چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

وقتي پرنده اي را معتاد مي کنند
تا فالي از قفس بدر آرد
و اهدا نمايد آن را به جويندگان خوشبختي
تا شاهدانه اي به هديه بگيرد

پرواز ..
قصه ي بس ابلهانه اي است
از معبر قفس!
در افسانه کهن يونان از زني سخن رفته است به نام پاندورا که سرگردان شد.
پاندورا به خواست خدايان با صندوقي دربسته به پهناي خاک پا نهاد.
خدايان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشايد.
اما کنجکاوي او تحريک شد و چون در صندوق را گشود ديد که مالامال از ملال است
پس سراسيمه در را بست
آنگاه ناله اي از نهان صندئوق به گوش آمد , "پاندورا " همه همرهان مرا آزاد کردي جز مرا
پاندورا پرسيد
تو کيستيي
جواب جنين بود
امید

پايان افسانه چنين است که اگر اميد هم آزاد مي شد انسان قادر به تحمل اندوه هاي شکننده زندگي نمي توانست باشد.
بيا به معناي ديگري دل بنديم
به شب
که از رهايي ستارگان مي ايد
و روي بگردانيم
از تسلط قهار آفتاب و خودستايي خورشيد
که در جمع اختران
قساوت را به قلدران تاريخ آموخت
با دست مهربان تو
وخشونت دستان من
حقيقتي اسن
خود اگر خويشتن را در يابيم
هم از آن گونه که مي خواهيم
خانه اي خواهيم کرد
ميهني و آييني
بي ديوار و مرز و تعصب
بايد به معنايي ديگر انديشيد
به خلقتي ديگر
و آنچه مي تواند
بي تنگ چشمي کوران
از آن ما باشد

باري اي ستم کاره
ويرانه را
ديگر باره ويران کردن چيست؟
درختي بنشان
و آبي و سايباني