داشت مي رفت آتش خورشيد
داشت مي امد شب چون دود
باز ميرفتيم و مي کرديم
رفته تا انجام را , آغاز
و دگر ره باز و ديگر بار
باز .... و باز ...... و باز
اگه اين روزمرگي ها حکمتي داره کاش يه جوري مي فهميديم , البته شايد اون موقع اوضاع خيلي بدتر ميشد چون الان که فکر ميکنيم آخرش مرگه , اينجوري حرص مي زنيم , اگه حکمتشو مي فهميديم احتمالا اوضاع خيلي افتضاحتر مي شد . ناداني هم عالمي داره
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر