سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۰

استیو جابز :

مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد بمیرد، حتی آن‌هایی كه دوست دارند به بهشت بروند دوست ندارد بمیرند. ولی مرگ واقعیت مشترك زندگی همه‌ی ما ست. مرگ بهترین اختراع زندگی است چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌كند. یادتان نرود زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آن طور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم.

خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه ی زندگی ام، در لحظه ی حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه ی بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.
خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچ گاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم، و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد‏، محروم نمانم.

و در آخر ؛ خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.
ظريفي مي گويد :

من نه دل‌نگران سنّتم، نه دل‌نگران تجدّد، نه دل‌نگران تمدّن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسان‌های گوشت‌وخون‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند


آيا يکي ديگه از اين قبيل ها" دين "هم هست ؟

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰

جانا به نگاهي زجهان بي خبرم کن
ديوانه ترم کن
سرگشته و شيدا چو نسيم سحرم کن
ديوانه ترم کن
واي ز چشمه ديدارت ، واي ز آتش رخسارت ، واي ز چشم افسون کارت
چه سان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنيدي دگر از من که ببستي نظر از من
ترسم که شوي روز و شبي باخبر از من
که نيابي اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدايي
به کجايي ؟
باز آ که غم از دل برود چون تو بيايي
شمعي گريانم من ، اشکي لرزانم من ، آهي سوزانم من
چه ديدي که از من رميدي
بر من نظري کن
يا بر سر خاکم
گاهي گذري کن

دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۰

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار

سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۹

هفت جا نفس خويش را حقير ديدم :
هنگامي که به پستي تن ميداد تا بلندي يابد.
آنگاه که در برابر از پا افتادگان, مي پريد.
آنگاه که در ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
آنگاه که گناهي مرتکب شد و با يآدآوري اينکه ديگران نيز همچون او دست به گناه مي زنند خود را دلداري داد.
آنگاه که از ناچاري تحميل شده اي را پذيرفت و شکيباي اش را ناشي از توانايي دانست.
آنگاه که زشتي چهره اي را نکوهش کرد حال آنکه يکي از نقابهاي خودش بود.
آنگاه که آواي ثنا سر داد و آن را فضيلت پنداشت.
.....
دانستم روزي مرا ديگري نمي خورد پس آرام شدم
دانستم خدا مرا مي بيند پس حيا کردم
دانستم که کار مرا ديگري انجام نميدهد پس تلاش کردم
دانستم که پايان کارم مرگ است پس مهيا شدم

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

....
ما نسل سيمرغيم که از خاکستر خود مي گشايد پر
بغض ما و ظلم ظلمت ماندنی نبوده و نيست
سحر پايان تاريکي است

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹

خدايا کفر نمي گويم
پريشانم

چه ميخواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته , تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز ايي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نمي گويي؟

خداوندا
اگر روزي بشر گردي , از حال بندگانت با خبر گردي
پيشيمان ميشوي
از اين قصه خلقت ,از اين بودن , از اين بدعت

خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.