جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

چه خوش باشد که دلدارم تو باشي
نديم و مونس و يارم تو باشي
دل پر درد را درمان تو سازي
شفاي جان بيمارم تو باشي

خوشا چشمي که رخسار تو بيند
خوشا ملکي که سلطانش تو باشي
خوشا آن دل که دلدارش تو باشي
خوشا جاني که جانانش تو باشي
زغم زان شاد مي گردم که غمخوارم تو باشي
از آن با درد مي سازم که تو درمان من باشي
بسا خون جگر جانا که بر خوان غمت خوردم
به بوي آن که يک باري تو هم مهمان من باشي


هزار بار بگفتي نکو کنم
نکو نکردي و از بد بتر کنون کردي
کجا به درگه وصل تو ره توانم يافت
که تو مرا به در هجر رهنمون کردي
بهتره که آدم دست به يک ديوانگي بزرگ بزنه , تا اينکه همه عمر زجر بکشه که چرا اينقدر عاقل بوده !
همه حديث وفا و وصا ل مي گفتي
چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردي