تو کمان کشيده و در کمين که زني به تيرم و من غمين همه غمم بود از همين که خدا نکرده خطا کني
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست اينقدر هست که بانگ جرسي ميايد
من اين مرقع ديرين بهر آن دارم که زير خرقه کشم مي کسي گمان نبرد
جان اگر بايد به کويت نقد جان خواهيم کرد سر اگر بايد به راهت ترک سر خواهيم کرد تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما روي گيتي را زآب ديده تر خواهيم کرد
یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۴
حديث بي خبران است با زمانه بساز زمانه با تو نسازد با زمانه ستيز
دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۴
اي من , اي زندگي ! در ميان اين همه واگويه پرسش در ميان زنجيره بي پايان بي ايمانان در شهرهاي آکنده از ابلهان اي من , اي زندگي ! به چه بايد دل خوش داشت ؟
به اينکه تو اينجايي- که زندگي هست و يگانگي که نمايش بزرگ هنوز برجاست تا تو هم کلامي بر آن بيفزايي
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند .
جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴
عشق بالاي کفر ودين ديدم بي نشان از شک و يقين ديدم کفرودين و شک و يقين گرهست همه با عقل همنشين ديدم چون گذشتم ز عقل و صد عالم چون بگويم که کفر و دين ديدم