دیدار شمس و مولانا
هر زمان نوعی شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است
مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
آزمودم مرگ من در زندگی است
چون رهی زین زندگی پایندگی است
کیستی تو؟
کیستی تو؟
قطره ای از باده های آسمان
این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان
کیستی تو؟
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
کیستی تو؟
تیر پران بین و ناپیدا کمان
جانها پیدا و پنهان جان جان
کیستی تو؟
رهنمایم همرهت باشم رفیق
من قلاووزم در این راه دقیق
کیستی تو
همدلی کن ای رفیق
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
هر کو که پری خوتر در شیشه کنم زو طرح
برخوانم و افسونش حراقه بجنباند
هم ناطق و خاموشم
هم لوح خموشانم
هم خونم و هم شيرم
هم طفلم و هم پيرم
کیستم من کیستم من چیستم من؟
تا نگردی پاکدل چون جبرییل
گرچه گنجی درنگنجی در جهان
رخت بربند و برس در کاروان
آدمی چون کشتی است و بادبان
تا کی آرد باد را آن بادران
هیچ نندیشم به جز دلخواه تو
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم زان نرگس جادوی تو . . .
بس بگفتم كو وصال و كو نجات
برد اين كو كو مرا در كوي تو
جست و جويي در دلم انداختي
تا ز جست و جو روم در جوي تو
خاك را هايي و هويي كي بدي
گر نبودي جذب هاي و هوي تو
مخزن انا فتحنا برگشا
سر جان مصطفي را بازگو
مستجاب آمد دعاي عاشقان
اي دعاگو آن دعا را بازگو
چون دهانم خورد از حلواي او
چشم روشن گشتم و بيناي او
پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه كورانه روم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر