شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

در بهاران کي شود سرسبز سنگ ؟
خاک شو تا گل برآيي رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودي دلخراش
آزمون را يک زماني خاک باش!
من متعلق به نفرت از اسارتم و نفرت از استبداد, اما به باور داشتن عادت نمي کنم.
مي گويم : تو هرگز به خاطر وطني که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده اي , به جان نخواهي جنگيد.
هرگز به خاطر مردمي که به مهرورزي به ايشان , عادت کرده اي , زندگي نخواهي کرد.
نمازي که از روي عادت خوانده شود , نماز نيست تکرار يک عادت است
حرفه اي شدن پايان قصه خواستن است.
عادت , رد تفکر است و رد تقکر , آغاز بلاهت است و ابتداي ددي زيستن.
ما نمي توانيم با هم باشيم , راه ما جداست
تو گربه قصابي , و من گربه سرگردان کوچه ها
تو از ظرفي لعابدار مي خوري
من از دهان شير
اما راه تو هم چندان آسان نيست عزيز.
کار دشواري است هر روز خدا, دم جنباندن