چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳

اگرت مراد باشد که نميري و بماني
برهان ز جهد خود را زجهان دون فاني
زتن و زجان و از دل بگذر مساز منزل
که شود مراد حاصل بمراد و کامراني
تو زکفر و دين گذر کن تو زصلح و کين گذر کن
ز زمانه هين گذر کن چو وراي اين زماني
بجمال عشق الا زوجود خويش لا شو
زخودي گزين تبرا ببقاي جاوداني
بنگر که دانه در گل گل و برگ و ميوها شد
زسفول بر علا شد بفتوح آسماني
چو توئي فقير بينا چو دلت بپر ببالا
که تراست صد ولايت بجهان بي نشاني

در دل و جان خانه کردي عاقبت
هر دو را ديوانه کردي عاقبت
آمدي کاتش درين عالم زني
وانگشتي تا نگردي عاقبت
اي زعشقت عالمي ويران شده
قصد آين ويرانه کردي عاقبت
من ترا مشغول مي کردم دلا
ياد آن افسانه کردي عاقبت
عشق را بيخويش بردي در حرم
عقل را بيگانه کردي عاقبت
دانه اي بيچاره بودم زير خاک
دانه را دردانه کردي عاقبت

اي دل مجنون و از مجنون بتر
مردي و مردانه کردي عاقبت
کاسه سر از تو پر از تو تهي
کاسه را پيمانه کردي عاقبت
غير عشقت راه بين جستيم نيست
جز نشانت همنشين جستيم نيست
آنچنان جستن که مي خواهي بگو
کانچنان را اينچنين جستيم نيست
بعد از اين بر آسمان جوييم يار
زانک ياري در زمين جستيم نيست
بهتر آن باشد که محو اين شويم
کز دو عالم به ازين جستيم نيست
خاتم ملک سليمان جستنيست
حلقها هست و نگين جستيم نيست
آنچنان صورت که شرحش ميکنم
جز که صورت آفرين جستيم نيست
اندر آن صورت يقين حاصل شود
کز وراي آن يقين جستيم نيست
جاي آن هست ار گمان بد بريم
زانکه بي مکري امين جستيم نيست
پشت ما از ظن بد شد چون کمان
زانک راهي بي کمين جستيم نيست

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳

بيدار شو بيدار شو هين رفت شب بيدار شو
بيزار شو بيزار شو و زخويش هم بيزار شو
در مصر ما يک احمقي نک ميفروشد يوسفي
باور نميداريمرا اينک سوي بازار شو
مشنو تو هر مکر و فسون , خون را چرا شويي بخون
همچون قدح شو سرنگون وانگاه دردي خوار شو
در گردش چوگان او چون گوي شو چون گوي شو
وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو
آمدنداي آسمان آمد طبيب عاشقان
خواهي که آيد پيش تو بيمار شو بيمار شو
اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان
گر يارغاري هين بيا در غار شو در غار شو
تو مرد نيک ساده اي زر را بدزدان داده اي
خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو
خاموش وصف بحر و در کم گوي در درياي او
خواهي که غواصي کني دم دار شو دم دار شو

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۳

اين کيست اين , اين کيست آين , اين يوسف ثانيست اين
خضرست است والياس اين مگر يا آب حيوانيست اين
امروز مستيم اي پدر توبه شکستيم اي پدر
از قحط رستيم اي پدرامسال ارزانيست اين
اي مطرب داوودم آتش بزن بر رخت غم
بردار بانک زير و بم کين وقت سرخوانيست اين
مست و پريشان توام , موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام اين عيد قربانيست اين
رستيم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
اي خاک بر شرم و حيا هنگام پيشانيست اين
هر جسم را جان ميکند جانرا خدادان مي کند
داور سليمان ميکند يا حکم ديوانيست اين
خورشيد رخشان ميرسد مست و خرامان ميرسد
با گوي و چوگان ميرسد سلطان ميدانيست اين
هر جا يکي گويي بود در حکم چوگان مي دود
چون گوي شو بي دست و پا هنگام وحدانيست اين
گويي شوي بي دست و پاي چوگان او پايت شود
در پيش سلطان ميدوي کين سير ربانيست اين
آن آب باز آمد بجو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزي مگو کين بزم سلطانيست اين
بسم الله اي روح البقا بسم الله اي شيرين لقا
بسم الله اي شمس الضحي بسم الله اي غين اليقين

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳

آن کس که تورا شناخت جان را چه کند
فرزند و عيال و خانمان را چه کند
ديوانه کني هردو جهانش بخشي
ديوانه تو هر دو جهان را چه کند

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۳

اگر منتظر فرصت مناسب شويد , شايد تا ابد در انتظار بمانيد . پس از همان جايي که هستيد و با آنچه داريد شروع کنيد
افراد بسياري را ديدم که براي اثبات برتري دين خود , دست به هر کار يميزنند, وارد مباحثاتي بي انتها مي شوند, براي اثبات آن مي جنگند و حاضرند که جان خود را ببازند .اما افراد اندکي ديدم که مطابق با تعاليم دين خود زندگي مي کنند و گواه راستين تعاليم برتر دين در زندگي هستند
دستهايي که ياري مي رسانند مقدس تر از دستهايي هستند که دانه هاي تسبيح مي گردانند.

مردم بر سه گروهند :
بي خرد , نيمه خردمند, خردمند
زندگي براي مردم بي خرد ارزش زيستن ندارد.
انسانهاي نيمه خردمند مي کوشند تا زندگي را ارزشمند کنند .
خردمندان زندگي را چنانچه هست , مي پذيرند و در مي يابند که ارزشمند است.

اين نويسنده ها هم همش کلي گويي ميکنند . کاش يکي مي گفت از کجا مي شه فهميد که زندگي يکي ارزشمنده !ومعيار هاي زندگي ارزشمند چيه؟
انسانها عموما چنان سرگرم تغيير دادن شرايط زندگي خود هستند که فرصتي براي تغيير دادن خود ندارند .

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۳