جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴

...
گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي
رفتم و ديوانه شدم سلسله درنده شدم
گفت که تو مست نه اي رو که ازين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پري من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پرو پر کنده شدم
تابش جان يافت دلم نور جهان يافت دلم
اطلس جان يافت دلم دشمن اين ژنده شدم
نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند

بهل ويرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند
چه دانند ملک دل را تن پرستان
گدايان طبع سلطانان چه دانند
يکي مشتي ازين بي دست و بي پا
حديث رستم دستان چه دانند

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

همراه شو عزيز , تنها نمان به درد
کاين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمي شود
دشوار زندگي هرگز براي ما
بي رزم مشترک آسان نمي شود
و این دنیا پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طنا ب دار تو را می بافند

چه خفن !!!!!

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴

ما بار دگر گوشه خمار گرفتيم
داديم دل از دست و پي يار گرفتيم
گفتند خودي تو در اين راه حجاب است
ترک خودي خويش بيکبار گرفتيم
اي بس که چو پروانه پر سوخته ز آن شمع
از کعبه ظاهر ره خمار گرفتيم
از خرقه و تسبيح چو جز نام نديديم
چه خرقه , چه تسبيح که زنار گرفتيم
ز اين شيوه تزوير چو دل خيره فرو ماند
اندر ره دين شيوه کفار گرفتيم
نه در جاني نه غير از جان , چه چيزي؟
نه در جاني برون از جان کجايي ؟

ز پيدايي خود پنهان بماندي
چنين پيدا چنين پنهان کجايي ؟

جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴

هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش

نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني

مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا

تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو


جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست
بلا کش تا لقاي دوست بيني
که مرد بي بلا مرد لقا نيست
سيرم از زرق فروشي و نفاق
عاشقي محرم اسرار کجاست؟
زان پيش که بوده ها نبوده است
بود تو زما جدا نبوده است
چون بود تو بود ما بود
کي بود که بود ما نبوده است
ره ميخانه و مسجد کدام است ؟
که هر دو بر من مسکين حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در ميخانه که اين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهي است
بجوييد اي عزيزان که اين کدام است؟

مرا کعبه خرابات است امروز
حريفم قاضي و ساقي امام است
به ميخانه امامي مست خفته است
نمي دانم که آن بت را چه نام است؟
برو عطار که او خود مي شناسد
که سرور کيست , سرگردان کدام است ؟

پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۴

هر گدايي مرد سلطان کي شود
پشه اي آخر سليمان کي شود؟
بس عجب اين است که اين مرد گدا
چونک سلطان نيست , سلطان کي شود؟
تا نگردي از وجود خود فنا
بر تو اين دشوار آسان کي شود؟
گفتمت فاني شو و باقي تويي
هر دو يکسان نيست , يکسان کي شود؟
هر که خورشيد جمال تو نديد
جان فشان روي جانان کي شود؟
تا نباشد همچو موسي عاشقي
آن عصا در دست ثعبان کي شود؟

عطار

سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۴

مناظره خسرو و فرهاد
نخستين بار گفتش کز کجائي
بگفت از دار ملک آشنايي
بگفت آنجا بصنعت در چه کوشند
بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت از دل شدي عاشق بدينسان؟
بگفت از دل تو ميگوئي من از جان
بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفتا از جان شيرينم فزونست
بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم بزاري
بگفتا گر بسر يآ بيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افکنم زود
بگفتا صبوري کن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زارست
بگفت از عاشقي خوشتر چکارست
بگفت از دل جدا کن عشق شيرين
بگفتا چون زيم بي جان شيرين
سايه نه بخود فتاده در چاه
بر اوچ به خويشتن نشد ماه

 Posted by Hello