جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹

خدايا کفر نمي گويم
پريشانم

چه ميخواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته , تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز ايي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نمي گويي؟

خداوندا
اگر روزي بشر گردي , از حال بندگانت با خبر گردي
پيشيمان ميشوي
از اين قصه خلقت ,از اين بودن , از اين بدعت

خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.