با قدمهاي زود خسته من
قله ها را چگونه بايد خواست؟
روزها را چگونه بايد رفت؟
مرزها را چگونه بايد کاست؟
جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵
شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵
سهشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۵
پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵
در اين سراي بي کسي کسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي است پر ستم که اندرو به غير غم
يکي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچکس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر , بيفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهي است پر ستم که اندرو به غير غم
يکي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچکس ندا به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر , بيفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسي تبر نمي زند
جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵
دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۵
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵
چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵
بدون تبعيض , بدون زمان مشخص , بدون پيش فرض , بدون ترس از رنج :
عشق بورزيد
عشق خود را بي دريغ نثار فقرا کنيد , که آسان است, و
نثار توانگراني که به هيچ کس اعتماد ندارند و نمي توانند عشقي را ببينند که چنان نيآزمند آن ند
اغلب سعي مي کنيم ديگران را راضي کنيم اما آنچه بايد بکنيم شاد کردن است.
شادي ببخشيد. هرگز فرصتي را براي شاد کردن ديگري از دست ندهيد چرا که نخست خود شما از اين کار سود مي بريد حتي اگر هيچ کس نداند شما چه مي کنيد. چهان پيرامون شما خشنود تر خواهد شد و همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم و لحظه اکنون را مي زيم. اگر کار خوبي هست که مي توانم بکنم يا شادي اي هست که مي توانم به ديگران ببخشم لطفا به من بگوييد. نگذاريد آن را به تاخير بيندازم و يا از ياد ببرم چرا که هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست.
عشق بورزيد
عشق خود را بي دريغ نثار فقرا کنيد , که آسان است, و
نثار توانگراني که به هيچ کس اعتماد ندارند و نمي توانند عشقي را ببينند که چنان نيآزمند آن ند
اغلب سعي مي کنيم ديگران را راضي کنيم اما آنچه بايد بکنيم شاد کردن است.
شادي ببخشيد. هرگز فرصتي را براي شاد کردن ديگري از دست ندهيد چرا که نخست خود شما از اين کار سود مي بريد حتي اگر هيچ کس نداند شما چه مي کنيد. چهان پيرامون شما خشنود تر خواهد شد و همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم و لحظه اکنون را مي زيم. اگر کار خوبي هست که مي توانم بکنم يا شادي اي هست که مي توانم به ديگران ببخشم لطفا به من بگوييد. نگذاريد آن را به تاخير بيندازم و يا از ياد ببرم چرا که هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست.
پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۵
جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۵
دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۵
پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴
شايد اي خستگان وحشت دشت!
شايد اي ماندگان ظلمت شب!
در بهاري که ميرسد از راه,
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اکنون کبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود...
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
شايد اي ماندگان ظلمت شب!
در بهاري که ميرسد از راه,
گل خورشيد آرزوهامان
سر زد از لاي ابرهاي حسود
شايد اکنون کبوتران اميد
بال در بال آمدند فرود...
پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسيم
به بهاري که مي رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۴
.....
و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟
آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و ....، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! تو خود آنرا هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه : ذبح گوسفند بجاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!! اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. . و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، اي كه در مقام ابراهيم ايستادهاي و بر پاي ابراهيم به پا خاستهاي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت دادهاي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهادهاي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستانهاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با ” آگاهي“ (در پرتو روشني آفتاب عرفات)، و ”خودآگاهي“ (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليسها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيموار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركتآر، جهت بخش، به حجخوان، به طواف آر .
و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آوردهاي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟
آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيباييات؟ و ....، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف ميكند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگياش نميگذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويلهاي مصلحتجويانه و ... به فرار ميكشاند و عشق به او كور و كرت ميكند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! تو خود آنرا هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه : ذبح گوسفند بجاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!! اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. . و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، اي كه در مقام ابراهيم ايستادهاي و بر پاي ابراهيم به پا خاستهاي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت دادهاي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهادهاي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستانهاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با ” آگاهي“ (در پرتو روشني آفتاب عرفات)، و ”خودآگاهي“ (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليسها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيموار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركتآر، جهت بخش، به حجخوان، به طواف آر .
چهارشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۴
خوش شده ام , خوش شده ام پاره آتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا زتو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا بگلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چونک بپايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفرست و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که بميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که بپستي نرود
خاکي ومرحوم شوم تا بررحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که بدرمان برسم
مولوي
خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا زتو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا بگلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ايمن و بي لرز شوم چونک بپايان برسم
چرخ بود جاي شرف خاک بود جاي تلف
باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم اين خاک و هوا گوهر کفرست و فنا
در دل کفر آمده ام تا که به ايمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که بميزان برسم
رحمت حق آب بود جز که بپستي نرود
خاکي ومرحوم شوم تا بررحمان برسم
هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا
من همگي درد شوم تا که بدرمان برسم
مولوي
دلي کز تو سوزد چه باشد دوايش؟
چو تشنه تو باشد که باشد سقايش؟
چو بيمار گردد ببازار گردد
دکان تو جويد لب قند خايش
تويي باغ و گلشن , تويي روز روشن
مکن دل چو آهن ,مران از لقايش
بدرد و بزاري باندوه و خواري
عجب چند داري برون سرايش؟
مها از سر او چو تو سايه بردي
چه سود وچه راحت ز سايه همايش؟
چو يکدم نيبيند جمال و جلالت
بگيرد ملالي زجان و ز جايش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بيزباني بگويد ثنايش
جهان سايه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنايش
منم مهره تو , فتاده ز دستت
ازين طاس غربت بيا در ربايش
چو تشنه تو باشد که باشد سقايش؟
چو بيمار گردد ببازار گردد
دکان تو جويد لب قند خايش
تويي باغ و گلشن , تويي روز روشن
مکن دل چو آهن ,مران از لقايش
بدرد و بزاري باندوه و خواري
عجب چند داري برون سرايش؟
مها از سر او چو تو سايه بردي
چه سود وچه راحت ز سايه همايش؟
چو يکدم نيبيند جمال و جلالت
بگيرد ملالي زجان و ز جايش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بيزباني بگويد ثنايش
جهان سايه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنايش
منم مهره تو , فتاده ز دستت
ازين طاس غربت بيا در ربايش
دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴
یکشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۴
وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود بعاقبت در طلب تو حال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
ميرسد و نميرسد نوبت اتصال من
خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند
هم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو , جور تو واحتمال من
چرخ شنيد ناله ام , گفت منال سعديا
کاه تو تيره ميکند آينه جمال من
تا چه شود بعاقبت در طلب تو حال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
ميرسد و نميرسد نوبت اتصال من
خاطر تو بخون من رغبت اگر چنين کند
هم بمراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذري و ننگري , بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو , جور تو واحتمال من
چرخ شنيد ناله ام , گفت منال سعديا
کاه تو تيره ميکند آينه جمال من



