سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۴

نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
کز مبارک دم او آوردم اين قوم بجان باخته را بلکه خبر
در چگر ليکن خاري
از ره اين سفرم مي شکند

مانده پاي ابله از راه دراز
بردم دهکده مردي تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شکند

هیچ نظری موجود نیست: