هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش
نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني
مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا
تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو
جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر