کني
وقتي کسي از تو ميخواهد که با او صادق باشي حرف هايش را باور نکن

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۳

چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳

اگرت مراد باشد که نميري و بماني
برهان ز جهد خود را زجهان دون فاني
زتن و زجان و از دل بگذر مساز منزل
که شود مراد حاصل بمراد و کامراني
تو زکفر و دين گذر کن تو زصلح و کين گذر کن
ز زمانه هين گذر کن چو وراي اين زماني
بجمال عشق الا زوجود خويش لا شو
زخودي گزين تبرا ببقاي جاوداني
بنگر که دانه در گل گل و برگ و ميوها شد
زسفول بر علا شد بفتوح آسماني
چو توئي فقير بينا چو دلت بپر ببالا
که تراست صد ولايت بجهان بي نشاني

در دل و جان خانه کردي عاقبت
هر دو را ديوانه کردي عاقبت
آمدي کاتش درين عالم زني
وانگشتي تا نگردي عاقبت
اي زعشقت عالمي ويران شده
قصد آين ويرانه کردي عاقبت
من ترا مشغول مي کردم دلا
ياد آن افسانه کردي عاقبت
عشق را بيخويش بردي در حرم
عقل را بيگانه کردي عاقبت
دانه اي بيچاره بودم زير خاک
دانه را دردانه کردي عاقبت

اي دل مجنون و از مجنون بتر
مردي و مردانه کردي عاقبت
کاسه سر از تو پر از تو تهي
کاسه را پيمانه کردي عاقبت
غير عشقت راه بين جستيم نيست
جز نشانت همنشين جستيم نيست
آنچنان جستن که مي خواهي بگو
کانچنان را اينچنين جستيم نيست
بعد از اين بر آسمان جوييم يار
زانک ياري در زمين جستيم نيست
بهتر آن باشد که محو اين شويم
کز دو عالم به ازين جستيم نيست
خاتم ملک سليمان جستنيست
حلقها هست و نگين جستيم نيست
آنچنان صورت که شرحش ميکنم
جز که صورت آفرين جستيم نيست
اندر آن صورت يقين حاصل شود
کز وراي آن يقين جستيم نيست
جاي آن هست ار گمان بد بريم
زانکه بي مکري امين جستيم نيست
پشت ما از ظن بد شد چون کمان
زانک راهي بي کمين جستيم نيست

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳

بيدار شو بيدار شو هين رفت شب بيدار شو
بيزار شو بيزار شو و زخويش هم بيزار شو
در مصر ما يک احمقي نک ميفروشد يوسفي
باور نميداريمرا اينک سوي بازار شو
مشنو تو هر مکر و فسون , خون را چرا شويي بخون
همچون قدح شو سرنگون وانگاه دردي خوار شو
در گردش چوگان او چون گوي شو چون گوي شو
وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو
آمدنداي آسمان آمد طبيب عاشقان
خواهي که آيد پيش تو بيمار شو بيمار شو
اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان
گر يارغاري هين بيا در غار شو در غار شو
تو مرد نيک ساده اي زر را بدزدان داده اي
خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو
خاموش وصف بحر و در کم گوي در درياي او
خواهي که غواصي کني دم دار شو دم دار شو

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۳

اين کيست اين , اين کيست آين , اين يوسف ثانيست اين
خضرست است والياس اين مگر يا آب حيوانيست اين
امروز مستيم اي پدر توبه شکستيم اي پدر
از قحط رستيم اي پدرامسال ارزانيست اين
اي مطرب داوودم آتش بزن بر رخت غم
بردار بانک زير و بم کين وقت سرخوانيست اين
مست و پريشان توام , موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام اين عيد قربانيست اين
رستيم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
اي خاک بر شرم و حيا هنگام پيشانيست اين
هر جسم را جان ميکند جانرا خدادان مي کند
داور سليمان ميکند يا حکم ديوانيست اين
خورشيد رخشان ميرسد مست و خرامان ميرسد
با گوي و چوگان ميرسد سلطان ميدانيست اين
هر جا يکي گويي بود در حکم چوگان مي دود
چون گوي شو بي دست و پا هنگام وحدانيست اين
گويي شوي بي دست و پاي چوگان او پايت شود
در پيش سلطان ميدوي کين سير ربانيست اين
آن آب باز آمد بجو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزي مگو کين بزم سلطانيست اين
بسم الله اي روح البقا بسم الله اي شيرين لقا
بسم الله اي شمس الضحي بسم الله اي غين اليقين

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳

آن کس که تورا شناخت جان را چه کند
فرزند و عيال و خانمان را چه کند
ديوانه کني هردو جهانش بخشي
ديوانه تو هر دو جهان را چه کند

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۳

اگر منتظر فرصت مناسب شويد , شايد تا ابد در انتظار بمانيد . پس از همان جايي که هستيد و با آنچه داريد شروع کنيد
افراد بسياري را ديدم که براي اثبات برتري دين خود , دست به هر کار يميزنند, وارد مباحثاتي بي انتها مي شوند, براي اثبات آن مي جنگند و حاضرند که جان خود را ببازند .اما افراد اندکي ديدم که مطابق با تعاليم دين خود زندگي مي کنند و گواه راستين تعاليم برتر دين در زندگي هستند
دستهايي که ياري مي رسانند مقدس تر از دستهايي هستند که دانه هاي تسبيح مي گردانند.

مردم بر سه گروهند :
بي خرد , نيمه خردمند, خردمند
زندگي براي مردم بي خرد ارزش زيستن ندارد.
انسانهاي نيمه خردمند مي کوشند تا زندگي را ارزشمند کنند .
خردمندان زندگي را چنانچه هست , مي پذيرند و در مي يابند که ارزشمند است.

اين نويسنده ها هم همش کلي گويي ميکنند . کاش يکي مي گفت از کجا مي شه فهميد که زندگي يکي ارزشمنده !ومعيار هاي زندگي ارزشمند چيه؟
انسانها عموما چنان سرگرم تغيير دادن شرايط زندگي خود هستند که فرصتي براي تغيير دادن خود ندارند .

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۳

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳

اي با من و پنهان شده , از دل سلامت مي کنم
تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت ميکنم

چه دانستم که این سودا مرا زين سان کند مجنون
دلم را دوزخي سازد و چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم برآرد سر خورد آن آب دريا
چونان درياي بي پايان , شود بي آب چون هامون
چون اين تقدير ها آمد,نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون

مولانا

چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۳

مهره سرخ - سياوش کسرايي
گفتگوي سهراب با فردوسي

....
اي پرخرد حکيم سخن ساز
با نقطه اي ز خون
پايان گذاشتي
آن قصه را که عشق
ديباچه مي نوشت در آغاز!
پروردي ام چه نيک و
رها کردي ام چه زود!
اي گرد آفرين به نگارش آيينت اين نبود
....
مي آمدم به ره چه پاک و چه پويا
غافل , کاندر ميان آدمي و آرزو رهي ست
هر چند پر کشش , اما بسا بساست خطاخيز و مرگ زا
مي آمدم تا داد و دوستي بر تخت بر نشانم
کاخي به داد بر کشم و مهرپروري
درها چو بر گشايم بر گنج و خواسته
ديگر کسي گرسنه نخسبد به خاک ما

آخر چگونه با تو بگويم من اي حکيم
ما در جدال مرگ به تاريکي :
فرزند با پدر.
وان چهره هاي زشت سزاوار دشمني
پنهان به گوشه ها بر ما نظاره گر
....
پور و پدر برابر هم تيغ ميکشند
اما پايي نه در ميان
دستي نه پيشگير
يک لب به مهرباني و پيوند باز نه!
....
ميرفت تا پسر بکشد
يا خود افتد
زال زرت چه شد که به تدبير مي نشت
سيمرغ رهنماي کجا بود
آن قاف آشيان!؟
...
لب بسته خامشان
فرمانبران رام کدام آفرينشند؟
اينان به خامشي
آيا نه هيمه هاي مددکار آتشند؟
....
جنگ و شکست و بي کسي و غم
پاداش کدام گناه است
اين ستم ؟
...
اما حکيم ,
بر پرده سياهي شب چشم کرده تنگ
زانديشه اي , به گفتن پاسخ
دارد دمي درنگ
....
آرام , اي آرزوي تنگدلان بر کشيده نام
تا تارک سلاله رستم
چه جاي شکوه و اندوه
پرمايه پهلوان
درخورد پهلواني اين قصه کن تمام
تندي چرا به من؟
کشور کرا و شاه کجا و سپه کدام ؟
من در پي افکنيدن اين کاخ مردمي
وين نظم رنجبار
گوينده اي حکيمم
آيينه دار سيرت و سيماي روزگار
....
اما حديث مرگ تو انسان پر بها!
نشناختي مرا که در همه اين دفتر درشت
حتي نمونه وار
آزار مور دانه کشي را فراز خاک
فرمان نميدهم ؟
نه من نمي کشم
گردونه هاي ساکت و سنگين مرگ را
آن را کسان به شيوه و کردار گونه گون
همراه ميکشند .
نه من به باغ خويش
بي گاه بر نمي کنم از شاخه , برگ را !
.....
بگذار يک راز سر به مهر گويمت آشکار
اين مهره شگرف
معجون مرگ و جان داروست
ميرايي و شکفتگي جاودان در اوست

سهراب , خون تو
همراه خون سرخ سياوش
اسفنديار و رستم و بسيار چهره ها
گمنام يا بنام
از هر فراز در شط شهنامه ريخته ست
اين رود پر خروش
ديري ست
کز چنبر زمانه بدخو گريخته ست
اين رود ميرود
تا دشتهاي سوخته را بارور کند
گر دست پر توان و خداوندي خرد
عطري ز باغ خاطره بر پرده آورد
سيماي آرزو
مغموم و ناتمام - بدين گونه اي که هست -
بر سقف هر نگاه نمي ماند

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳

هرکه دلارام ديد از دلش آرام رفت
چشم ندارد قرار هرکه درين دام رفت
گر به همه عمر خويش با تو بر آرم دمي
حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت
هرکه دلارام ديداز دلش آرام رفت
چشم ندارد قرار هرکه در اين دام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳

اگر گلي هراسان روز باران تو دادي پناهش

چه هراس باد و باران گل نسرين
تو که سر پناه هرگم شده بودي
در ميان سيل و طوفان گل نسرين
تو چراغ راه هر گم شده بودي

اي عزيز دل انگيز بلقيس جان عندالمطالبه هرآن کس که دندان دهد نان دهد

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۳

به هوش بودم از اول
که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم
نه عقل ماند و نه هوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني
که من قرارتدارم که از تو ديده بپوشم
مرا مگوي که سعدي
طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند مي ننيوشم

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳

خداوند اند لطافته اند رفاقته اند مرامه
دم کمال تبريزي و پرويز پرستويي گرم , اين فيلم مارمولک واقعا محشره

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳

شهسواران در غبار فتنه گم گشتند و رفت
نامشان از يادها , تصويرشان از قابها
ميدمد شبگير فروردين و بيدارم
باز شبگيري دگر, وز سال ديگر , باز
باز يک آغاز
.....
......
هر حکايت دارد آغازي و انجامي
جز حديث رنج انسان , غربا انسان
آه گويي هرگز اين غمگين حکايت را
هرچها باشد , نهايت نيست
بلي هيج ست و ديگر هيچ .
و گر جز هيچ باشد , پوچ .
سعادت ؟ آه .....
تهي را با فريب آميخته , و آنگاه
به دنبالش چنين پيموده چندين راه

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳

بيآ اي همسفر برخيز , برخيزيم
زمين زشت ست و نفرت خيز
بيا تا باز بر گرديم سوي آسمانها مان , شگفت انگيز
تماشا داشت -يادت هست ؟ آن صبح تماشايي
و زيبا بود آن عاليترين امکان زيبايي
و ميديدي , و ديدي , با تمام چشم و بينايي
و مي بيني , ببين , آري
در اوج آسمان
سعادت مي چمد , سر مي کشد هر جاي
به آذين با شکوه اورمزدايي
چو قمري مي سرايد نغمه جادويي "کوکو؟"
ولي مسکين زمين آلوده و زشت ست
و از دود و شرار وحشت و اندوه مالامال
در آفاقش به پروازند هر سو پيکهاي مرگ
در اين تاريکي مطلق
درين جو دريغ و درد
فرود آمد چگونه مي توانند آن دو زرين بال ؟
صداشان ميرسد : "کوکو؟کجا؟ هيهات!"
زمين به دوش خود الوند و بيستون را دارد
غبار ماست که بر دوش او گران بوده است

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳

دل گرفته


نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که ترکنم گلويي
به ياد آشنا من
همايون شجريان
کاش مي فهميدي
در خزاني که از اين دشت گذشت
سبزها باز ,
چرا زرد شدند
خيل خاکستري لک لک ها
در افق هاي مسي رنگ غروب
تا کجاهاي کجا کوچيده ست

کاش مي فهميدي :
زندگي محبس بي ديواري است
و تو محکوم
به حبس ابدي

کاش مي فهميدي :
دوستي آش دهن سوزي نيست
آرزو گور جوان مردان است
مرده از زنده
هميشه
هر آن
در جهان بيشتر است

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳

مهر آن متاعي نيست که بشود آزمود وپس از آن , ضربه يک آزمايش به حقارت آلوده اش نسازد
......
در آن طلا که محک طلب کند شک است
هر آشنايي تازه اندوهي تازه است ....
مگذاريد که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان


ما هرگز از آنچه نمي دانستيم و از کساني که نمي شناختيم ترسي نداشتيم ترس سوغات آشنايي هاست .

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۳

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

قلب را شايسته‌تر آن که به هفت شمشير ِ عشق در خون نشيند
گلو را بايسته‌تر آن که زيباترين ِ نام‌ها را بگويد
.....

من بي‌نوا بنده‌گکي سربه‌راه نبودم
و راه ِ بهشت ِ مينوي ِ من
بُز روِ طوع و خاک‌ساري نبود:

مرا ديگرگونه خدائي مي‌بايست
شايسته‌ي ِ آفرينه‌ئي
که نواله‌ي ِ ناگزير را گردن کج نمي‌کند.
و خدائي ديگرگونه آفريدم».



انتقاد حيوانات
مي ترسم که حيوانات انسان را به صورت موجودي همنوع خود , که عقل سليم حيواني را گم کرده است بدانند. مي ترسم آنها انسان را همانند حيواني عجيب و غريب , حيواني خندان , گريان و حيواني بدبخت تجسم کنند.

یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۳

دوست ميدارم آن را که چون تاس به سودش افتد , شرمسار شود و پرسد: نکند قمار بازي فريبکار باشم ؟ زيرا که خواهان فناست .
دوست ميدارم آن را همواره بيش از آنچه نويد ميدهد به جاي مي اورد.
دوست ميدارم آناني را که براي فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پي دليل نمي گردند , بل خويش را فداي زمين مي کنند تا زمين روزي از آن ابر انسان شود.
برده اي ؟ پس دوست نتواني بود.
خود کامه اي ؟ پس دوست نتواني داشت.
مرد را از زن هراس بايد آن گاه که زن عاشق است . چه آنگاه است که زن همه چيز را فدا ميکند و هيچ چيز ديگر را در نظرش ارجي نيست.
مرد را از زن هراس بايد آنگاه که زن بيزار است . زيرا مرد تنها در ژرفناي روان اش شرير است , اما زن بد ذات است .

اين نيچه هم عجب زن ها را مي شناسه !!!نکنه خودش هم زن بوده.

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۳

شبها آهنگي جانسوز
پيچد در قلب کوهستان
بانگي از نايي آتش بار
همچون بانگ ناي چوپان
تنها هر شب آنجا صيدي نيمه جان
دور از آشيان راهي بيکران مي پويد
نقش آرزو گاهي در زمين گه در آسمان مي جويد
مي جويد عشقي را کز دنيايي ديگر باشد
وز دنيايي بهتر باشد
چون شمعي همه شب بر رخ او خنده بارد
مهرش بر سر باشد
کي جان ناکامي کامش باشد
کي جان محنت هر جامش باشد
او از خون دل در جامش باشد
او از ياران ياري مي خواهد
او از مي هوشياري مي خواهد
مي خواهد صيدي وحشي رامش باشد
آه اما کي گردد کسي پيدا
يار غمخوار در اين دنيا
دل بايد ماند تنها

اين يکي از ترانه هاي امين اله رشيدي تو آلبوم افسونگره. توصيه ميکنم بگيرينش.

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳

داشت مي رفت آتش خورشيد
داشت مي امد شب چون دود

باز ميرفتيم و مي کرديم
رفته تا انجام را , آغاز


و دگر ره باز و ديگر بار
باز .... و باز ...... و باز

اگه اين روزمرگي ها حکمتي داره کاش يه جوري مي فهميديم , البته شايد اون موقع اوضاع خيلي بدتر ميشد چون الان که فکر ميکنيم آخرش مرگه , اينجوري حرص مي زنيم , اگه حکمتشو مي فهميديم احتمالا اوضاع خيلي افتضاحتر مي شد . ناداني هم عالمي داره
شنيدم ماجراي هر کسي , نازم به عشق خود
که شيرين تر ز هرکس , ماجراي ديگري دارم

سزايم نيست اين زندان و حرمانهاي بعد از آن
جهان گر عشق دريابد , جزاي ديگري دارم

چه بايد کرد ؟ سهم اين است , و من هم با سخن باري
زمان را هر زمان ذم و هجاي ديگري دارم
جواب هاي باشد هوي - مي گويد مثل - و اين پند
من از کوه جهان با هوي و هاي ديگري دارم
؟بالاخره نفهميدم : خوبها بدن يا یدها
بايد از خوبها بترسم يا از بدها
گيج شدم . البته از اولشم بودم
وه که در جهان کدام ابلهي به پايه ابلهي رحيمان رسيده است و در جهان چه چيز به اندازه ابلهي رحيمان مايه رنج فراهم کرده است !
واي بر آن عاشقاني که از رحمشان برتر پايگاهي ندارند!
شيطان روزي با من چنين گفت : "خدا را نيز دوزخي هست : دوزخ او عشق به انسان است "
و چندي پيش شنيدم که گفت : " رحم خدا به انسان او را کشت ."




چنين کفت زرتشت
بزرگترين خطر براي تمامي آينده بشر در وجود چه کساني است ؟ مگرنه در وجود نيکان ؟
در وجود آناني که چنين مي گويند و در دل چنين احساس مي کنند : " ما هم اکنون مي دانيم که خوب کدام است و عادلانه کدام . ما همچنين اين ها را داريم و اي بر آناني که اينجا هنوز مي جويند ! "
زيان نيکان زيان بارتر از هر زياني است که شريران توانند رسانند!
حماقت نيکان بي نهايت زيرکانه است
نيکان نتوانند که آفريد. آنان هميشه آغاز پايان اند.
آنان به صليب مي کشند هر آن کس را که ارزشهاي نو را بر لوح هاي نو بنگارد . آنان آينده را قرباني خود مي کنند. آنان تمامي آينده بشر را به صليب مي کشند.
نيکان هميشه آغاز پايان اند.

به نظر من اين حرفهاي نيچه فقط شامل نيکاني هست که فکر مي کنند ناجيان جهانند و مسئوليت نجات جهانيان از گمراهي به عهده ايشان است !

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

....
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي بازگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟
....
بةا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
کجا؟ هر جا که پيش آيد
بدانجايي که مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده شبگير شان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد : دير

بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلکنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
...
....
از بندگان عابد تو جز ريا نخاست
گرچه به جز حديث تو حرفي ميان نبود
هر چشم , با اشاره , ره خانه تو داشت
هر دل که راه يافتم از تو نشان نبود
....

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

....
حلاج ها بردار رقصيدند و رفتند
شيطان خدائي کرد , در اين دشت سوزان
اين قصر عاج افتخار آميز تاريخ
بر پاستي , از استخوان تيره روزان

تابوت خون آلود من گهواره تست
جنباندت دست پليد پير تقدير
هشدار , يک دنيا فريب و رنگ و بازيست
روزي شنيدي گر کسي مي گفت : تدبير

مي آئي و من ميروم , بدرود , بدرود
چيزي نياورديم و چيزي هم نبرديم
بيهوده بودن تلخ دردي بود اما ....
اما ...., چه درد انگيز , ما بيهوده مرديم
به مرگ دل بسپار
که بازگشتن از اين ره , فريب مي خواهد
اميد مي خواهد
دگر؟
نه , هيچ .
که پاي بسته , زهر کوه مي توان بگذشت
اگر فسانه اي اميد , راه توشه تست.

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۳

بازي کنيد
از باختن نهراسيد
هرگز شکست حقارت نيست
و پيروزي
پاسدار اسارت نيست
اين کهنه قصه را
زنجيرهاي پاره به من گفتند

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۳

عيد آمد و ما خانه خود را نتکانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم

ديديم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم

هر جا گذري غلغله شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم

آفاق پر از پيک و پيام است ولي ما
پيکي ندوانديم و پيامي نرسانديم

احباب کهن را نه يکي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يکي بوسه ستانديم

من دانم و غمگين دلت اي خسته کبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم

صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرک لنگ ز جويي نجهانديم

ماننده افسون زدگان , ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه بيهوده نخوانديم

از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسکين من و دل در خم اين زاويه مانديم

توفان بتکاند مگر اميد که صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتکانديم

پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۲

اگر روزم پريشان شد , فداي تاري از زلفش
که هر شب با خيالش خوابهاي ديگري دارم

من اين زندان به جرم مرد بودن مي کشم , اي عشق
خطانسلم , اگر جز اين خطاي ديگري دارم

بسي ديدم ظلمنا خوي مسکين ربنا گويان
من اما با اهورايم , دعاي ديگري دارم
راستين چند و چونها بشنو از نقال امروزين
قصه را بگذار
قهرمان قصه ها با قصه ها مرده ست
ديگر اکنون دوري و ديري ست
کاتش افسانه مرده ست
بچه ها جان !
پهلوان زنده را عشق ست
بشنويد از ما , گذشته مرد
حال را آينده را عشق ست
بشنويد اين پهلوان زنده را عشق ست
اي شمايان دوستدار مردگانيها
ديگر اکنون زندگي ما , زنده مايا نيم
ما که مي بينيد و مي دانيد
ما که ميگويند و مي خوانيد
و اي شمايان دوستدار پهلوانيها
سام نيرم , زال زر ماييم
رستم دستان و سهراب دلاور نيز
ما فرامرزيم , ما برزو
شهريار نام گستر نيز
....
من نه خوش بينم , نه بد بينم
من شد و هست و شود بينم
عشق را عاشق شناسد
زندگي را من
من که عمري ديده ام بالا و پايينش
که تفو بر صورتش , لعنت به معنايش

ديده اي بسيار و مي بيني
مي وزد بادي , پري را مي برد با خويش
از کجا؟ از کيست؟
هرگز اين پرسيده اي از باد؟
به کجا وانگه چرا؟ زين کار مقصد چيست؟
خواه غمگين باش ] خواهي شاد
باد بسيار است و پر بسيار, يعني اين عبث جاري است

آه ! باري بس کنم ديگر
هر چه خواهي کن , تو خود داني
گر عبث , يا هر چه باشد چند و چون
اين است و جز اين نيست
مرگ گويد هوم ! چه بيهوده
زندگي ميگويد : اما باز بايد زيست , بايد زيست
بايد زيست


اخوان

پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۲

آرش کمانگير
......
زندگاني شعله مي خواهد , صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
کودکانم , داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاري بود
روزگارتلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
زندگي سرد و سيه چون سنگ
....
ترس بود و بال هاي مرگ
کس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
...
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشک ها پر بار
.....
آخرين فرمان , آخرين تحقير
مرز را پرواي تيري ميدهد سامان!
گر به نزديکي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا تا چند؟
آه کو بازوي پولادين و کو سر پنجه ايمان؟
....
منم آرش
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن
به تنها تير ترکش آزمون تلخ تان را
اينک آماده
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل , اين جام پراز کين پر از خون
.....
درين پيکار
درين کار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمان داري کمانگيرم
..
بر اين پيکان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
....
شامگاهان
راه جوياني که ميجستند آرش را به قله ها
باز گرديدند
بي نشان از پيکر آرش
با کمان و ترکشي بي تير
آري آري جان خود در تير کرد آرش
کار صدها صدهزاران تيغه شمشير کرد آرش
.......

کودکان ديري است در خوابند
در خواب است عمو نوروز
مي گذارم کنده اي هيزم در آتش دان
شعله بالا مي رود پر سوز



شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۲

نه در خيال خزانم نه در هواي بهار
کنار اين آتش
نشسته ام که شبي را به روز آرم و بس
چنان که کنده ي مرده
چنان که هيزم محض

چهارشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۲

بگرديد, بگرديد, درين خانه بگرديد
درين خانه غريبيد , غريبانه بگرديد

يکي مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه او نيست پي لانه بگرديد

يکي ساقي مست است پس پرده نشسته ست
قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد

يکي لذت مستي ست , نهان زير لب کيست؟
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد

يکي مرغ غريب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان يافت , پي دانه بگرديد

نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همين جاست , همين جاست , همين خانه بگرديد

نوايي نشنيده ست که ازخويش رميده ست
به غوغلش مخوانيد , خموشانه بگرديد

بر آن عقل بخنديد که عشقش نپسنديد
درين حلقه زنجير چو ديوانه بگرديد

درين کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد

کليد در اميد اگر هست شماييد
درين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد

رخ از سايه نهفته ست , به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان ديد , به افسانه بگرديد

تن او به تنم خورد , مرا برد , مرا برد
گرم باز نياورد , به شکرانه بگرديد
ه.ا.سايه

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۲

بي دريا
کشتي بي معناست
مرگ کشتي ها اما در درياست
بدون باورها
انسان بي معناست
مرگ آدمي اما
در انجماد باورهاست

چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۲

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۲

گلپونه هاي وحشي دشت اميدم, وقت سحر شد
خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد
من مانده ام تنهاي تنها
من مانده ام تنها ميان سيل غم ها
گل پونه ها , نامهرباني آتشم زد, آتشم زد
گلپونه ها , بي هم زباني آتشم زد
مي خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم
افسرده ام , ديوانه ام , آزرده جانم
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم , وقت سحر شد
خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد
تصنيف گلپونه ها ازآلبوم رقص آشفته زنده ياد ايرج بسطامي
خيلي تاسف باره که ما ايراني ها هميشه انسانها رو بعد از رفتنشون کشف ميکنيم