... هر سو بپاش باشد جوانه ها که سر کشد از خاک دير و زود از رنگ و از سرود تا که گل به بار آيد در قحط سالي اين بوم آرام گيرد اين دل بي پير اي دلپذير نقاش ..... رنگي دگر بپاش!
دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴
چه راز غريبي ميان من و آينه است تا در آن مي نگرم, مردي سپيد موي از من روي بر ميتابد و هنگام خروج از قاب آينه ميگويد : نتوانستي ؟ نه ... نتوانس ... آري نتوانستم اگر مرگ نبود زندگي , اين چنبر داس کهنه چه داشت ؟
بهتان مگوي که آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نيست با ظلمت در جنگ نيست ظلمت را به نبرد آهنگ نيست چندان که آفتاب تيغ برکشد او را مجال درنگ نيست همين بس که ياري اش مدهي سواري اش مدهي