جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴

هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
که اي خسته از رنج دل ببين جشن گلهاي مست
بکن دل ز نقدينه جان بنه در کف مي فروش
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مکش منت آسمان به دوش

نيرزد اين جهان دون که بهر دل , دل شکني

مکن اين طنازي با ما , عبث به خود مي نازي جانا
ازين بلند پروارزي دانم که آخر شکار بازي جانا

تو مشو مايه آوارگي , دست من و دامان تو
بنما چاره بي چارگي , ما و عهد و پيمان تو


جاي بي ميکده را آب گرفت
کس درين معرکه هشيار نيست

هیچ نظری موجود نیست: