جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۳

هنوز منتظرم که برگردي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو
هنوز بر اين باورم که هستي تو

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

با آنهمه بيداد او وين عهد بي بنياد او
در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود
روي در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟
خرقه بر دوش و ميان بسته بزنار چه سود؟
هرکه او سجده کند پيش بتان در خلوت
لاف ايمان زدنش بر سر بازار چه سود؟
يکي را ديدم اندر چايگاهي
که ميکاويد قبر پادشاهي
بدست ار بارگاهش خاک ميرفت
سرشک از ديده ميباريد و ميگفت
ندانم پادشه يا پاسباني
همي بينم که مشتي استخواني
برين يکي شده بودم که گرد عشق نگردم
قضا عشق در آمد بدوخت چشم درايت

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۳


ÎáÞÊ Posted by Hello
از در درآمدي و من از خود بدر شدم
گفتي کزين جهان بجهان دگر شدم
گوشم براه تا که خبر ميدهد زدوست
صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي بسر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت
که اول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش به صيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم
گويند روي سرخ تو چه زرد کرد؟
اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳


cloudes Posted by Hello
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوقست در جدايي و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
مارا سريست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم
گفتي زخاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه که از خاک کمتري
م
ما با توايم و نه با تو اينت بلعجب
در حلقه ايم با تو وچون حلقه بر دريم
نه بوي مهر ميشنويم از تو اي عجب
نه روي آنکه مهر دگر کس بپروريم
از دشمنان برند شکايت به دوستان
چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم؟
ما خود نميرويم دوان از قفاي کس
آن ميبرد که ما بکمند وي اندريم

سعدي تو کيستي که درين حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم