سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۴

باغ بود و دره -چشم انداز پر مهتاب
ذاتها با سايه هاي خود هم اندازه
خيره در آفاق و اسرار عزيز شب
چشم من - بيدار و چشم عالمي در خواب

نه صدائي چز صداي رازهاي شب
و اب و نرماي نسيم و جير جيرکها
پاسداران حريم خفتگان باغ
و صداي حيرت بيدار من ( من مست بودم, مست)
خاستم از جا
سوي جو رفتم , ,چه مي آمد
آب .
يا نه چه مي رفت , هم زانسانکه حافظ گفت : عمر تو
با گروهي شرم و بيخويشي وضو کردم
مست بودم , مست سر نشناس , پا نشناس , اما لحظه پاک و عزيزي بود
برگکي کندم
از نهال گردوي نزديک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجين سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله گو هر سو که خواهي باش

با تو دارد گفت و گو شوريده مستي .
مستم و دانم که هستم من
اي همه هستي ز تو , ايآ تو هم هستي؟

هیچ نظری موجود نیست: