جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۷

دلم از قال و قيل گشته ملول
اي خوشا خرقه و خوشا کشکول
.....

خاک بر فرق اعتبار کنم
خنده بر وضع روزگار کنم
چند کوشي که به فرمان تو باشد ايام
نه تو باشي و نه ايام چه خواهد بودن
خلوتي داريم و حالي با خيال خويشتن
گر گذاردمان فلک حالي به حال خويشتن

ما در اين عالم که خود کنج ملالي بيش نيست
عالمي داريم در کنج ملال خويشتن

سايه‌ي دولت همه ارزاني نودولتان
من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن

بر کمال نقص و در نقص کمال خويش بين
گر به نقص ديگران ديدي کمال خويشتن

کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبيل
سفره پنهان مي‌کند نان حلال خويشتن

شمع بزم افروز را از خويشتن سوزي چه باک
او جمال جمع جويد در زوال خويشتن

خاطرم از ماجراي عمر بي‌حاصل گرفت
پيش بيني کو کز او پرسم مال خويشتن


آسمان گو از هلال ابرو چه مي‌تابي که ما
رخ نتابيم از مه ابر و هلال خويشتن

همچو عمرم بي وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچين بساط ماه و سال خويشتن

شاعران مدحت سراي شهريارانند ليک
شهريار ما غزل‌خوان غزال خويشتن
جواني شمع ره کردم که جويم زندگاني را
نجستم زندگاني را و گم کردم جواني را
کنون با بار پيري آرزومندم که برگردم
به دنبال جواني کوره راه زندگاني را

به ياد يار ديرين کاروان گم‌کرده رامانم
که شب در خواب بيند همرهان کارواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شکر خوابي
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
به چشم آسماني گردشي داري بلاي جان
خدايا بر مگردان اين بلاي آسماني را
کاش يک روز سر زلف تو در دست اوفتد
تا ستانم من از او داد شب تنهايي

پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب
نه داميست نه بنديست همه بسته چراييم؟
جه بند است ! چه زنجير ! که برپاست خدايا