بازي کنيد
از باختن نهراسيد
هرگز شکست حقارت نيست
و پيروزي
پاسدار اسارت نيست
اين کهنه قصه را
زنجيرهاي پاره به من گفتند
یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۳
جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۳
عيد آمد و ما خانه خود را نتکانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم
ديديم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم
هر جا گذري غلغله شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيک و پيام است ولي ما
پيکي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب کهن را نه يکي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يکي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت اي خسته کبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرک لنگ ز جويي نجهانديم
ماننده افسون زدگان , ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسکين من و دل در خم اين زاويه مانديم
توفان بتکاند مگر اميد که صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتکانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم
ديديم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم
هر جا گذري غلغله شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيک و پيام است ولي ما
پيکي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب کهن را نه يکي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يکي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت اي خسته کبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرک لنگ ز جويي نجهانديم
ماننده افسون زدگان , ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسکين من و دل در خم اين زاويه مانديم
توفان بتکاند مگر اميد که صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتکانديم
پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۲
راستين چند و چونها بشنو از نقال امروزين
قصه را بگذار
قهرمان قصه ها با قصه ها مرده ست
ديگر اکنون دوري و ديري ست
کاتش افسانه مرده ست
بچه ها جان !
پهلوان زنده را عشق ست
بشنويد از ما , گذشته مرد
حال را آينده را عشق ست
بشنويد اين پهلوان زنده را عشق ست
اي شمايان دوستدار مردگانيها
ديگر اکنون زندگي ما , زنده مايا نيم
ما که مي بينيد و مي دانيد
ما که ميگويند و مي خوانيد
و اي شمايان دوستدار پهلوانيها
سام نيرم , زال زر ماييم
رستم دستان و سهراب دلاور نيز
ما فرامرزيم , ما برزو
شهريار نام گستر نيز
....
قصه را بگذار
قهرمان قصه ها با قصه ها مرده ست
ديگر اکنون دوري و ديري ست
کاتش افسانه مرده ست
بچه ها جان !
پهلوان زنده را عشق ست
بشنويد از ما , گذشته مرد
حال را آينده را عشق ست
بشنويد اين پهلوان زنده را عشق ست
اي شمايان دوستدار مردگانيها
ديگر اکنون زندگي ما , زنده مايا نيم
ما که مي بينيد و مي دانيد
ما که ميگويند و مي خوانيد
و اي شمايان دوستدار پهلوانيها
سام نيرم , زال زر ماييم
رستم دستان و سهراب دلاور نيز
ما فرامرزيم , ما برزو
شهريار نام گستر نيز
....
من نه خوش بينم , نه بد بينم
من شد و هست و شود بينم
عشق را عاشق شناسد
زندگي را من
من که عمري ديده ام بالا و پايينش
که تفو بر صورتش , لعنت به معنايش
ديده اي بسيار و مي بيني
مي وزد بادي , پري را مي برد با خويش
از کجا؟ از کيست؟
هرگز اين پرسيده اي از باد؟
به کجا وانگه چرا؟ زين کار مقصد چيست؟
خواه غمگين باش ] خواهي شاد
باد بسيار است و پر بسيار, يعني اين عبث جاري است
آه ! باري بس کنم ديگر
هر چه خواهي کن , تو خود داني
گر عبث , يا هر چه باشد چند و چون
اين است و جز اين نيست
مرگ گويد هوم ! چه بيهوده
زندگي ميگويد : اما باز بايد زيست , بايد زيست
بايد زيست
اخوان
من شد و هست و شود بينم
عشق را عاشق شناسد
زندگي را من
من که عمري ديده ام بالا و پايينش
که تفو بر صورتش , لعنت به معنايش
ديده اي بسيار و مي بيني
مي وزد بادي , پري را مي برد با خويش
از کجا؟ از کيست؟
هرگز اين پرسيده اي از باد؟
به کجا وانگه چرا؟ زين کار مقصد چيست؟
خواه غمگين باش ] خواهي شاد
باد بسيار است و پر بسيار, يعني اين عبث جاري است
آه ! باري بس کنم ديگر
هر چه خواهي کن , تو خود داني
گر عبث , يا هر چه باشد چند و چون
اين است و جز اين نيست
مرگ گويد هوم ! چه بيهوده
زندگي ميگويد : اما باز بايد زيست , بايد زيست
بايد زيست
اخوان