آرش کمانگير
......
زندگاني شعله مي خواهد , صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
کودکانم , داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگارتلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
زندگي سرد و سيه چون سنگ
....
ترس بود و بال هاي مرگ
کس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
...
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشک ها پر بار
.....
آخرين فرمان , آخرين تحقير
مرز را پرواي تيري ميدهد سامان!
گر به نزديکي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا تا چند؟
آه کو بازوي پولادين و کو سر پنجه ايمان؟
....
منم آرش
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن
به تنها تير ترکش آزمون تلخ تان را
اينک آماده
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل , اين جام پراز کين پر از خون
.....
درين پيکار
درين کار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمان داري کمانگيرم
..
بر اين پيکان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
....
شامگاهان
راه جوياني که ميجستند آرش را به قله ها
باز گرديدند
بي نشان از پيکر آرش
با کمان و ترکشي بي تير
آري آري جان خود در تير کرد آرش
کار صدها صدهزاران تيغه شمشير کرد آرش
.......
کودکان ديري است در خوابند
در خواب است عمو نوروز
مي گذارم کنده اي هيزم در آتش دان
شعله بالا مي رود پر سوز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر