جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۸۴

در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت بغمزه ما را خون خورد و ميپسندي
جانا روانباشد خون ريز را حمايت
اي آفتاب خوبان ميجوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه يي برون آي اي کوکب هدايت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار زين بيابان , وين راه بي نهايت
عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني با چارده روايت

هیچ نظری موجود نیست: