چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

در افسانه کهن يونان از زني سخن رفته است به نام پاندورا که سرگردان شد.
پاندورا به خواست خدايان با صندوقي دربسته به پهناي خاک پا نهاد.
خدايان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشايد.
اما کنجکاوي او تحريک شد و چون در صندوق را گشود ديد که مالامال از ملال است
پس سراسيمه در را بست
آنگاه ناله اي از نهان صندئوق به گوش آمد , "پاندورا " همه همرهان مرا آزاد کردي جز مرا
پاندورا پرسيد
تو کيستيي
جواب جنين بود
امید

پايان افسانه چنين است که اگر اميد هم آزاد مي شد انسان قادر به تحمل اندوه هاي شکننده زندگي نمي توانست باشد.

هیچ نظری موجود نیست: