سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰

جانا به نگاهي زجهان بي خبرم کن
ديوانه ترم کن
سرگشته و شيدا چو نسيم سحرم کن
ديوانه ترم کن
واي ز چشمه ديدارت ، واي ز آتش رخسارت ، واي ز چشم افسون کارت
چه سان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنيدي دگر از من که ببستي نظر از من
ترسم که شوي روز و شبي باخبر از من
که نيابي اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدايي
به کجايي ؟
باز آ که غم از دل برود چون تو بيايي
شمعي گريانم من ، اشکي لرزانم من ، آهي سوزانم من
چه ديدي که از من رميدي
بر من نظري کن
يا بر سر خاکم
گاهي گذري کن