ما در روياي فرا رسيدن فرداييم و فردا نمي آيد
ما در روياي شکوه و افتخاري غوطه وريم که خود نمي خواهيمش
خواب روزي نو را مي بينيم , غافل از اينکه همين امروز است
ما رويگردان از رزميم , آن دم که بايد در آن قدم بگذاريم
و ما همچنان در خوابيم
ما ندا را مي شنويم اما به آن وقعي نمي نهيم
اميد بر اينده بسته ايم آينده هم تنها نقشي است بر آب
در آرزوي خردي هستيم که خود از آن سر باز مي زنيم
ظهور منجي را به نيايش ايستاده ايم , اما نجات خود در دستان ماست
و ما همچنان در خوابيم
و ما همچنان در خوابيم
و همچنان در نيايشيم
و همچنان هراسانيم
و ما همچنان در خوابيم
جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶
بسم از هوا گرفتن که پري نماند و بالي
به کجا روم ز دستت که نمي دهي مجالي
نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي
چه غم اوفتاده اي را که تواند احتيالي
چه خوش است در فراقي همه عمر صبر کردن
باميد آنکه روزي به کف اوفتد وصالي
به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن
که شبي نخفته باشي به درازناي سالي
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي
سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي
سعدی
به کجا روم ز دستت که نمي دهي مجالي
نه ره گريز دارم نه طريق آشنايي
چه غم اوفتاده اي را که تواند احتيالي
چه خوش است در فراقي همه عمر صبر کردن
باميد آنکه روزي به کف اوفتد وصالي
به تو حاصلي ندارد غم روزگار گفتن
که شبي نخفته باشي به درازناي سالي
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنين نرفته باشد همه عمر بر تو حالي
سخني بگوي با من که چنان اسير عشقم
که به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي
سعدی
چشم رضا و مرحمت بر همه باز مي کني
چون که به مارسد اين همه ناز مي کني
اي که نيازموده يي صورت حال بي دلان
عشق حقيقت است اگر حمل مجاز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويد
قبله اهل دل منم سهو نماز ميکني
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نياز مي کني
سعدي خويش خواني ام و پس به جفا براني ام
سفره گر نمي نهي در به چه باز مي کني
سعدي
چون که به مارسد اين همه ناز مي کني
اي که نيازموده يي صورت حال بي دلان
عشق حقيقت است اگر حمل مجاز مي کني
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويد
قبله اهل دل منم سهو نماز ميکني
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نياز مي کني
سعدي خويش خواني ام و پس به جفا براني ام
سفره گر نمي نهي در به چه باز مي کني
سعدي