من نه خوش بينم , نه بد بينم
من شد و هست و شود بينم
عشق را عاشق شناسد
زندگي را من
من که عمري ديده ام بالا و پايينش
که تفو بر صورتش , لعنت به معنايش
ديده اي بسيار و مي بيني
مي وزد بادي , پري را مي برد با خويش
از کجا؟ از کيست؟
هرگز اين پرسيده اي از باد؟
به کجا وانگه چرا؟ زين کار مقصد چيست؟
خواه غمگين باش ] خواهي شاد
باد بسيار است و پر بسيار, يعني اين عبث جاري است
آه ! باري بس کنم ديگر
هر چه خواهي کن , تو خود داني
گر عبث , يا هر چه باشد چند و چون
اين است و جز اين نيست
مرگ گويد هوم ! چه بيهوده
زندگي ميگويد : اما باز بايد زيست , بايد زيست
بايد زيست
اخوان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر