پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

يکي را ديدم اندر چايگاهي
که ميکاويد قبر پادشاهي
بدست ار بارگاهش خاک ميرفت
سرشک از ديده ميباريد و ميگفت
ندانم پادشه يا پاسباني
همي بينم که مشتي استخواني

هیچ نظری موجود نیست: