زندگان - مردگاني هستند كه ايام مرخصي شان را در اين دنيا ميگذرانند
موريس مترلينگ
پ.ن. واي خداجونم تروخدا مرخصي منو تمديد کن اصلا منو اخراج کن .
جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷
زمستان پوستين افزود بر تن کدخدايان را
وليکن پوست خواهد کند ما يکلاقبايان را
ره ماتمسراي ما ندانم از که ميپرسد
زمستاني که نشناسد در دولت سرايان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب ميآيد
که لرزاند تن عريان بي برگ و نوايان را
به کاخ ظلم باران هم که آيد ه سر فرود آرد
وليکن خانه بر سر کوفتن داند گدايان را
طبيب بيمروت کي به بالين فقير آيد
که کس در بند درمان نيست درد بيدوايان را
به تلخي جان سپردن در صفاي اشک خود بهتر
که حاجت بردن اي آزاده مرد اين بيصفايان را
به هر کس مشکلي برديم و از کس مشکلي نگشود
کجا بستند يا رب دست آن مشکل گشايان را
نقاب آشنا بستند کز بيگانگان رستيم
چو بازي ختم شد، بيگانه ديديم آشنايان را
به هر فرمان آتش عالمي در خاک و خون غلطيد
خدا ويران گذارد کاخ اين فرمانروايان را
حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
که ميگيرند در شهر و ديار ما گدايان را
وليکن پوست خواهد کند ما يکلاقبايان را
ره ماتمسراي ما ندانم از که ميپرسد
زمستاني که نشناسد در دولت سرايان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب ميآيد
که لرزاند تن عريان بي برگ و نوايان را
به کاخ ظلم باران هم که آيد ه سر فرود آرد
وليکن خانه بر سر کوفتن داند گدايان را
طبيب بيمروت کي به بالين فقير آيد
که کس در بند درمان نيست درد بيدوايان را
به تلخي جان سپردن در صفاي اشک خود بهتر
که حاجت بردن اي آزاده مرد اين بيصفايان را
به هر کس مشکلي برديم و از کس مشکلي نگشود
کجا بستند يا رب دست آن مشکل گشايان را
نقاب آشنا بستند کز بيگانگان رستيم
چو بازي ختم شد، بيگانه ديديم آشنايان را
به هر فرمان آتش عالمي در خاک و خون غلطيد
خدا ويران گذارد کاخ اين فرمانروايان را
حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
که ميگيرند در شهر و ديار ما گدايان را