پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳

واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است
......
گهي بر درد بيدرمان بگريم
گهي بر حال بي سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلي بيهوده پندم

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳

گرچه راهي است پراز بيم زما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
گر آمدم به کوي تو چندان غريب نيست
چون من , در آن ديار هزاران غريب هست
سلام رهگذران عزيز
دوتا پست پاييني مربوط به ديواري ميشه که بيخبر جلوم سبز شد و من خوردم بهش .بنابراين کسي به خودش نگيره لطفا. :))

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۳

مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت
خرابم مي کند هردم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايي شبي يارب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
تو گر خواهي که جاويدان جهان يکسر بيارايي
صبا را گو که بردارد زماني برقع از رويت

وگر رسم فنا خواهي که از عالم براندازي
برافشان تا فرو ريزد هزاران جان زهر مويت
من و باد صبا مسکين دو سرگردان بي حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۳

صيدم من و صياد او
من بنده و آزاده او
ويرانه من آباده او

اي داد اي بيداد او
باروي او آنسو کنم
بادرد عشقش خو کنم
هر دم بسويش رو کنم
چون مرغ حق هو هو کنم
من قطره او درياي من
من مست و او صحراي من
من بنده او مولاي من
من لا و او الاي من
هوشيار او ديوانه من
شمع است او پروانه من
افسونگر او افسانه من
ميخانه او پيمانه من

با من صنما دل يک دله کن
گر سر ننهم وانگه گله کن


Posted by Hello

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳

شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۳


ديده دريا کنم وصبر به صحرا فکنم
واندرين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهي
کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلي آنجاست که دلدار آنجاست
ميکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم


...
تا کي ناله , تا کي مويه
برخيز با خيل مستان چو مي خاموش و جوشان
بنشين با مي پرستان بدور از خود فروشان
مگر از زندگاني مراد دل ستاني
مراد دل ستاني مگر از زندگاني

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳


 Posted by Hello
صبح است ساقيا قدحي پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را زجام باده گلگون خراب کن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش مي طلبي ترک خواب کن
روزي که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار, کاسه سر ما پر شراب کن

گفت و گو آئين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت برو بگماشتيم
نکته ها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم

تو که با ما سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم
بنده پير خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست