دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴

به پتکي گفت سندان کاي ستمگر
چرا ميکوبيم اخگر به پيکر
بگفتا هر که وي را جنبشي نيست
بکوبندش چنين همواره بر سر

پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴

نمي دانم آيا پرچين باغ من
مرا بيرون نگه مي دارد , يا داخل
هر که خورد از جام عشقت قطره اي
تا قيامت مست و حيران خوشتر است
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زآن که با معشوق پنهان خوشتر است
دلا حذر کن از اين خاکدان مردم خوار
که ديو هست در او بس عزيز و مردم خوار
شما عمري در اين وادي به تگ رفتيد روز و شب
ز گرد کوي او آخر مرا آثار بنماييد

چو عياران بي جامه ميان جمع درويشان
در اين وادي بي پايان يکي عيار بنماييد
الا اي زاهدان دلي بيدار بنماييد
همه مستيد در مستي يکي هشيار بنماييد
به زير خرقه تزوير و زنار مغان تا کي؟
ز زير خرقه گر مرديد آن زنار بنماييد

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

بعد از آن طوفان و آن سيلابها
کم کم آرامش گرفتند آبها

غير از آن قومي که شد کشتي نشين
شد تهي از آدمي روي زمين

عاقبت کشتي به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
.....
خاک شد گل ,گل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد

نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزيد از جان ودل

ساخت از گل کوزه هايي چند نوح
داشت با آن کوزه ها پيوند نوح

تا که روزي يک ملک با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:

گفت بايد کوزه ها را بشکني
نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

کوزه هارا ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه دل گردد پريش
...
بار ديگر آن ملک آمد فرود
در سراي نوح , گفت اورا درود

گفت : حق گفتت که اي نوح نبي
چون تو جنباندي به سوي ما لبي

خواستي تا شويم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير

من فرستادم بسي طوفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيل خيل

خواستم چون بشکني کوزه گلت
کوزه بشکستن بسي شد مشکلت؟

پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکنم بنيآن خلق؟

خود جهان از زندگاني آکندمي
پس چو گفتي بيخشان برکندمي


آن که خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟

آن که را انديشه اي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حق زيست؟


نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزه هارا بر سنگ ني , بر سر شکست
تو را اگر همتي به جا مانده است
سفر کنيم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ کدورت زدودن است
آري
سفر کنيم و نينديشيم
اگر چه ترس در اين شب
که از شبانه ترين است
اگر چه با شب شومم هميشه ترس قرين است
سفر کنيم سفر
سفر به عزم گريز؟
اين گمان مبر که مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شکفتن آغاز و
ترجمان شکوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست
سفر کنيم
سفر ابتداي بيداري ست
سفر کنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
دروگران همه پيش از درو
درو شده اند