دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴

به پتکي گفت سندان کاي ستمگر
چرا ميکوبيم اخگر به پيکر
بگفتا هر که وي را جنبشي نيست
بکوبندش چنين همواره بر سر

پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴

نمي دانم آيا پرچين باغ من
مرا بيرون نگه مي دارد , يا داخل
هر که خورد از جام عشقت قطره اي
تا قيامت مست و حيران خوشتر است
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زآن که با معشوق پنهان خوشتر است
دلا حذر کن از اين خاکدان مردم خوار
که ديو هست در او بس عزيز و مردم خوار
شما عمري در اين وادي به تگ رفتيد روز و شب
ز گرد کوي او آخر مرا آثار بنماييد

چو عياران بي جامه ميان جمع درويشان
در اين وادي بي پايان يکي عيار بنماييد
الا اي زاهدان دلي بيدار بنماييد
همه مستيد در مستي يکي هشيار بنماييد
به زير خرقه تزوير و زنار مغان تا کي؟
ز زير خرقه گر مرديد آن زنار بنماييد

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

بعد از آن طوفان و آن سيلابها
کم کم آرامش گرفتند آبها

غير از آن قومي که شد کشتي نشين
شد تهي از آدمي روي زمين

عاقبت کشتي به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
.....
خاک شد گل ,گل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد

نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزيد از جان ودل

ساخت از گل کوزه هايي چند نوح
داشت با آن کوزه ها پيوند نوح

تا که روزي يک ملک با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:

گفت بايد کوزه ها را بشکني
نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

کوزه هارا ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه دل گردد پريش
...
بار ديگر آن ملک آمد فرود
در سراي نوح , گفت اورا درود

گفت : حق گفتت که اي نوح نبي
چون تو جنباندي به سوي ما لبي

خواستي تا شويم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير

من فرستادم بسي طوفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيل خيل

خواستم چون بشکني کوزه گلت
کوزه بشکستن بسي شد مشکلت؟

پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکنم بنيآن خلق؟

خود جهان از زندگاني آکندمي
پس چو گفتي بيخشان برکندمي


آن که خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟

آن که را انديشه اي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حق زيست؟


نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزه هارا بر سنگ ني , بر سر شکست
تو را اگر همتي به جا مانده است
سفر کنيم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ کدورت زدودن است
آري
سفر کنيم و نينديشيم
اگر چه ترس در اين شب
که از شبانه ترين است
اگر چه با شب شومم هميشه ترس قرين است
سفر کنيم سفر
سفر به عزم گريز؟
اين گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شکفتن آغاز و
ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست
سفر کنيم
سفر ابتداي بيداري ست
سفر کنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پيش از درو
درو شده اند

جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۸۴

...
هر سو بپاش
باشد جوانه ها که سر کشد از خاک دير و زود
از رنگ و از سرود
تا که گل به بار آيد
در قحط سالي اين بوم
آرام گيرد اين دل بي پير
اي دلپذير
نقاش .....
رنگي دگر بپاش!

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

چه راز غريبي
ميان من و آينه است
تا در آن مي نگرم,
مردي سپيد موي
از من روي بر ميتابد
و هنگام خروج از قاب آينه
ميگويد :
نتوانستي ؟
نه ... نتوانس ...
آري نتوانستم
اگر مرگ نبود
زندگي , اين چنبر داس کهنه
چه داشت ؟
بهتان مگوي
که آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است
آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نيست
با ظلمت در جنگ نيست
ظلمت را به نبرد آهنگ نيست
چندان که آفتاب تيغ برکشد
او را مجال درنگ نيست
همين بس که ياري اش مدهي
سواري اش مدهي
سلاخي مي گريست
به قناري کوچکي دل باخته بود.

دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴


 Posted by Picasa
نيکي وجود ندارد .پارسايي فقط يکي از چهره هاي وحشت است.
دو نوع احمق وجود دارد : آنان که به خاطر يک تهديد , از انجام کاري دست مي کشند و انان که گمان ميکنند مي توانند به کاري دست بزنند چون تهديد گرايانه است
...
همه گمان مي کنند همه چيز تحت اختيآرشان است اما بر هيچ چيز اختياري ندارند, هيچ کس نمي تواند همزه يا نقطه اي به آن چه مکتوب است اضافه کند اما ما دوست داريم با اين توهم زندگي کنيم چون به ما احساس امنيت ميبخشد.

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

آدمها مي ترسند که بزرگترين رويايشان را متحقق کنند چون فکر مي کنند که لياقتش را ندارند يا اينکه نمي توانند از عهده برآيند . ما قلبها از ترس ميميريم تنهااز انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يآ لحظاتي که ميتوانستند خيلي زيبا و عالي باشند و نبودند يا گنجهايي که ميتوانستند کشف شوند و براي هميشه زير خاک مدفون شدند. چون هريک از اين اتفاقها بيفتند ما رنج وحشتناکي ميکشيم
..
ترس از رنج از خود رنج بدتر است. و هيچ قلبي وقتي بدنبال روياهايش بوده است هرگز رنج نکشيده , جون هر لحظه اين جستجو لحظه ملاقات با خدا و ابديت بوده است.
آنچه که بتواني تغيير دهي آينده تو نبوده
!!!!!!!!!!!!!!
خو اووخ اين يعني چه

سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۴

دیده بگشا ای به شهد ِمرگ ِنوشینت رضا
دیده بگشا بر عدَم ، ای مستی ِهستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوءالقضا ، حسن القضا
دیده بگشا از کـَرَم ، رنجور ِدردِستان علی
بحر ِمروارید ِغم ، گنجور ِمردِستان علی
دیده بگشا رنج ِانسان بین و سیل ِاشک و آه
کِبر ِ پـَستان بین و جان ِجهل و فرجام ِگناه

تیر و ترکش ، خون و آتش ، خشم سرکش ، بیم چاه!
دیده بگشا بر ستم ، در این فریبستان علی
شمع ِشبهای دّژَم ، ماهِ غریبستان علی
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله ، مُرد لیلی ، خشک شد سَرو ِسهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ، ای ساقی مستان علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینه‌ی هستان علی
يا مَن لا يَعتَدي علي اَهلِ مَملَکَتِهِ , يا مُطلِقَ الاُساري , يا ذَاالعِزِ وَ البَقاءِ , يا فارِج َ کُلِ مَهمومٍ ,يا مَلجَاَ کُلِ مَطرودٍ , يا عُدَتي عِندَ شِدَتي , يا رَجائي عِند مُصيبتي , يا صاحبي عند غُربتي , يا دليلي عند حيرتي , يا مُقلب َ القلوب , يا طَبيبَ القلوب , يا مُنَفسَ الغموم , يا امان الخائفين , يا ملجا العاصين , يا باقياٌ لا يفني , يا امان مَن لا امانَ لَهُ , يا عماد مَن لا عماد لَهُ .............
گرچه اينان خصم روز روشنند
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
هر چه مي خواهد دل ايشان مکن
خلائق رااز خدايي اين ناخدايان برهان

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴

خوشا آنان که الله يارشان بي
که حمد و قل هوالله کارشان بي
خوشا آنان که دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بي

جو شبهاي قدر مارو هم گرفت

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴

خدايا
گرچه دزدان خصم روز روشنند
هرچه مي خواهد دل ايشان مکن
...
تو ماه شبان نگاهم به ره باش
بيا تا بي کرانه به راهم نگه باش

تو درياي روشن دل ما چو ماهي
مگو پوشيده جوشن به دريا چه خواهي

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

خيال ميکنم
در آبهاي جهان قايقي است
ومن - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زنده دريانوردي هاي کهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به کجا مي برد ؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
وبند کفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جاي رسيدن , و پهن کردن يک فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
....
و در کدام بهار درنگ خواهي کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يک سايه راه بايد رفت
همين

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

....
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک , دچار آبي درياي بيکران باشد

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۸۴

ما سرخوشان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند
تا کار خود زابروي جانان گشاده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده ئي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم

پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که بعذر ايستاده ايم
کار از تو ميرود مددي اي دليل راه
کانصاف ميدهيم زراه اوفتاده ايم

چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
گفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست؟
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ايم

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۸۴

در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روانباشد خون ريز را حمايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه يي برون آي اي کوکب هدايت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار زين بيابان , وين راه بي نهايت
عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني با چارده روايت

سه‌شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۴

لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين
اشک خون آلود آن دامان مي کند رنگين
به سکوت سرد زمان , به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسي , نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد , زمان مهرباني طي شد
.....
دل نهم به بي شکيبي با فسون خود فريبي
چه فسون نا فرجامي به اميد بي انجامي
آه از اين افسون سازي خدايا

.....

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
دل عارفان ربودند و قرار پارسايان
همه شاهدان بصورت , تو بصورت و معاني
مده اي رفيق پندم که به کار در نبندم
تو ميان ما نداني که چه ميرود نهاني
مزن اي عدو بتيرم , که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانت بدهم بمژدگاني

دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه بوصل ميرساني نه به قتل ميرهاني

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني کي سرآمد شهريارانرا چه شد

کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسانرا چه حال افتاد و يارانرا چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي بر نخاست
عندليبانرا چه پيش آمد هزارانرا چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان رو نميارد سوارانرا چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزارانرا چه شد

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

من ازين دلق مرقع به در آيم روزي
تا همه خلق بدانند که زناري است
سعديا گر بکند سيل فنا خانه دل
دل قوي دار , که بنياد بقا محکم ازوست
حقيقت آنکه نه در خور اوست جان عزيز
و ليک درخور امکان و اقتدار منست

درون خلوت ما غير در نمي گنجد
برو , که هر که نه يار منست , بار منست
و گر مراد تو اينست , بي مرادي من
تفاوتي نکند , چون مراد يار منست

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود, بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي به سر شدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا بسر همه سمع وبصر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت؟
کاول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش بصيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم
ز آسمان آغاز کارم سخت شيرين مي نمود
کي گمان بردم که زهر آلوده زهر ناب داشت ؟

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

هر که سوداي تو دارد چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش

آن پي مهر تو گيرد که نگيرد پي خويشش
وان سر وصل تو دارد , که ندارد غم جانش
هر که از يار تحمل نکند يآر مخوانش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفائي و قفائي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و سنانش

خفته خاک لحد را که تو به ناگه به سر آئي
عجب ار باز نيايد به تن مرده روانش
گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز ميبينم و دريا نه پديد است کرانش

نرسد ناله سعدي به کسي درهمه عالم
که نه تصديق کند کز سر درديست فغانش
گر فلاطون بحکيمي مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴

اغلب از فرداي خود قرض ميگيريم تا دين ديروز خود را ادا کنيم
پروردگار خلق خدائي به کس نداد
تا همچو کعبه روي بمالند بردرش
از مال و دستگاه خداوند قدر جاه
چون راحتي به کس نرسد خاک بر سرش!

جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

آرزويي در سر نمي شکند
جز انکه توان بر آوردنش نيز ارزاني شود
آرزومند را اما
کوشش ها بايد
اگر واپسين لنگرگاه جايي جز شهر دوزخ نباشد , که در آن جريان آب در گردابي همواره پرفشارتر ما را به درون خود فرو ميبرد , پس همه چيز بي فايده است .
اگر مستان مستيم از تو ايمون
اگر بي پا و دستيم از تو ايمون
اگر گبريم و ترسا و مسلمان
بهر ملت که هستيم از تو ايمون

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

مناظره حافظ و صائب و شهريار

حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن که چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که بخشيده سمرقند و بخارا
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آن که چيزمي بخشد به سان مرد مي بخشد
نه چون صائب که بخشيده سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۴

نبردهاي زندگي هميشه به نفع قويترينها و سريعترينها پايان نمي پذيرد , دير يآ زود برد با کسي است که بردن را باور دارد
زندگي بر گردن افتاده است اي دل
شاد بايد زيستن , ناشاد بايد زيستن

سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴

جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است
تو کمان کشيده و در کمين
که زني به تيرم و من غمين
همه غمم بود از همين
که خدا نکرده خطا کني
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست
اينقدر هست که بانگ جرسي ميايد
من اين مرقع ديرين بهر آن دارم
که زير خرقه کشم مي کسي گمان نبرد
جان اگر بايد به کويت نقد جان خواهيم کرد
سر اگر بايد به راهت ترک سر خواهيم کرد
تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما
روي گيتي را زآب ديده تر خواهيم کرد

یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۴

دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴

اي من , اي زندگي ! در ميان اين همه واگويه پرسش
در ميان زنجيره بي پايان بي ايمانان
در شهرهاي آکنده از ابلهان
اي من , اي زندگي ! به چه بايد دل خوش داشت ؟

به اينکه تو اينجايي- که زندگي هست و يگانگي
که نمايش بزرگ هنوز برجاست
تا تو هم کلامي بر آن بيفزايي
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند

.

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

عشق بالاي کفر ودين ديدم
بي نشان از شک و يقين ديدم
کفرودين و شک و يقين گرهست
همه با عقل همنشين ديدم
چون گذشتم ز عقل و صد عالم
چون بگويم که کفر و دين ديدم

سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴

اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا
اينگونه فرصت از کف دادم بي شمارا...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۴

روشن از پرتو رويت نظري نيست که نيست
منت خاک درت بر بصري نيست که نيست
ناظر روي تو صاحبنظرانند آري
سر گيسوي تو در هيچ سري نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست که نيست

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

....
ما ز عقل خويشتن بيگانه ايم
لاجرم دردي کش پيمانه ايم
چون ندارم با خلائق الفتي
خلق پندارند ما ديوانه ايم
در ازل دادند چون جام الست
تا ابد ما مست آن پيمانه ايم

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴

...
گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله درنده شدم
گفت که تو مست نه اي رو که ازين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پري من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پرو پر کنده شدم
تابش جان يافت دلم نور جهان يافت دلم
اطلس جان يافت دلم دشمن اين ژنده شدم
نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند

بهل ويرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند
چه دانند ملک دل را تن پرستان
گدايان طبع سلطانان چه دانند
يکي مشتي ازين بي دست و بي پا
حديث رستم دستان چه دانند

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

همراه شو عزيز , تنها نمان به درد
کاين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمي شود
دشوار زندگي هرگز براي ما
بي رزم مشترک آسان نمي شود
و این دنیا پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طنا ب دار تو را می بافند

چه خفن !!!!!

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴

ما بار دگر گوشه خمار گرفتيم
داديم دل از دست و پي يار گرفتيم
گفتند خودي تو در اين راه حجاب است
ترک خودي خويش بيکبار گرفتيم
اي بس که چو پروانه پر سوخته ز آن شمع
از کعبه ظاهر ره خمار گرفتيم
از خرقه و تسبيح چو جز نام نديديم
چه خرقه , چه تسبيح که زنار گرفتيم
ز اين شيوه تزوير چو دل خيره فرو ماند
اندر ره دين شيوه کفار گرفتيم
نه در جاني نه غير از جان , چه چيزي؟
نه در جاني برون از جان کجايي ؟

ز پيدايي خود پنهان بماندي
چنين پيدا چنين پنهان کجايي ؟

جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴

هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش

نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني

مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا

تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو


جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست
بلا کش تا لقاي دوست بيني
که مرد بي بلا مرد لقا نيست
سيرم از زرق فروشي و نفاق
عاشقي محرم اسرار کجاست؟
زان پيش که بوده ها نبوده است
بود تو زما جدا نبوده است
چون بود تو بود ما بود
کي بود که بود ما نبوده است
ره ميخانه و مسجد کدام است ؟
که هر دو بر من مسکين حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در ميخانه که اين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهي است
بجوييد اي عزيزان که اين کدام است؟

مرا کعبه خرابات است امروز
حريفم قاضي و ساقي امام است
به ميخانه امامي مست خفته است
نمي دانم که آن بت را چه نام است؟
برو عطار که او خود مي شناسد
که سرور کيست , سرگردان کدام است ؟

پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۴

هر گدايي مرد سلطان کي شود
پشه اي آخر سليمان کي شود؟
بس عجب اين است که اين مرد گدا
چونک سلطان نيست , سلطان کي شود؟
تا نگردي از وجود خود فنا
بر تو اين دشوار آسان کي شود؟
گفتمت فاني شو و باقي تويي
هر دو يکسان نيست , يکسان کي شود؟
هر که خورشيد جمال تو نديد
جان فشان روي جانان کي شود؟
تا نباشد همچو موسي عاشقي
آن عصا در دست ثعبان کي شود؟

عطار

سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۴

مناظره خسرو و فرهاد
نخستين بار گفتش کز کجائي
بگفت از دار ملک آشنايي
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفتا از جان شيرينم فزونست
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم بزاري
بگفتا گر بسر يآ بيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افکنم زود
بگفتا صبوري کن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زارست
بگفت از عاشقي خوشتر چکارست
بگفت از دل جدا کن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بي جان شيرين
سايه نه بخود فتاده در چاه
بر اوچ به خويشتن نشد ماه

 Posted by Hello

پنجشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۴

اي بي خبران زدرد و آهم
خيزيد و رها کنيد راهم
من گم شده ام مرا مجوئيد
با گم شدگان سخن مگوئيد
بيرون مکنيد از اين ديارم
من خود بگريختن سوارم
هم فصل نا مساعد پاييز بگذرد
هم موسم بهار طرب خيز بگذرد
چون ناملايمی به تو روی آورد بساز
دل را مساز رنجه
اين نيز بگذرد ....

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۴

نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
کز مبارک دم او آوردم اين قوم بجان باخته را بلکه خبر
در چگر ليکن خاري
از ره اين سفرم مي شکند

مانده پاي ابله از راه دراز
بردم دهکده مردي تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شکند
آمدش باد و با شتاب ببرد
هر چه از ما به يک عتاب ببرد
دلي از ما ولي خراب ببرد
باغ بود و دره -چشم انداز پر مهتاب
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من - بيدار و چشم عالمي در خواب

نه صدائي چز صداي رازهاي شب
و اب و نرماي نسيم و جير جيرکها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من ( من مست بودم, مست)
خاستم از جا
سوي جو رفتم , ,چه مي آمد
آب .
يا نه چه مي رفت , هم زانسانکه حافظ گفت : عمر تو
با گروهي شرم و بيخويشي وضو کردم
مست بودم , مست سر نشناس , پا نشناس , اما لحظه پاک و عزيزي بود
برگکي کندم
از نهال گردوي نزديک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله گو هر سو که خواهي باش

با تو دارد گفت و گو شوريده مستي .
مستم و دانم که هستم من
اي همه هستي ز تو , ايآ تو هم هستي؟

دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۴

اي مردمان اي مردمان از ما نيايد مردمي
ديوانه ننديشد از اين کاندر دل انديشيده ام
من از براي مصلحت در حبس دنيامانده ام
حبس از کجا من از کجا مال کرا دزديده ام
تو مست مست سرخوشي من مست بي سر سر خوشم
تو عاشق خندان لبي من بي دهان خنديده ام
دوش چه خورده اي بتا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مکن
باده خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي
بوي شراب ميزند خربزه در دهان مکن
روز الست جان من خورده مئي زجام تو
خواجه لامکان توئي بندگي مکان مکن

دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگي تراستم مست مي وفاستم
با تو چو تير راستم تير مرا کمان مکن
اي دل پاره پاره ام ديدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکيه براين جهان مکن

کار دلم بحان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگويدم دم مزن و بيان مکن
ناله مکن که ناي من ناله کند براي تو
گرگ توئي شبان منم خويش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشي سبو
اي تو بديده روي من روي باين و آن مکن
باده بنوش و مات شو جمله تن حيات شو
باده چون عقيق بين ياد عقيق کان مکن
باده عام از برون باده خاص از درون
بوي دهان بيان کند تو بزبان بيان مکن
از تبريز شمس دين ميرسدم چو ماه نو
چشم سوي چراغ کن سوي چراغدان مکن
گفتم که کي ببخشي بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حائل
چه افتاد اين سر ما را که خاک در نمي ارزد

یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳

مي‌شود، سبز بود با يك برگ
مي‌شود، شد بهار با يك گل
از دل يك شكوفه شادي كرد
دل به سوداي يك شقايق داد
تمثيل انتظارم و دارم در دل اميد گرم شکفتن
ناقوس وار گوش به زنگم , فانوس وار چشم به راهم
مي بالم از زمين سوي بالا با ايستادگان توانا
در من توان خواستن اينک , چون ميتوانم از چه نخواهم
گفت درختي با باد :
"چند وزي ؟ "
باد گفت :
باد بهاري کند گرچه تو پژمرده اي.
شور و حال کودکي برنگردد دريغا
....

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۳

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۳

جاه و جلال من توئي , ملکت و مال من توئي
آب زلال من توئي , بي تو بسر نمي شود
بي تو اگر بسر شدي , زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي , بي تو بسر نمي شود
هرکه از يار تحمل نکند يار مگويش
آنکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و صنامش

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۳

خوشا دردي که درمانش تو باشي
خوشا جاني که جانانش تو باشي
خوشا چشمي که رخسار تو بيند
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳

پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳

دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند , درمانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند , بردارند
بدين درگاه حافظ را چو مي خوانند , مي رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند , ناز آرند
که با آن درد اگر در بند درمانند , درمانند
بيا که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهد همچو تويي يا بفسق همچو مني
بصبر کوش تو ايدل که حق رها نکند
چنين عزيز نگيني بدست اهرمني
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکر حکيمي و راي برهمني

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۳

برسان باده که غم روي نمود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل مادست گشود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک وين مه نو
کهنه داسي است که بس کشته درود اي ساقي
بس که شستيم بخوناب جگر جامه جان
نه ازو تار بجا ماند و نه پود اي ساقي
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
در فرو بند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
چون تو جانان مني جان بي تو خرم کي شود
چون تو در کس ننگري کس با تو همدم کي شود
دل زمن بردي و پرسيدي که دل گم کرده اي
اين چنين طراريت با من مسلم کي شود
چون مرا دل خستگي از آرزوي روي توست
اين چنين دلخستگي زايل به مرهم کي شود
غم از آن دارم که بي تو همچو حلقه بر درم
تا تو از دردرنيايي از دلم غم کي شود

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۳

دوري که در او آمدن و رفتن ماست
اورا نه نهايت نه بدايت پيداست
کس مي نزد دمي درين معني راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست
....
دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست
....
ما لعبتکانيم و فلک لعبت باز
از روي حقيقتي نه از روي مجاز
يک چند در اين بساط بازي کرديم
رفتيم به صندوق عدم يک يک باز

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۳

ما گم شده در گم شده در گم شده هستيم
شايد کسي از ما خبري داشته باشد


مژدگاني .......!!!!!!!!!!

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳

از اين رباط دو در چون ضرورت است رحيل
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست

بابا حافظ هم که از خودمون بوده !!

دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۳

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۳