پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳

خداوند اند لطافته اند رفاقته اند مرامه
دم کمال تبريزي و پرويز پرستويي گرم , اين فيلم مارمولک واقعا محشره

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳

شهسواران در غبار فتنه گم گشتند و رفت
نامشان از يادها , تصويرشان از قابها
ميدمد شبگير فروردين و بيدارم
باز شبگيري دگر, وز سال ديگر , باز
باز يک آغاز
.....
......
هر حکايت دارد آغازي و انجامي
جز حديث رنج انسان , غربا انسان
آه گويي هرگز اين غمگين حکايت را
هرچها باشد , نهايت نيست
بلي هيج ست و ديگر هيچ .
و گر جز هيچ باشد , پوچ .
سعادت ؟ آه .....
تهي را با فريب آميخته , و آنگاه
به دنبالش چنين پيموده چندين راه

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳

بيآ اي همسفر برخيز , برخيزيم
زمين زشت ست و نفرت خيز
بيا تا باز بر گرديم سوي آسمانها مان , شگفت انگيز
تماشا داشت -يادت هست ؟ آن صبح تماشايي
و زيبا بود آن عاليترين امکان زيبايي
و ميديدي , و ديدي , با تمام چشم و بينايي
و مي بيني , ببين , آري
در اوج آسمان
سعادت مي چمد , سر مي کشد هر جاي
به آذين با شکوه اورمزدايي
چو قمري مي سرايد نغمه جادويي "کوکو؟"
ولي مسکين زمين آلوده و زشت ست
و از دود و شرار وحشت و اندوه مالامال
در آفاقش به پروازند هر سو پيکهاي مرگ
در اين تاريکي مطلق
درين جو دريغ و درد
فرود آمد چگونه مي توانند آن دو زرين بال ؟
صداشان ميرسد : "کوکو؟کجا؟ هيهات!"
زمين به دوش خود الوند و بيستون را دارد
غبار ماست که بر دوش او گران بوده است

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳

دل گرفته


نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که ترکنم گلويي
به ياد آشنا من
همايون شجريان
کاش مي فهميدي
در خزاني که از اين دشت گذشت
سبزها باز ,
چرا زرد شدند
خيل خاکستري لک لک ها
در افق هاي مسي رنگ غروب
تا کجاهاي کجا کوچيده ست

کاش مي فهميدي :
زندگي محبس بي ديواري است
و تو محکوم
به حبس ابدي

کاش مي فهميدي :
دوستي آش دهن سوزي نيست
آرزو گور جوان مردان است
مرده از زنده
هميشه
هر آن
در جهان بيشتر است

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳

مهر آن متاعي نيست که بشود آزمود وپس از آن , ضربه يک آزمايش به حقارت آلوده اش نسازد
......
در آن طلا که محک طلب کند شک است
هر آشنايي تازه اندوهي تازه است ....
مگذاريد که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان


ما هرگز از آنچه نمي دانستيم و از کساني که نمي شناختيم ترسي نداشتيم ترس سوغات آشنايي هاست .

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۳

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

قلب را شايسته‌تر آن که به هفت شمشير ِ عشق در خون نشيند
گلو را بايسته‌تر آن که زيباترين ِ نام‌ها را بگويد
.....

من بي‌نوا بنده‌گکي سربه‌راه نبودم
و راه ِ بهشت ِ مينوي ِ من
بُز روِ طوع و خاک‌ساري نبود:

مرا ديگرگونه خدائي مي‌بايست
شايسته‌ي ِ آفرينه‌ئي
که نواله‌ي ِ ناگزير را گردن کج نمي‌کند.
و خدائي ديگرگونه آفريدم».



انتقاد حيوانات
مي ترسم که حيوانات انسان را به صورت موجودي همنوع خود , که عقل سليم حيواني را گم کرده است بدانند. مي ترسم آنها انسان را همانند حيواني عجيب و غريب , حيواني خندان , گريان و حيواني بدبخت تجسم کنند.

یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۳

دوست ميدارم آن را که چون تاس به سودش افتد , شرمسار شود و پرسد: نکند قمار بازي فريبکار باشم ؟ زيرا که خواهان فناست .
دوست ميدارم آن را همواره بيش از آنچه نويد ميدهد به جاي مي اورد.
دوست ميدارم آناني را که براي فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پي دليل نمي گردند , بل خويش را فداي زمين مي کنند تا زمين روزي از آن ابر انسان شود.
برده اي ؟ پس دوست نتواني بود.
خود کامه اي ؟ پس دوست نتواني داشت.
مرد را از زن هراس بايد آن گاه که زن عاشق است . چه آنگاه است که زن همه چيز را فدا ميکند و هيچ چيز ديگر را در نظرش ارجي نيست.
مرد را از زن هراس بايد آنگاه که زن بيزار است . زيرا مرد تنها در ژرفناي روان اش شرير است , اما زن بد ذات است .

اين نيچه هم عجب زن ها را مي شناسه !!!نکنه خودش هم زن بوده.

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۳

شبها آهنگي جانسوز
پيچد در قلب کوهستان
بانگي از نايي آتش بار
همچون بانگ ناي چوپان
تنها هر شب آنجا صيدي نيمه جان
دور از آشيان راهي بيکران مي پويد
نقش آرزو گاهي در زمين گه در آسمان مي جويد
مي جويد عشقي را کز دنيايي ديگر باشد
وز دنيايي بهتر باشد
چون شمعي همه شب بر رخ او خنده بارد
مهرش بر سر باشد
کي جان ناکامي کامش باشد
کي جان محنت هر جامش باشد
او از خون دل در جامش باشد
او از ياران ياري مي خواهد
او از مي هوشياري مي خواهد
مي خواهد صيدي وحشي رامش باشد
آه اما کي گردد کسي پيدا
يار غمخوار در اين دنيا
دل بايد ماند تنها

اين يکي از ترانه هاي امين اله رشيدي تو آلبوم افسونگره. توصيه ميکنم بگيرينش.

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۳

داشت مي رفت آتش خورشيد
داشت مي امد شب چون دود

باز ميرفتيم و مي کرديم
رفته تا انجام را , آغاز


و دگر ره باز و ديگر بار
باز .... و باز ...... و باز

اگه اين روزمرگي ها حکمتي داره کاش يه جوري مي فهميديم , البته شايد اون موقع اوضاع خيلي بدتر ميشد چون الان که فکر ميکنيم آخرش مرگه , اينجوري حرص مي زنيم , اگه حکمتشو مي فهميديم احتمالا اوضاع خيلي افتضاحتر مي شد . ناداني هم عالمي داره
شنيدم ماجراي هر کسي , نازم به عشق خود
که شيرين تر ز هرکس , ماجراي ديگري دارم

سزايم نيست اين زندان و حرمانهاي بعد از آن
جهان گر عشق دريابد , جزاي ديگري دارم

چه بايد کرد ؟ سهم اين است , و من هم با سخن باري
زمان را هر زمان ذم و هجاي ديگري دارم
جواب هاي باشد هوي - مي گويد مثل - و اين پند
من از کوه جهان با هوي و هاي ديگري دارم
؟بالاخره نفهميدم : خوبها بدن يا یدها
بايد از خوبها بترسم يا از بدها
گيج شدم . البته از اولشم بودم
وه که در جهان کدام ابلهي به پايه ابلهي رحيمان رسيده است و در جهان چه چيز به اندازه ابلهي رحيمان مايه رنج فراهم کرده است !
واي بر آن عاشقاني که از رحمشان برتر پايگاهي ندارند!
شيطان روزي با من چنين گفت : "خدا را نيز دوزخي هست : دوزخ او عشق به انسان است "
و چندي پيش شنيدم که گفت : " رحم خدا به انسان او را کشت ."




چنين کفت زرتشت
بزرگترين خطر براي تمامي آينده بشر در وجود چه کساني است ؟ مگرنه در وجود نيکان ؟
در وجود آناني که چنين مي گويند و در دل چنين احساس مي کنند : " ما هم اکنون مي دانيم که خوب کدام است و عادلانه کدام . ما همچنين اين ها را داريم و اي بر آناني که اينجا هنوز مي جويند ! "
زيان نيکان زيان بارتر از هر زياني است که شريران توانند رسانند!
حماقت نيکان بي نهايت زيرکانه است
نيکان نتوانند که آفريد. آنان هميشه آغاز پايان اند.
آنان به صليب مي کشند هر آن کس را که ارزشهاي نو را بر لوح هاي نو بنگارد . آنان آينده را قرباني خود مي کنند. آنان تمامي آينده بشر را به صليب مي کشند.
نيکان هميشه آغاز پايان اند.

به نظر من اين حرفهاي نيچه فقط شامل نيکاني هست که فکر مي کنند ناجيان جهانند و مسئوليت نجات جهانيان از گمراهي به عهده ايشان است !

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

....
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي بازگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟
....
بةا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
کجا؟ هر جا که پيش آيد
بدانجايي که مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده شبگير شان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد : دير

بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلکنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
...
....
از بندگان عابد تو جز ريا نخاست
گرچه به جز حديث تو حرفي ميان نبود
هر چشم , با اشاره , ره خانه تو داشت
هر دل که راه يافتم از تو نشان نبود
....

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

....
حلاج ها بردار رقصيدند و رفتند
شيطان خدائي کرد , در اين دشت سوزان
اين قصر عاج افتخار آميز تاريخ
بر پاستي , از استخوان تيره روزان

تابوت خون آلود من گهواره تست
جنباندت دست پليد پير تقدير
هشدار , يک دنيا فريب و رنگ و بازيست
روزي شنيدي گر کسي مي گفت : تدبير

مي آئي و من ميروم , بدرود , بدرود
چيزي نياورديم و چيزي هم نبرديم
بيهوده بودن تلخ دردي بود اما ....
اما ...., چه درد انگيز , ما بيهوده مرديم
به مرگ دل بسپار
که بازگشتن از اين ره , فريب مي خواهد
اميد مي خواهد
دگر؟
نه , هيچ .
که پاي بسته , زهر کوه مي توان بگذشت
اگر فسانه اي اميد , راه توشه تست.