پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني کي سرآمد شهريارانرا چه شد

کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسانرا چه حال افتاد و يارانرا چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي بر نخاست
عندليبانرا چه پيش آمد هزارانرا چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان رو نميارد سوارانرا چه شد
حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش
از که ميپرسي که دور روزارانرا چه شد

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

من ازين دلق مرقع به در آيم روزي
تا همه خلق بدانند که زناري است
سعديا گر بکند سيل فنا خانه دل
دل قوي دار , که بنياد بقا محکم ازوست
حقيقت آنکه نه در خور اوست جان عزيز
و ليک درخور امکان و اقتدار منست

درون خلوت ما غير در نمي گنجد
برو , که هر که نه يار منست , بار منست
و گر مراد تو اينست , بي مرادي من
تفاوتي نکند , چون مراد يار منست

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود, بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي به سر شدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا بسر همه سمع وبصر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت؟
کاول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش بصيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم
ز آسمان آغاز کارم سخت شيرين مي نمود
کي گمان بردم که زهر آلوده زهر ناب داشت ؟

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

هر که سوداي تو دارد چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش

آن پي مهر تو گيرد که نگيرد پي خويشش
وان سر وصل تو دارد , که ندارد غم جانش
هر که از يار تحمل نکند يآر مخوانش
وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
به جفائي و قفائي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزني تير و سنانش

خفته خاک لحد را که تو به ناگه به سر آئي
عجب ار باز نيايد به تن مرده روانش
گفتم از ورطه عشقش به صبوري به در آيم
باز ميبينم و دريا نه پديد است کرانش

نرسد ناله سعدي به کسي درهمه عالم
که نه تصديق کند کز سر درديست فغانش
گر فلاطون بحکيمي مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴

اغلب از فرداي خود قرض ميگيريم تا دين ديروز خود را ادا کنيم
پروردگار خلق خدائي به کس نداد
تا همچو کعبه روي بمالند بردرش
از مال و دستگاه خداوند قدر جاه
چون راحتي به کس نرسد خاک بر سرش!