دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

چه راز غريبي
ميان من و آينه است
تا در آن مي نگرم,
مردي سپيد موي
از من روي بر ميتابد
و هنگام خروج از قاب آينه
ميگويد :
نتوانستي ؟
نه ... نتوانس ...
آري نتوانستم
اگر مرگ نبود
زندگي , اين چنبر داس کهنه
چه داشت ؟

هیچ نظری موجود نیست: