اي با من و پنهان شده , از دل سلامت مي کنم
تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم
شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت ميکنم
جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۳
چه دانستم که این سودا مرا زين سان کند مجنون
دلم را دوزخي سازد و چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم برآرد سر خورد آن آب دريا
چونان درياي بي پايان , شود بي آب چون هامون
چون اين تقدير ها آمد,نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون
مولانا
دلم را دوزخي سازد و چشمم را کند جيحون
چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو کشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
نهنگي هم برآرد سر خورد آن آب دريا
چونان درياي بي پايان , شود بي آب چون هامون
چون اين تقدير ها آمد,نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون
مولانا
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۳
مهره سرخ - سياوش کسرايي
گفتگوي سهراب با فردوسي
....
اي پرخرد حکيم سخن ساز
با نقطه اي ز خون
پايان گذاشتي
آن قصه را که عشق
ديباچه مي نوشت در آغاز!
پروردي ام چه نيک و
رها کردي ام چه زود!
اي گرد آفرين به نگارش آيينت اين نبود
....
مي آمدم به ره چه پاک و چه پويا
غافل , کاندر ميان آدمي و آرزو رهي ست
هر چند پر کشش , اما بسا بساست خطاخيز و مرگ زا
مي آمدم تا داد و دوستي بر تخت بر نشانم
کاخي به داد بر کشم و مهرپروري
درها چو بر گشايم بر گنج و خواسته
ديگر کسي گرسنه نخسبد به خاک ما
آخر چگونه با تو بگويم من اي حکيم
ما در جدال مرگ به تاريکي :
فرزند با پدر.
وان چهره هاي زشت سزاوار دشمني
پنهان به گوشه ها بر ما نظاره گر
....
پور و پدر برابر هم تيغ ميکشند
اما پايي نه در ميان
دستي نه پيشگير
يک لب به مهرباني و پيوند باز نه!
....
ميرفت تا پسر بکشد
يا خود افتد
زال زرت چه شد که به تدبير مي نشت
سيمرغ رهنماي کجا بود
آن قاف آشيان!؟
...
لب بسته خامشان
فرمانبران رام کدام آفرينشند؟
اينان به خامشي
آيا نه هيمه هاي مددکار آتشند؟
....
جنگ و شکست و بي کسي و غم
پاداش کدام گناه است
اين ستم ؟
...
اما حکيم ,
بر پرده سياهي شب چشم کرده تنگ
زانديشه اي , به گفتن پاسخ
دارد دمي درنگ
....
آرام , اي آرزوي تنگدلان بر کشيده نام
تا تارک سلاله رستم
چه جاي شکوه و اندوه
پرمايه پهلوان
درخورد پهلواني اين قصه کن تمام
تندي چرا به من؟
کشور کرا و شاه کجا و سپه کدام ؟
من در پي افکنيدن اين کاخ مردمي
وين نظم رنجبار
گوينده اي حکيمم
آيينه دار سيرت و سيماي روزگار
....
اما حديث مرگ تو انسان پر بها!
نشناختي مرا که در همه اين دفتر درشت
حتي نمونه وار
آزار مور دانه کشي را فراز خاک
فرمان نميدهم ؟
نه من نمي کشم
گردونه هاي ساکت و سنگين مرگ را
آن را کسان به شيوه و کردار گونه گون
همراه ميکشند .
نه من به باغ خويش
بي گاه بر نمي کنم از شاخه , برگ را !
.....
بگذار يک راز سر به مهر گويمت آشکار
اين مهره شگرف
معجون مرگ و جان داروست
ميرايي و شکفتگي جاودان در اوست
سهراب , خون تو
همراه خون سرخ سياوش
اسفنديار و رستم و بسيار چهره ها
گمنام يا بنام
از هر فراز در شط شهنامه ريخته ست
اين رود پر خروش
ديري ست
کز چنبر زمانه بدخو گريخته ست
اين رود ميرود
تا دشتهاي سوخته را بارور کند
گر دست پر توان و خداوندي خرد
عطري ز باغ خاطره بر پرده آورد
سيماي آرزو
مغموم و ناتمام - بدين گونه اي که هست -
بر سقف هر نگاه نمي ماند
گفتگوي سهراب با فردوسي
....
اي پرخرد حکيم سخن ساز
با نقطه اي ز خون
پايان گذاشتي
آن قصه را که عشق
ديباچه مي نوشت در آغاز!
پروردي ام چه نيک و
رها کردي ام چه زود!
اي گرد آفرين به نگارش آيينت اين نبود
....
مي آمدم به ره چه پاک و چه پويا
غافل , کاندر ميان آدمي و آرزو رهي ست
هر چند پر کشش , اما بسا بساست خطاخيز و مرگ زا
مي آمدم تا داد و دوستي بر تخت بر نشانم
کاخي به داد بر کشم و مهرپروري
درها چو بر گشايم بر گنج و خواسته
ديگر کسي گرسنه نخسبد به خاک ما
آخر چگونه با تو بگويم من اي حکيم
ما در جدال مرگ به تاريکي :
فرزند با پدر.
وان چهره هاي زشت سزاوار دشمني
پنهان به گوشه ها بر ما نظاره گر
....
پور و پدر برابر هم تيغ ميکشند
اما پايي نه در ميان
دستي نه پيشگير
يک لب به مهرباني و پيوند باز نه!
....
ميرفت تا پسر بکشد
يا خود افتد
زال زرت چه شد که به تدبير مي نشت
سيمرغ رهنماي کجا بود
آن قاف آشيان!؟
...
لب بسته خامشان
فرمانبران رام کدام آفرينشند؟
اينان به خامشي
آيا نه هيمه هاي مددکار آتشند؟
....
جنگ و شکست و بي کسي و غم
پاداش کدام گناه است
اين ستم ؟
...
اما حکيم ,
بر پرده سياهي شب چشم کرده تنگ
زانديشه اي , به گفتن پاسخ
دارد دمي درنگ
....
آرام , اي آرزوي تنگدلان بر کشيده نام
تا تارک سلاله رستم
چه جاي شکوه و اندوه
پرمايه پهلوان
درخورد پهلواني اين قصه کن تمام
تندي چرا به من؟
کشور کرا و شاه کجا و سپه کدام ؟
من در پي افکنيدن اين کاخ مردمي
وين نظم رنجبار
گوينده اي حکيمم
آيينه دار سيرت و سيماي روزگار
....
اما حديث مرگ تو انسان پر بها!
نشناختي مرا که در همه اين دفتر درشت
حتي نمونه وار
آزار مور دانه کشي را فراز خاک
فرمان نميدهم ؟
نه من نمي کشم
گردونه هاي ساکت و سنگين مرگ را
آن را کسان به شيوه و کردار گونه گون
همراه ميکشند .
نه من به باغ خويش
بي گاه بر نمي کنم از شاخه , برگ را !
.....
بگذار يک راز سر به مهر گويمت آشکار
اين مهره شگرف
معجون مرگ و جان داروست
ميرايي و شکفتگي جاودان در اوست
سهراب , خون تو
همراه خون سرخ سياوش
اسفنديار و رستم و بسيار چهره ها
گمنام يا بنام
از هر فراز در شط شهنامه ريخته ست
اين رود پر خروش
ديري ست
کز چنبر زمانه بدخو گريخته ست
اين رود ميرود
تا دشتهاي سوخته را بارور کند
گر دست پر توان و خداوندي خرد
عطري ز باغ خاطره بر پرده آورد
سيماي آرزو
مغموم و ناتمام - بدين گونه اي که هست -
بر سقف هر نگاه نمي ماند