گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز مي بينم و درياو نه پديد است کرانش
جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳
پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳
دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۳
برسان باده که غم روي نمود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل مادست گشود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک وين مه نو
کهنه داسي است که بس کشته درود اي ساقي
بس که شستيم بخوناب جگر جامه جان
نه ازو تار بجا ماند و نه پود اي ساقي
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
در فرو بند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا عکس دل ماست در آئينه جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود اي ساقي
ديدي آن يار که بستيم صد اميد در او
چون به خون دل مادست گشود اي ساقي
تشنه خون زمين است فلک وين مه نو
کهنه داسي است که بس کشته درود اي ساقي
بس که شستيم بخوناب جگر جامه جان
نه ازو تار بجا ماند و نه پود اي ساقي
حق بدست دل من بود که در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
در فرو بند که چون سايه در اين خلوت غم
با کسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي