شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود, بديدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي بپاي رفتم و چندي به سر شدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا بسر همه سمع وبصر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت؟
کاول نظر بديدن او ديده ور شدم
او را خود التفات نبودش بصيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم

هیچ نظری موجود نیست: