....
حلاج ها بردار رقصيدند و رفتند
شيطان خدائي کرد , در اين دشت سوزان
اين قصر عاج افتخار آميز تاريخ
بر پاستي , از استخوان تيره روزان
تابوت خون آلود من گهواره تست
جنباندت دست پليد پير تقدير
هشدار , يک دنيا فريب و رنگ و بازيست
روزي شنيدي گر کسي مي گفت : تدبير
مي آئي و من ميروم , بدرود , بدرود
چيزي نياورديم و چيزي هم نبرديم
بيهوده بودن تلخ دردي بود اما ....
اما ...., چه درد انگيز , ما بيهوده مرديم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر