هیچ از بهار خبر نداشتند
نه دانه ی زندانی در خاک
نه خاکِ خیس از اشکِ برف
نه برفِ گریان از سرزنش خورشید
یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۰
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی كه بادها
در برگ های در هم تو لانه می كنند
وقتی كه بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند
غوغایی ای درخت
وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را كجا
خورشید را كجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاكیان
پیوند می كنی
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت
سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی كه بادها
در برگ های در هم تو لانه می كنند
وقتی كه بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند
غوغایی ای درخت
وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را كجا
خورشید را كجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاكیان
پیوند می كنی
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت
سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
فقط یه چیزه که خانه تکانی رو قابل تحمل می کنه ، یادداشتهای گذشته که تو جابه جایی ها بیرون میافته ، روزنامه های قدیمی که از زیر فرش ها در میاد و کتابهایی که مثلا گذاشتی جلو چشمت تا سر فرصت بخونیشون اما یه بار هم به چشت نخوردن از بس تو با چشمهایی که فقط به دنبال آینده ست و این لحظه رو نمی بینه از جلوشون رد شدی !!!!!و آدم وسط اون همه خرت و پرت می شینه و اوونا رو با دستهای خاکی میخونه و گاهی وقتها هم یه لبخند یا یک آه.... .....
خسته تباشید لشکر خانه تکانان خینین و مالین.
خسته تباشید لشکر خانه تکانان خینین و مالین.